او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

نقاب

سکوت در معنی،واژه ها پُراست 

واژه ها نیز از نَفَس تنگی پُراست 


تو بوده ای نَفَس که به قدح ما شدی خالی 

سنگ بنای را گذاشتی و بنای ما در حال ویران شدن است


کمی هوای تو را چه خواهیم کین تن اسیر هواست

مگر فراموش کرده ای کین پیر،  سپیدهِ دیروز است؟ 


یار نگردید و دلدار نایامد 

عشق نیز فریب ما خورد که از وقوع پشیمانست 


عشق را تو تعلیم کرده بودی چنان تعالیم دیگر

نسنجیدیم و خیال کردیم خیال عاشق باما هست 


در چَشم تو چَشم خوردیم زینهار 

که عاشقی مسیر رهروان خویشتن است 


در قسمتی که آفات خودفراموشی ست 

نهال خود فروشی روید بگریز که خدا شناسی ز کوی دیگر است 


عاشق به تمنای معشوق از عشق نگشت 

فرهاد هنوز در حال تیشه زدن است 

 

ادب عشق رفته بود چون معانی جابجا افتاد 

حریم عشق در این دوره مَحَرم بچه های بازار است


امروز کجایند رقیبان عشق 

بر چهره ی اجنه هم نقاب مجنون است 


در ره عشق دم از فدآ شدن برون آمد

آن بعد وصال درود بر فرهاد که رقیب عشاق است


در ابتدا شکر ریزی،همه شیرینند 

خوشا شکری که شیرین کند جام زهر را









  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

تکرار

در طبیعت تو رَستم که به طبع تو باشم 

فریب شمایل باد خوردم گفتا که نباشم


در کوی انتظار تو دچار نسیم حوریان 

در خیال وصل تا ابد هم شده سَر دَر باشم


در نگاه تو گردیده انگار عشق تکراری

شاید معجزه ای شود که یاور تکرار عشق باشم


من قبول دارم قرآن و آب و آیینه را

باید دنبال ردپای تو، آب پشت پایت باشم 


در مسیر نا کجای هستی ات گم میشوم

خدا کند موقع اذان تو بیایی و من سَرِ سجاده ام باشم 


دعا کنم که عشق را خدا بیاموزد 

جبرئیل خواندن عشق در مکتب تو باشم 


  • بانو رضوی
  • ۲
  • ۰

چادر

دَر می زنم به خانه ات 

انگار گشایشی ست 

هر چه دعا کردم 

ثوابش نوازشیست 

هم بار ِ نامِ دُختریت رامی کشد

هم قهر می کند با دنیا

آنگاه که برتنش نمایشی ست 

یادش افتاده بین عبور از خیابان 

نزدیکِ نماز ِ قضا 

الله اکبر ْ نیت می کند به سمت خدا، دلش چون شقایقیست 

در رنگهای مردم تک رنگ مشکی هست 

تنها 

اما خیالش جمع که رنگ عشق مادری ست


هروز که سپر پارچه ای میگیرد مقابل نامحرم

دلتنگ میشود 

و آه می کشد 

که در این نامِ سنگین 

چگونه وفادار مادر است؟

؟؟

مادر دخترست دیگر 

بهانه می گیرد 

به مادری ات سخت محتاج!  

مرحم چادر خاکی فقط نوازشیست! 

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

حلقه ی عشق المهدی

هنوز روی لبانم زمزمه ی تو میشود تر

ارباب من ای مهدی آخر 


یک جمله میگویم و بخاطرت  بسپار 

یار کسی باش که برای مهدیست یاور


نقش حلقه باید بشود عاشق المهدی

پای عشق ذرّیّه خُدا، عشق را هدف گرفته ایم محکمتر



  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

آدم

من در چشم تو مات بودم هر دم
در آب وضوی عشق با نیت تو کردم دم

هرجور زدم چانه پدر لطف نکرد
حوّا به هیزِ گندم تو کرد جُرم ای آدم

تو در مشغله هایت غرق و من در تو 
در نقش خودم به عهد تو عهد زدم

گفتم که اگر نیامدی حلال کن
آخر سر بیقراریت ز جمع عاشقان مُردم

گفتی از دوست داشتن و بلد نگشتم هیچوقت
هوار بکشم سرت که بی تو میمردم


رسم عشق را حفظ کرده ام از تکرار
حال خسته ات رامدام به خدا میسپردم

با گوش سنگینت نشنیده ای تلاطم عشقرا 
یا وقت نداشته ای بدانی چه شعرهایی سرودم


کاش خطبه میخواندی بی شاهد  
تا نبض حواست را از زیر چادرمیشمردم

من در آغوش تو دوباره میشوم حوّا 
دعا کن که بیایم به بهشتت ای آدم



  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

خداحافظ

نوشته ام نه بدنبال پاسخ 
دنبال خیال احساست 
تنگست دلم، بی پرده مینویسد
پنهان میکنم حرف دل را پشت حیای نوشتارم

روی تو شرط میبندم با خودت
گاهی خداحافظ و میروی و تمنا و من و احساسم
باشد خدا حافظت نگرفتی؟ 
در فکر اجابت این دعای هولناکم!


  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

گاه

گاهی بگذار بشکند دِل 

حساب کن روی بندزن خُدا 


گاهی بگذر خاموش بگذر

ان الله عزیز ذوانتقام، خُدا 


گاهی شبیه رود زلال جاری بی انتها 

شنیدم سنگ ها تسبیح میگویند برای خُدا 


گاهی شبیه آیینه سخن بگو 

هرچند قبول نکرد غرق کشتی ناخدا


گاهی بپرس از خودت دلت را خوش نموده ای به چه؟

از نعمت خدا بپرس،  هر لذتی سوالی ست نزد خُدا 


گاهی هم برای خودت باش 

مگر چند روز عمر توست که دور زده ای دور خود آْ



گاهی کنار بیا با دردسرها

بالای سرت سریست بنام خُدا


گاهی برو به شاگردی بی ادبان 

از بی ادب ادب آموز،تا بشوی مثل لقمان برای خُدا


گاهی به عشق خانه ی وجود صفا بده

تا آشکار گردد خانه ی عشق هست خُدا 


گاهی به تماشای خودت برآی

باغ رضوان آخرین دیدار نیست با خُدا


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

چتر

گاهی سفید میگذارم روی سرخط ها

تا بدانم توجهت چندست به این اوقات ها


گاهی که میسرودم ز آشفتگی ها 

گمان میکردی شروع کرده ام به قضاوتها 


گاهی که سکوت می کردم در تبادل احساس

بودم در رفت و آمد میان ابرها 


گاهی که باران بر حضور تو میبارید 

خوبست ولی گُم میشدم زیر باران میان شمالی ها 


گاهی که وقت تو بود اندک

سکوت میکردم به نظاره دست خُدا و طعنه های خانواده ها


گاهی برایت قهوه تلخ میریختم 

مینوشتی پای حسابم از بداخلاقی ها


گاهی سکوت و گوشه ای دنج 

من باخودم میشمردم روزهای فراغ را


گاهی سکه بازی میکردم 

خط ؛پس بیا ببر مرا از میان آوار این خط خطی ها


گاهی که نگاه تو در ناکجاآباد دیگر بود

من صبر میکردم بر بنای تقدیرها


گاهی نوشتار من پر بود از سخن 

آنوقت تمام میکردم به ادامه نوشتن ها


گاهی قول تنهایی میدادم به تنهایی 

تنها ولی کوبنده در خوش وفایی ها


گاهی حضورت میشود مرحم

اما چسب میزنی روی کدام زخم ها


من زیر باران فراغت خیس گشته ام تنها

گاهی جایی بده زیر چترت تا نخندند بمن این شمالی ها

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

نامه عشق

باید نوشت روی نامه ی عشق

ای فرخنده وجود تو،فرستنده خُداست 


باید خواند در مکتب عشق،  عاشقیْ صحیح 

سرانجام گیرنده نیز خُداست 


حرف تو در خآطر من میشود حَک 

انگار قِطعه های کلامت دست چین خُداست 


یارا تو چگونه میدانی نقشت عزیزست به روی سلولهای وجود

گر نرانده سخن ز نیک آبروست


ما به حُرمت عشق به انتظار گریخته ایم

 همباورم عشق نیز مخلوق اوست 


هر دم بیاسای عشق منزل به نو 

دعای ما به اجابت مبارک کند مِهری که تبرک حضرت رضاست





  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

نگاه عاشق ها

در نگاهت چیده ام عشق اول به انتها

دست مرا بلند کند ز جنگل شکارچی ها


در این افق خورشید گرفته است 

خسته ام از سیر تو در هوای خارها


این میوه ها را زهر ریخته اند اما

آه از فرهاد ها از شیرین دوست ها


من را بت دنیا انداخت به زمین

زجه میزند بنده ای از نمازقضاها 


گاهی هوای تو اوج مکان میخواهد

تا با هر نَفَس بهم بریزد قرارها


در شهر شلوغ شده گفته اند کسی مُرده 

شمع های روشن و خونبار نگاه شما 


در شوق وصال نمیشناسم هیچ

دست خالی به زیر تربیتت آمد ه ام آقآ 


من اسیر این هرج و مرج خیال 

با توسل شما شرط پای هوسها


در کنج این خانه ولی دوست منزل دارد

بیدار شوم الهی ازین رهروی خوابها


گفتید مرا دعایمان کن شما نیز به خیر شوی

من اسیر حرف حرف تو کشته عشق گردیده ام بارها


آقآ دل بمیرد به فدای نگاهی 

مهلت نخواه اجل رها شود زین حسرتها


یک اعتراف دارم برایت

کم است یک نگاه آمین نامه نگاه عاشق ها


الهم عجل لولیک الفرج 


  • بانو رضوی