او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان
  • ۱
  • ۰

باید میگفتی
باید چیزی میگفتی که امیدوار شوم
باید میگفتی ،
از خاطراتِ گذشته ..
که هنوز چیزی در خاطرت هست..
مرا فرستادی
به دور
به خیلی دور
که اسمش آینده است
و آن اسم آنقدر محو بود
که میخواستم برگردم به گذشته ها
راهی که جلویم بود سرد بود هوایش
و آفتاب چنان میسوزاند جگرم را
اشک هایم را خشکانید
پلک فرو بستم
خواستم دوباره با خودم حرفهایت را تکرار کردم
...
فکر کردم
اما تو
چیزی نگفته بودی
حرفهایت بیات شده بودند
پشتِ
حافظه ی از دست رفته ات
حافظه ات کجا به نا کجا رفت
که دلواپسی هایمان
به خنده تبدیل شده بود؟
دیگر نگفتم
و چشم بستم از دیدنت
و به آینده فکر میکردم
آن هیولایی که تو از آمدنش میگفتی
و به حرفهای تو فکر کردم که همه اش واهمه بود از آینده
اما من از آن نمیترسیدم
تو که حرف میزدی
من از هیولای فکر میترسیدم..
از ترس
ترسیدن که ترس دارد!
گذشته را دشمن خودش میدانست
و برای رسیدن به هیولایی دیگر
وقتی به جنون می افتاد
تمام خاطرات را از حافظه ات پاک میکرد
من به عشق فکر میکردم
که برای عبور از هیولاها
صلاحت را زمین انداختی..
عشق را نیاوردی
او ماند
و ماند
ماند در گذشته ای که
تو یادت رفت آنرا با خودت بیاوری
یادت رفت
عشق جایی ندارد
و من هنوز به عشق فکر میکنم
که
شاید فرهاد هم از آن عبور کرد
شاید تیشه اش را انداخت
شاید شیرین صدایی از گام های فرهاد نشنید که مُرد
و چنین شد
که همه عشق را یادشان رفت
و هیچکس نمیداند شاید اگر فرهاد زودتر میرسد
مکث نمیکرد
و عشق اگر هویت انسان شود
وصال چیزیست که از ابتدا اتفاق میافتد
و فقط یاد میخواهد
یاد میشود امید
میشود تیشه
میشود پیمودن
میشود یک اندیشه ی سبز
میشود دیدن
دیدن نه کوری
اشتباه است که میگویند عشق انسان را کور میکند
عشق انسان را شفا میدهد
از کوری،
عاشق میبیند اما خوب اما با انصاف اما با گذشت
کنار می آید
عاشق باور دارد با عشق میتوان همه ی تاریکی ها را سپید کرد
عاشق حتی سیاه و سپید را باور دارد
عاشق به ذاتش عاشق است نه از زیبایی معشوق
عاشق زیبا میشود و همه با خودش یکی میبیند
عاشق کور میشود در مقابل دیدن زشتی ها و این را تعبیر به کوری و مرض میدانند ابلهان!
عشق یعنی بدانی بهشت اگر هست
جهنم اگر هست
هردویش آمده از رحمتِ خدایند..

و او به عدالتش ستوده میشود
که در مقابل هر ذره فکر یا رفتار خوب یا بد بی انصاف نمیگذرد
و همه چیز را میبیند
پس عاشق میبیند
عادلانه هم میبیند
جز به جز معشوقش را میبیند
ولی خوب
خوب
و خوب

و من به تو فکر میکنم
که تو از عشق عبور کردی
و از آن ترسیدی
اما تو از خودت ترسیدی
تو اگر عشق را نمیشناختی
اگر آینده یک هیولا بود
تو خود را کجا مخفی میکنی؟
دور از عشق،
پناه میگیری به چه چیز؟
عشق صلاح بود
تو انداختی
عشق آدمیزاد را شجاع میکرد و قوی
تا انداختی صلاحت را ترسیدی..
و تو میتوانستی قوی تر از هیولاها شوی با عشق
اما تو دیگر خودت نیستی
و عشق شاید چیزیست که انسان ها از هیبت و قدرت آن آنقدر شگفتزده و حیران میشوند که میترسند و آنرا از دست میدهند..
کسی چه میداند صلاح زر که از دست تو افتاد
چه کسی
چه انسانی
چه شیطانی
یا چه فریشته ای آنرا برمیدارد..
و تنها عشق لایقِ خداوندیست که هیچگاه رهایت نمیکند
عشق را نه کسی میتواند از او بدزدد
نه حافظه اش پاک میشود
و نه از دستش میرود
او هیچگاه از عاشق بودن بنده اش پشیمان نمیشود
ای کاش ما نیز عاشقی را از معبودمان یادبگیریم
..
شیطان ها همیشه پشیمانند
میترسند پای عاشقی غرورشان لکه دار شود
و ما بنده ی خداییم یا شیطان؟!
.
.
و عشق حرفی بود
که بیات شد
ای کاش میگفتی که میخواهی بخاطر بیاوری
و از آرزوی عاشق بودنت میگفتی
و تو دوباره عاشق میشدی..
عشق چیزی نیست که بتوانی
عشق آنست که بخواهی
و اگر بخواهی میتوانی

اگر در عشق زوال اتفاق افتد
انسان میتواند آن هیولا شود
که باید از خودش بترسد
بلکه عشق باید انسان را به زوالی برساند که شب باشد
تا در روز بتابد
و نور ذاتی انسان را به نور اصل وصل کند
تا جایی که هیچ دورویی ایی عاشق را از عاشق بودن خسته نکند.
 

به خاطر بیاور عشق را

حرف بزن 

و آنکس را که در تو کشتند را به حیات برگردان!،

از عشق بگو

برای حرفهای دیگر وقت بسیارست....

و نگاه کن 

عشقی را

که 

میفرستد او..

 

  • ۹۹/۰۴/۰۶
  • بانو رضوی

نظرات (۱)

عالی بود

عالی

هم متن

و اثرگذار تر از متن، عکس با مسمی و مربوطی بود.


احسنت