او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان
  • ۱
  • ۰

خانه پُر بود از ترس،از تاریکی،تنهایی
..
خانه بود ولی خانه این نبود
،
خانه تاریک بود، 
امّا 
نور از حاشیه ی پرده خودش را میکوبید..
و
توان تابیدن نداشت
خسته.. برگشت..
نور دریغ کرد..
و خانه تاریک شد
تاریک تر از قبل..

خواستم بروم دست بلند کنم پرده ها را بزنم کنار
..
جانم پُر شُد
کمرم از درد،دستانم از درد،شانه هایم از درد،دلم از درد،زبانم از درد،
چشمانم پُر شد از اشک،
خنده هایم پُر شد از تناقض،
لباسم پُر شد از دوختِ رفوع،
حنجره ام  پُر شد از سکوت،
احساسم پُر شد از سیلی،
روانم پُر شد از خواب،
از چشم بستن،
از 
دِل
، بستن!
..
چشم بستم!
تاریک شد همه جا..

جهان خُفت،
بی سَر و صِدا..

و صبح 
از خواب برمیخیزیم
..به همین منوال
..
هربار که پرده ها را باد میزد..
میدانستم مُنتظر برخواستنند..
تکان میخورد پرده ها،
پنجره ها،
نور،
..
،مُنتظرِ مَن بودند آنها

باید از جایم بلند میشدم
خودم را تا.. 
تا #اُمید
برسانم
چیزی که اگر نباشد
خانه..
و جهان..
به تاریکیِ ابَد میکشاند خود را..
..مرا..
دستانم هر بار فَلَج میشد
اما
کمرم هم گرفته بود
..زمین عین تابوتی سخت مرا حبس میکرد..
جسمم در محاصره ی روحم به زمین سقوط میکرد
به اعماق زمین..
به بلعیده شدن در اعماقِ زمینی شدن..
نه از دستانم کاری بر می آمد،
نه از زبانم،
نه از پاهایم،
نه از دِل..،
دِل! 
دِل نه،آیینه ای که خاک گرفته بود..
من را دیگر پنهان کرده بود
..
در نگاهم
..
و نمیدیدم که چگونه دُچار هستم..
و با یک تنِ بی انگیزه.. 
خاک هایی را تماشا میکردم،
که در چشمم فرو میرفت..
از دِلی
که آیینه ی جان بود..
امّا.. 
دیگر.. 
نَبود..
میخواستم نور بتابد..
میخواستم شفا بگیرم..
اما.. 
برای دیدن نور باید تا لبِ پرده ها خودم را میرساندم..
برای شفا تا لَبِ حوضِ دارالشفا..!
برای صاف شدن آیینه ی تو..
باید دستمال ور میداشتم..
تا ببینی..
آیینه را..
در دلم..
تا ببینی که اشتباه نبود..آمدنت..
آیینه این جا.. خاک گرفته فقط
..
من اما نمیتوانم.. 
اما سعی ام را میکنم..

تا در معرضِ دریچه ی اُمید خودم را قرار دهم، 
.
.تا نور مُنتظر دستی نباشد که کنار بزند..
و بتابد و
و بسوزاند
پرده هایی را که از جنس #سنگ  هستند 
تا از سنگینیِ این حبس..
دیدن نور،
مرا شفا دهد..
بلند شوم..
خودم را تا لبِ پرده ها برسانم..
..
یادم رود فلج است تنم!..
یادم رود.. 
بیایم..
تو را صِدا کنم..
.
.
و تُو 
بازگردی
 از حبسِ تبعیدگاهِ خویش..
به خودت،
به دِلی که
..
که در من نشان میدهد همه چیز را..
آیینه ای که تقدیر است..
اُمیدی که در قلبِ تو میتپد..
میتپد..
میتپد..
تقدیر را که ٱمید به ارمغان آوَرد،
برای دِلی که خاک گرفته بود حتی پیش از این..
خیلی قبلتر..
..
و دستانی که با هر هول و هراسی که بود..
خودشان را به پرده ها رسانیدند..
و نور.. بیشتر خواهد تابید.. 
بیشتر..

و شفا در هیچ کُجا نبود
در هیچ دعایی نبود..
در خُدایی بود..
که در صحنه ی او زندگی کردم،
و برای او..
...
 نور نمیامد..
و من نمیدیدم نوری در حاشیه ی پرده را که پرده ها را گرم کرده بود..
و باد سر و صدا نمیکرد..
و دستانم به قوت نمیاد..
و دلم اطمینان نمیافت..
و قُرص نمیشد..
و نور 
تا ابَد پُشت پرده ها مخفی میشد..
آن هم
پرده هایی به آن زمختی
،
و تو هرگز دلم را نمیفهمیدی
و من عادت کرده بودم به خانه ی تاریک 
به پرده های سنگین
به دوری و دوستی!
امّا خُدا هست..
ببخشید اشتباه نوشتم..
خُدا نیست..
ماییم که در صحنه ی اوییم!
و کافیست همه چیز را به او بسپاریم..
دیگر
فقط
کنار کشیدن پرده ها کافیست.. 
نور خودش خواهد تابید..
و تو
بشنوی
صِدایم را
..
که بگویی تَهِ حرفها را..
و من دِل دِل نمیکنم
برای ٱمیدوار بودن
...
شاید تو نیز از همین ترسیدی
شاید گُمان نکردی که ٱمید که بخواهد بتابد میتابد
تا وقتی که بین تو و خدا یک پرده ی سنگی فاصله نباشد
تا دلت.. نه برای خودش باشد نه بی خود از خودش
تا دِل آیینه بماند
تمیز و براق
تا ببیند که نقش خدا زیباست
تا یک ٱمید، 
یک ٱمید نماند
صَد ٱمید شود..
ٱمید به خدایی که نور را میتاباند،
و گرنه جهان از خود نوری نداشت..
و هیچ کجا نبود که برویم شفا بگیریم.. 
 و زمین فلج میشد،
از تاریکی ای که دست و پایش را گُم میکرد..

.

.

.

.
و من زیارت میکنم از همین زمین....

خُدایم را..

و مُعجزه نازل شُد..

که

 در
شبی
در تاریکیِ ممتد،
بر دِلَم تقدیر رقم زد و چراغِ اُمید را در من روشن کرد
..چراغی که تمام نمبشود..نمیسوزد..کارکردش پناه بُردن به خُداس
ساعت چرخید.. 
زنگ صِدا خورد..
و افلیج را شفا داد!....

آن آبِ حوض..

را خورانید به او..

بیدار شُد..

افلیج شفا یافت!

امّا همه چیز در یک خواب رُخ داد!...

در بندِ دِلی که

وصل شُد

سلام کرد به خُدا

#به_یادِ_امام_رضایِ_غریب_نواز

#نور_اُمیدِ_قلبتان_را_روشن_کنید

#کلید_لامپ_امیدواری_یک_اراده_ی_درست_و_حسابی_هست_آنرا_در_خودتان_به_صدا_دربیاورید

#در_عرصه_ی_خُدا

#پس_از_شفا

#خدا_بَد_نمیدهد

#از_تو_حرکت_هربار_پس_از_هربار

#بنده_ی_خدا_جا_نمیزند

#ان_اللّٰه_مع_العسر_یسرا

#همراه_هر_سختی_آسانی_هست

#مِن_مِن_نکن

#به_اُمید_خودش

#روشنی_دیدن_چراغ_های_حَرَم_بود_در_خوابی_که_واقعیت_بود_و_هر_خیالی_زاییده_ی_خرافات_نیست

#همه_چیز_حقیقت_دارد

#مُعجزه_اتفاقی_نیست!

#ترس_از_واکنشِ_یک_انعکاس

#پرده_ها_میسوزد

#نورِ_خُداست

 

 

 

 

​​​​

  • ۹۸/۱۰/۳۰
  • بانو رضوی