او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

اصلاً جایی نبود که بخواهم بروم و آنها را در حسرت یک عُمر دیدنم بگذارم...
جایی نداشتم..
فقط میتوانستم بمانم ،
و سفر کنم به خودم!..
یک روز
آن یک روزها را که شروع شد
..برای همیشه غریبه شدنم..
سالها خودم را در قالب نظرهای مثبت و منفی دیگران..
می دیدم..
نفرت انگیز به خودم نگاه میکردم..
!
دیگر وقتش بود
..
خودم را باید نجات میدادم!
مدتها در مرداب افکار دیگران
ولی...
چه دیگرانی..!
آنهایی که فقط غرق میکردند!
و من در این مردابِ افکار!..
حیرت میکنم..
کِه خسته نمی شوند از این همه (بَد بودن)؟؟!..
از این همه مرداب بودن؟؟!
و..
از تو هم دیگر کاری ساخته نیست..
تو هم مرداب شدی..
آنها تو را هم ..
تو را هم به لجن کشیدند!
...
و حالا چه کوله باری سخت و سفت بر دوشم هست
..
نه دیگر قایقی نمیتواند ما را از این #سرای_سیاه
ببرد بیرون..
من دعا میکنم..
مثل هر شب
مثل هر روز..
کاره دیگری ازم برنمیاد..
خُدا باز هم بآید مُعجزه کُند..
مُعجزه
مُعجزه
مُعجزه
باز با خودم تکرار میکنم
آنقَدَر که #خُدا-بِشنوَد..
آنقَدَر که سریع الاجابت کند
..
مستحق اجابتِ آنی بودیم!
اینقَدَر گفتم تا جلب توجّه کنم بخُدا!
..
خُدا
خُدا
خُدا..!
راه های زمینی را که برای ما مسدود کرده اند..
نه برای من..
تو هم دیگر سیاه شُدی!
سیاه....
نمی بینمت ..
نیستی اینجا..
نه بگذار با دقت بیشتر نگاه کنم به اطرافم..
تماشا کردن خسته ام می کند..
باید این واقعیت را قبول میکردم،
..
..تنها راه آسمان بود!
خُدا باید از آسمان طنابی میفرستاد..
فقط میدانم..
این زمین جای ماندن نیست..
یک لحظه هم برای رفتن نباید مکث کنم!
،گاهی این یادم می رفت!..
انگار حتما باید آسیب ببینیم مدام تا یادمان بیفتد اینجا جای خوبی نیست..
..حکمتِ خُدا.. درد..بود..
باید بروم..
هر چه سریعتر..!
میخواهم جایی باشم که برای خودم بودن به آدمهای خُرده پایی که کار خودشان لنگ این و آن است لنگ نباشم!
کارم لنگ خُدا باشد بهتر است!
او تا بحال بمن منت نگذاشته برای هیچ چیزی
..
من میخواهم به سمت خُدا بروم!

چه از مردابِ اندیشه ی مردمان دور و نزدیکم..

چه از تمامِ دُنیا و هر چیز که به دُنیآ مربوط هست

هر اراده ای دیگر که اراده ی من را گرفته..

و هر کسی که حرفهایش ،

حرفهای خُدایم را

آن خوبِ درونم را ..از یادم میبَرَد!

این سفر نمیدانم کِی مرا با خود خواهد بُرد

امّا خوشحالم

که یک روز که خیلی هم دیر نیست،من

خواهم رفت

....

،به پناه داشتنی ،واقِعی!

جایی که کَسی مِنَّتِ بودن هایش را

خوب بودن هایش را

نگذارد

و هیچ زمینی نباشَد که از فَرطِ امنیت..پشیمان شود و زیرِ پایَم را خآلی کُند..

و پناهگاهی که واقعا،پناه بدهد

و تنها تاکیدش این باشد که مُدام مرا به خودم گوشزد کند!

و هر چه میگوید خیری برای من در آنست

او که از قدرتش ،قوت میشود برایم

و هیچ سوع استفاده ای در کار نیست

آن آغوشیست که پُشتِ هیچ بنده ی با انصافی را خالی نمیکند !...

میروم کِه خودم بآشم

نه شبیهِ هیچ..       خود..

در آغوشِ اَبَدیِ خُدایَم..؛

.... سَفَری که از حآلا از اینجا 

خیلی زودتر از آن که نوبتم شود

آغازش میکُنَم..و بآید که آغازش کنم...

تا دیگران دخالت نکرده اند..

برای اتِّفاقِ یک سَفَرِ عآلیِ
بی بازگشت..!!

  • ۹۸/۱۲/۰۶
  • بانو رضوی