او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

  • ۰
  • ۰

امام رضایی گفتگو

اگر قرار قرار امام رضاست بد عهدی محالست درین طایفه 

دست بر غریبه ندادم که اگر امام رئوف اربابمه 

دل شکسته فراوان میخرند بازار دل فروشی یا رضاست 

محتاج نیستم به غیر او وقتی کبوترش با هر سلام مهمان ماست 

او که قول داده وفا میکند

به اسم مادرش  هم شده استجابت میکند 

قرار عاشقی در دنیا نبود نه عجب 

سِرّعاشقی را نام زهرا وامیکند 

هر آنچه دادیم محضرش کم بود 

روی محتاجانش را سیاه نکند

دلِ شکسته خریدار ندارد این زمانه 

خودش دل میسپارد بی بهانه 

هر چند وفا نکردیم آنقدر که هست عشق 

با وفا شدن خون عشق میخواهد 

عشق اوست یاعلی مدد 

جان پر غم را نیز علاج او

درب دنیای دنی را بارها بستم

غافل که درنده است دنیا نه لطف 

در همین دنیا شدید افتاده ام هربار

اما خدا داند که در آغوش یار 

اینجا رسم دارد نابلدها اخراج میشوند

آنکه چشم سویش رضاست ارباب خلایق میشود

بیش از این تاج دنیا خسته ام کرده

زمین بگذار تاجی که درونم کرده خاکستر 

هرکه رفته سوی این ره بارهاگفت 

هرکه شد او را مقامی گفت مادر

نام او بالاتر از هر تاج و تخت حکمش عزیز 

این رضا با نام مادر رضایت میکند

نمیدانم کبوترها خیال عشق دارند یا پَر کشیدن 

به آن چشم کبوتر که رضایش نقش دیده بود دلبسته من 

هنر میخواهد نگاهت با نگاه شاه پیوندد 

خبر دار کنید هر که غم دارد به نام مادرش زهرا پیوندد 

یواش آی ای مسافر گوش کن

کمی آرام ولی تو را در عشق میبندد 

همانی که از هر کجا سوی او دارند دخیل

محال است چشم گریان بفرستد 

همان آقا که جان مادرش زهرا هست عزیز 

ز بدکاران هم قهر نمیکند روا هرگز 

صبح امید زندگانی شیرین چون 

هر کجا بخوانی اش رهایت نمیکند

کبوتران عزم سفر کنید

این مردمان طاقت راه سفر ندارند 

آری عزیز مسافر خبر زیادست  

آن بی هنر و بی ادبی که رضا دارد بگو چه ندارد

دیگر قطره های اشک سیلاب نمیشوند

وقتی بدانی حاکم این شهر رضا هست

قول من و قول او اینبار 

بخر کنیزی را که غریب ست

آری تو امام غریب غریب نواز

درد ندارم دنیادرد سازست 

آرامش در کوی تو میخواستم 

پاسخ من رهایی از جهانست

قول بده ارباب، کنیز زیاد داری مگر؟

برای علاج من کعبه ای دیگر نیازست

فقط یک سوال مرا به دالان بی انتها برده 

ارباب کبوترت پس چه سوغات داشت که نگاه من دزدیده

خیال نکردم مگر یقین به چشم 

پیک نامورت را بدرقه کردم به چشم

ارباب شاه هستی کنیز داری فراوان 

بگذر از کنیز گدا نمیخواهی؟؟؟؟ 

سالهاست بلد نگشته ام قصم دهم تورا

ارباب قصم به زهرا مرا نمیخواهی؟

بدی من اگر چه به اندازه جهان باشد

کنیز یا گدای پناهنده هم نمیخواهی؟

من دوباره در تردید جواب تو و سلام خویش 

سواد گدایی هم ندارم شاگرد نابلد نمیخواهی؟!

سالهاست چشم دوخته ام بر عربی صلواتت 

بر نگاری که دست برقضا سینه ام میداری؟! 

محال است همه حاجت گرفته اند

فلج ایستاد کور بینا گشت لاعلاج درمان 

بند تنم مرا میکشاند آقا بفرما علاج

سوغات ها را دیگر برایم نیاور

اذن دخول زیارت حضرت شماست

مرا بده همان اذنی که در آن جدایی نیست

زیارتی که هوایی نیست فقطــ

عمرمرا به تو مشغول و عشق

دل سپرده ای هستم که گدایی هم بلد نیست

حق من گزینه های روی میز نیست 

در قفل آن صندوق بجز الماس نیست

آنکه به تو کند رو بهره اش تو بگو چیست؟ 

یکبار میگویمت ملتفت باش

کلید جواهرها بدست هر کسی نیست

آنجا که شاه بطلبد حرفْ کُلی و

مرحبا به اربابی که گدایش جز عزیز نیست 

آنقدر نمیخواهد بکوبی که باز شود

هروز کبوترها بدنبال صدای گدایان میگردند 

اینجا من به شخصه عادت کرد ه ام به معجزه

میشود گدا بیاید و نبیند معجزه؟

نه رفتن نه آمدن نه گدایی

الفبای عشق را بَرَم کرده  نگاهی

سوغات او تسبیح متبرک نیست که

عشق سوی محفلش میکشاند 

فرمود ه اند  حتما پناه میدهند

السلام علیک آقا کبوتران شما جواب سلام میدهند؟

بر گوش خویش سپرده ام خبر کند مرا

اگر سلام دهد من نه خود غوغا میکند

این چشم من دوباره گریستن گرفت

ماه ها کبوتری نگاهم نمیکند

در قبله ارباب گمان کنم کبوتر نیست

وقتی مرا در خوابم صدا میکند

ارباب زینبت به تو فکر میکند

سلام و جوابهایت درست چند ماه است کبوترت نگاهم نمیکند

قول گرفته ام که مرا در پناه کنی

لعنت به ٱغوش هایی که مرا ز تو جدا کند

باز هم من عزم سفر کرده ام بااجازه 

محال است خیال تو را از خودم جدا کنم

آقا منم زینب که تو خوانده بی بدیل

چه اشتباه بزرگی دارند شیطان ها که مرا از تو دور میکنند

آقا من با کبوترها اتمام حجت کرده ام

جهان را در پناه تو به حیرت میکنم

در بند یار نیستم ولی چون مرد

از حاجیان مکه حج بلدتر گشته ام

من را نگاهی از تو شفا نمیدهد 

مهر تایید میخواهم

آقاجواب سلام واجبست خب

من مادرت را درب هیئت خمیده تر دیدم

زهرای گمنام را یکبار دیدم لرزیدم ای جان طاقتت را چند اربابم؟

مراسم هیئت  هیچکس نبود

با دیدن آن خم دل تنگیدم 

خوش مدار هرگز بر وفای زمینم من چادرم خاکیست نیز

  • ۹۶/۱۲/۲۲
  • بانو رضوی

نظرات (۱)

السلام علیک یا شمس الشموس ...