او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۰:۳۸ - سارا سماواتی منفرد
    💖💖💖
نویسندگان

۶۵ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

چای نمی نوشم 

دیگر جلوی خودم صندلیِ خالی نمیگذرام..


تویِ گلدانِ رویِ میز یک گُل آبی و قرمز نمیگذارم 


تنها مینشینم 

جای هیچکس را خالی نمیکنم....

دلتنگی را به رُخ  فنجان نمی آورم 

چای نمی نوشم 

تا به فنجانِ چایم فوت کنم.. 

مکروه است.. 



دلتنگی را در دلم میدارم.. 

جا خالی کردن لازم نیست..

دیگر لزومی برای عکس گرفتن با چای و صندلی نیست تا بفهمد جایش چقدر خالی است.. 



چای هم که مینوشم دلم آرام نمیشود..



فوت نمیکنم.. 

دلم را..

مکروه است.. 

دلتنگی را با دلتنگی مینوشم.. 




  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

وضو گرفتم

تکه ای پارچه برداشتم.. 

پوشیه دوختم 

اسمش پوشیه است 

#روبند 

#میگویند لباس عفاف است 

رو را می پوشاند 

از تاریکی.. 

و رویم را میگشاید به نور..

به فاطمه بودن

فاطمهء (زهرا)،مرا تبرک این صفت میکند..


من می دوختم آن پارچه ی کوچک را..

اما 

فاطمه س 

دوخته آنرا 

کاب بر صورتم.. 

تا تاریکی، 

به نورِ دُخترانه ام.. سرایت نکند

و نور زیر آن تکه پارچه بدرخشد مرا..



نور فاطمگی

#دُختری.. 

تا وضو ام، هر بار که میپوشم این لباس را..مسح لباس مادرم باشد..

آن پارچه ی کوچک دستدوز مادر

پوشیه میبندم و

مسح میکنم بنور (زهرا)یی، تا تبرک این صفت باشم ان شاء اللّٰه.. 

#تا زهرایی زندگی کنم#دُختری کنم برای مادرم#زهراوار

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

یک تکه پارچه مگر اینهمه عشق می آفریند..؟

حقا که خیاط به چه عشقی این را دوخته 

وقتی نیت کرد، 

تا شبیه مادرش بشود..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

مثلِ تنهایی

رفتن چقدر به گذشتن شبیه است ولی

گاهی برای گذشتن باید تا ابد بمانی..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

همین چندروز

خیره بر کارِ عشق همین چند صباح خواهم ماند

که عادت شود 

و بجز خیره شدن 

عادت دیگر به ایامِ دل، نیابد راهی 

و دگر این عشق به کارِ ما خیره شود..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰
بُگذار که بگذریم و 
بر،سر رنجش این گذشتن ملامت مکن 
بُگذر به گذشتن (بخشیدن)
که اگر هم نگذری 
زمان چه به نیکی چه بدی
پیش از اینها در حالِ گُذشتنست.. 
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

ضدِّ خطا

گفتیم که دل اگر دل بود به بیگانه نمیبست 

و آن خطاست 

اما چه خطایی 

بیگانه گشته ای؟؟

که.. با تو ،بیگانگی نمیکند.

و دِل ام را با دلت معاوضه کردم.. 

که یکی بود..

هر دو..

و دِل را میشناخت.. خودش را..و بیگانه جایی ندارد..



باید کلید دِلم را عوض کنم هر از گاهی؛

هر از گاهی که آنرا لو دادم..

دِل را..

تا نتوانی آنرا، ز سَر بی حوصلگی ببندی..

دست به دامنم بشی،

خودت کم کم خسته بشی، 

بمونی وبمونی ..


خطا نشد دِل دادن ولی

ز سِرِّ دِل به هر کسی نباید گفت، 

حتّٰی به خود دِل 


که ز این خطا

الغوث یا اللّٰه



انگار ز دِل، بر دِل، بیگانه تر نیست،

سِرِّ دِل فقط به صاحبِ آن بتوانم گفت

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

غُصِّه چیزی نیست که بشود آنرا سرود 

که اگر میشد دگر غُصِّه نبود 

هر چه میگویم نیمی قصِّه است 

نیم دیگر هم ژرفایِ سُکوت.... 


غُصِّه را حرفی نیست

قصِّه اش هم جزء جزء زندگیست 

ولی

ای داد، زان روزی که، 

زندگی،غُصِّه شود 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

خواب نما

زندگی آن چَشم بَرهم زدنیست 

که

همه گویند خوابی و

تو

در خواب هزار بار چَشم بَر هم بزنی!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰
گاهی کافیست 
که دِلْ تنگی را با باران، 
اشک ریخت 
و روان شد
به ادامهء زندگی 
و
فقط
چَشم بداند 
که#باران می بارد
و باران بداند
که#اشک می بارد..

  • بانو رضوی