او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان
  • ۱
  • ۰

رئوف

السلام علیک 

یا پسر هشتم فاطمه

به شما میگویند امام رئوف 


نیز چشمانم را قفل یا رضا دوخته ام 

در حروف یا رئوف 

هنوز


گفتند 

که  

چَشم به راهم

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

دست نجات

یا صاحب الزمان


دیر شده آنْ عهد و قرار

دلمان تنگ شده و هوایی دیدار

مسیر ها به جاده ی تو منتهی میشد
اما فهمیدم مسیر نیست نام تو، میبرد ما را سر قرار

گفتیم چشم بپوشیم از قرارهای دنیا
ناخواسته بود تو شاهدی به اسم خودت شدیم بی قرار

دنیای ما شدی در این صحرای تنهایی
آن گذرگاه نجات از دام دنیا کو؟، که دارم قصد فرار

دست در دست تو
و چشم بر نگاه تو

از چشم زخم همین چشم گفتن هاست شده ام بیمار

روی به تو آورده ام، قدم نمیگذازم در این صحرا

اگر ببری مرا به دیده منت آن توبه ها و استغفار

تنها ماندن دردسری شد عجیب مُصِرّانه
تنها پا به پای تو پای عهد میمانم بر سرِ کار

اگر این سر، بار ما ز دنیا کم نموده بود
اینک بارم و نیازمند  دست های پرتوان تو ام بی تو گرفتارم

دوباره و دوباره نشانی ات را میپرسم
خودت برده ای نگهم دار چون با دست خودت برایت یارم




  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم 

اصلاً بتو افتاد مسیرم، که بمیرم؟!


فاضل نظری
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

سلوک عشق تو

زیباست حتی از دور نگاه تو

دل تنگ نگردد از هیچ مگر دوری تو


افتادم، زمین خورده ام، فهمیدم؛

قضا شده نمازم، که گذاشتی و رفتی تو


در خنده ی تو گم میشود صدای فریاد روزگار 

اَگَرَم سوخته صفحه ی یاد، دوباره فرستم سوی تو


دلت بکش به آتش یا وا بِنَه 

چله میگریم خیالی نیست از، این، نامرامی من به تو!


اینبار بیا یا به قصد جان

یا بفروش پیشاپیش عمر مرا به فدای نام تو


اینجا فصل تابستان و زمستان یکی شده 

عمریست معروف شده ام من هم به سرماخوردن های خزان تو



گفتند برو پی اش که برگردد 

همانا نفهمیدند، کی شد خُدا، روزی داد، عشق را، میان من وتو!


گر دردها ماند پشت این در و کلید نبود

وا گشت گره کور فراق تو


من حمد را نبرده ام از،یاد 

اما نماز جماعت ثوابش بیشتر است، هرچند فقط باقتدای تو!



من در نقش زدن عشق  فهمیدم 

سِرِّ این نام فقط خُدا داند

و تو! 



مثل خط های ظریف مانده در اکسیژن 

گر یاد نکنی که برساند یاد مرا به تو؟


در هر ورق عشق نوشتم، عشق است؛

از رمز به رمز لطف کلام تو


عوض شده جای نماز در این دنیا

دعای پشت نماز کرده مرا جزء تعقیبات تو! 


فرار من از موج بی بند و بار دنیا بهانه است

تنها مسیریست که رسانده مرا بتو 


یادها عوض شده دغدغه ها هم دوچندان عوض

در عوض تکرار درس خواندن میکنم در مکتب تو 


دروغ تو از فراموشی، تعلیم راستی بمن داد

تا زنده ام بباشم در جاده ی سلوک تو!


این گه گاه دور بودنها نیز خوش است

دنیا مرا لرزانده از جز نگاه تو


از دور نمیبینی نَفَس میکشد یا نه 

اما اگر نَفَس باشی، زیر سنگ مزار هم نمیبُرد نَفَسش ز تو


اینجا مدام مردم چشمت میزنند و ماشاءالله نمیگویند 

لا قوة الی باللّه که شد سِرِّ این عشق، در دامن تو


در دوری ما، هر لحظه، چشم کسی میشکست این تخم مرغهارا

شاید هم اگر فراق نبود شیرین نبود و نبود فرهادِ، ماجرای تو!


این حلقه ی بدلی از،اصل گرانتر است 

زیرش که حَک شده بعد از عمری وصال تو


نام ببر ز خُدا زیر لب اما بشنوم 

انگار غبار این واسطه ها، مه گرفته جلوی چشمان تو


دلبری بگذار،دلیل بیاور

یقین یعنی بعد قل هو الله احد، سوگند به خُداوندی تو!



خالق آفرینش چه خواسته بود بر ما؟

وعده ی آفرینشت امروز مرا روزها خیره کرده بود به دور! به تو!


بیا امروز به نوبت 

سوره ی قدر،را، آیه به آیه، باهم، تمام کنیم! من شوم دلیل و مراد ْ، تو!


براستی...اگر خُدا نبود،چه میکردیم؟ 

آنکه مُهر میزند بر دلها، مِهر او، مِهر او، شد مِهر من و تو


این تاریخ مقدٌر شده تکرار نگردد دیگر 

از حالا  شُده جواب استخاره من، حُکم تو




  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

سخن با رئوف

سخن ها با توست ای شاه که بی سخنیم 

دور از حرم، از از خویش، بیش، درمانده ایم 


نُطق دعا اینست که عشق ت روا فرمایی

ای شاه، گدا،میل تو دارد بگیرش دست، دست بروی تو آورده ایم 


غربت سخت میشود آنجا که تو نباشی،بسیار سخت

وگرنا ما به حُکم مرگ، تو نیز،جان،به کف آورده ایم 


آری باور کردیم و باور کردند که رئوف هستی 

زخم بی ضماد، مرحم عشق تویی، ما مریض آمده ایم


جای خالی راعِشق، خودت،گذاشته ای

عشق باش که ما جهان را پشت عشق جا گذاشته ایم


یادگرفته ام مرهم نگذارم بر زخمی

ما خود را به مرحم نگاهت عادت داده ایم 


شاه! گدا زیاد ست پس ما کجا رویم؟؟ 

آخر که ما به همه گفته ایم، شاه، حضرت رضا  داریم


#السلام، علیک، یا، رئوف 

#السلام علیک شاه 

#السلام علیک مرحم

#السلام، علیک، یا، رضـــــــا 





  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

عهد بهار

غرق بالهای تو باور میکنم خود را

نور خداست، مبند چشمت را


با ذره ذره هوای بهار یاد زمستان  میافتم 

آن بارشی را که بعد از آفتاب تکان داد ابرها را


گفت از آشنایی که مدتها غریبه بود

از من که نشناختم خویشتن را


دیگر نمیسوزد چشم هایم با دیدنت 

باورکرده فراق میآورد بعد از فراق عشق را


دیده من چشم ببند که دیدنی نیست

بهار دوام ندارد و اگر دارد گرده های گل اشک میاورد چشمترا


عیب تصویر همیشه،نیست 

یا زشت میبینم یا زیبایی را 


در پشت پرده ی چشمان تو اسیر نیستم اگر

در اسارت عِشق مدام یادمیگیرم تعبُّد را


بگشا بالهای صفا را ای یار

ابلیس اینروزها نقشهای جدید میدهد بازیگرانش را


در تویی و در من نه انگار که به امضای عشق

عهد چو باشد خُرد بگیر عالم را






  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

صدای دغ

گاهی صدای بلند نیز گُم است 

که گفته؟! 

نشنیده بود شیرین،ذکر روز وشبش را،

دیگری را شنید 

آن که فریادی  نداشت! آن قَدَر! 


گُم بود 

و نیز عشق ش شهره شهر و دیار 

فکر میکرد عشق با خود حمل میکند

و رنج فراق بزودی می نهد! 


عشق را رویا ساخته بود و رویا زندگی میکرد 

گفتند از فرط عشق فانوس عمر شیرین 

ناگهان روغن سوزاند! 

شاید، از رویای معشوقش بود 

شاید سالها منتظر 

یک صدای بلند بود 

تا خسرو از تاج و تخت بیفتد از هُل 

شاید دغ کرد 

از اینکه تنها غریبه آن عشق شعله ور به معشوق مجنونش بودِ 

شاید!






  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

قبله بی شک

از سمت عشق هرچه دیدم نپسندیدم 

نشستم دمی پای قبله ی امام رضا ع


گفتم آمده ام که شاید فدا شوم 

بر یک یک لحظاتی، که آمده برسرم،  سایه ی نگاه امام رضا ع 


دیگر رسیده ایم به انتهای دودلی ها هردومان 

نقطه سر خط این من و این تو و خادمی امام رضا ع 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

من من هستم

هویتم را جلوی آینه به نمایش گذاشتم 

من 

هستم که میتوانم بر خودم اثر بگذارم 

هیچکس جز من

کاری از دستش ساخته نیست 

بجز 

اینکه 

من را ببرد پشت قاب خودش 



  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

حکم سکوت

مگر جواب ندارد، صدای هواها؟
سکوت هم خوب پاسخی ست بجای شکر گزاری ها


نامه ی ما می رسد و فکر میکنیم 
بایگانی شده آن هم،مثل بعضی نامه ها!

مقصود اگر شنیدنست که اینهمه گوینده 
سکوت هم پر از حرف دارد،پشت دغذغه ها

سکوت چیست؟نایی خفه که حرف میبرد از خویش 
که بفهماند بروز نشده، رویدادها! 

اما ببر نای خفه را که
فریادی شاید،ببرد سکوتم را زیر آوار حرف مردم ها!

من بر سر شرط م سکوتت را شکستم! 
لطفا تو نیز ذوق پیدا کن،به قلم خوش زدن ها!

یک چندی ما سکوت کردیم و فریاد کردند با قضاوتها!
ما نیز فریاد میکنیم اینبار،که بر سر رسم کنند، سکوت ها


مردم همان را گفتند که میل دارند بر آن،خود
ما نیز جداییم از نسخه ی تشخیص عمومی ها!

هر کس دوایش فرق دارد چون
هرکس مزاجش دارد،فرق ها 

با دسته ی خوبان نرفتیم، هر بار
دربش،نزد ما سخن بردند از تکرار نصیحت ها

اما بیا بشکن سکوتم را تو، هر بار
این سکوت ها هست، جزء دلبری ها

هرچند ما این حرفها دیگر نداریم 
حرف اینست که باید تسلیم کنی، تو،حرف بی منطق ها!

نایم سر نایت، تعجب!
ببر صدای سکوت را، تا وراجی نکردند، دوباره مردمها!

هست صدایت پر از تشبیه سکوت
سکوت هم پر از حرف دارد،پشت دغدغه ها!

هوا هم جواب دارد، ژرفــــــــــ
سیاه خون کِ میشود آسمان، غرّش میکنند آسمانی ها!

دغدغه ها را دعا کن، بزودی
باران کِ  می گیرد، نزول میکند رحمت ها


  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

گله هایی که فقط تو میـــدانی و بس 

شنیدن ها از کار ما گذشت 


آمده ای اگر،نشنیده بخوان 

فقط از گله هایی که میان گلو مانده و بس


دیگر فقط راز نیست که باید برملا شود

راز من شیرین تو در قبر بود و بس


گاهی مثل شبه بی گدار می آیم

در قلبی که قلب من فقط آن هست وبس


موج های این ترنم تو را بیاد چه،انداخته؟ 

گاهی فراموش میکنم دلتنگم که باران ناله میزند بس 


صبح ها هنوز صدای کبوترها می پیچد 

فقط کبوتری نامه میاورد برایت،بس


خیاال، نامه نوشتن ندارد که 

ترنم عشق را به گوشت میرساند و بس


تو همان گله ی من از آدمها 

بگیر گوشهایت را و فقط بشنو مرا و بس



شبیه رد شدن بی صدا، نسیم!

گاهی طوفان بپا کن و بس


شنیدن و پای آمدن یک طرف 

آنطور بیا که خلاصه میکنی حرفها را و بس


بیا مگر این زمین نور می چرخد؟

هرروز بیا از هر بیامدنی و بس 


کبوتر گم شده بود میان شلوغی آسمان 

ولی طغیانی خبر مرگش را آورده بود و بس


شاید باید زودتر میگفتم ؛

در هجوم هوا، محـــکم تر بیا وبس! 



  • بانو رضوی