او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

صدای دغ

گاهی صدای بلند نیز گُم است 

که گفته؟! 

نشنیده بود شیرین،ذکر روز وشبش را،

دیگری را شنید 

آن که فریادی  نداشت! آن قَدَر! 


گُم بود 

و نیز عشق ش شهره شهر و دیار 

فکر میکرد عشق با خود حمل میکند

و رنج فراق بزودی می نهد! 


عشق را رویا ساخته بود و رویا زندگی میکرد 

گفتند از فرط عشق فانوس عمر شیرین 

ناگهان روغن سوزاند! 

شاید، از رویای معشوقش بود 

شاید سالها منتظر 

یک صدای بلند بود 

تا خسرو از تاج و تخت بیفتد از هُل 

شاید دغ کرد 

از اینکه تنها غریبه آن عشق شعله ور به معشوق مجنونش بودِ 

شاید!






  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

قبله بی شک

از سمت عشق هرچه دیدم نپسندیدم 

نشستم دمی پای قبله ی امام رضا ع


گفتم آمده ام که شاید فدا شوم 

بر یک یک لحظاتی، که آمده برسرم،  سایه ی نگاه امام رضا ع 


دیگر رسیده ایم به انتهای دودلی ها هردومان 

نقطه سر خط این من و این تو و خادمی امام رضا ع 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

من من هستم

هویتم را جلوی آینه به نمایش گذاشتم 

من 

هستم که میتوانم بر خودم اثر بگذارم 

هیچکس جز من

کاری از دستش ساخته نیست 

بجز 

اینکه 

من را ببرد پشت قاب خودش 



  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

حکم سکوت

مگر جواب ندارد، صدای هواها؟
سکوت هم خوب پاسخی ست بجای شکر گزاری ها


نامه ی ما می رسد و فکر میکنیم 
بایگانی شده آن هم،مثل بعضی نامه ها!

مقصود اگر شنیدنست که اینهمه گوینده 
سکوت هم پر از حرف دارد،پشت دغذغه ها

سکوت چیست؟نایی خفه که حرف میبرد از خویش 
که بفهماند بروز نشده، رویدادها! 

اما ببر نای خفه را که
فریادی شاید،ببرد سکوتم را زیر آوار حرف مردم ها!

من بر سر شرط م سکوتت را شکستم! 
لطفا تو نیز ذوق پیدا کن،به قلم خوش زدن ها!

یک چندی ما سکوت کردیم و فریاد کردند با قضاوتها!
ما نیز فریاد میکنیم اینبار،که بر سر رسم کنند، سکوت ها


مردم همان را گفتند که میل دارند بر آن،خود
ما نیز جداییم از نسخه ی تشخیص عمومی ها!

هر کس دوایش فرق دارد چون
هرکس مزاجش دارد،فرق ها 

با دسته ی خوبان نرفتیم، هر بار
دربش،نزد ما سخن بردند از تکرار نصیحت ها

اما بیا بشکن سکوتم را تو، هر بار
این سکوت ها هست، جزء دلبری ها

هرچند ما این حرفها دیگر نداریم 
حرف اینست که باید تسلیم کنی، تو،حرف بی منطق ها!

نایم سر نایت، تعجب!
ببر صدای سکوت را، تا وراجی نکردند، دوباره مردمها!

هست صدایت پر از تشبیه سکوت
سکوت هم پر از حرف دارد،پشت دغدغه ها!

هوا هم جواب دارد، ژرفــــــــــ
سیاه خون کِ میشود آسمان، غرّش میکنند آسمانی ها!

دغدغه ها را دعا کن، بزودی
باران کِ  می گیرد، نزول میکند رحمت ها


  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

گله هایی که فقط تو میـــدانی و بس 

شنیدن ها از کار ما گذشت 


آمده ای اگر،نشنیده بخوان 

فقط از گله هایی که میان گلو مانده و بس


دیگر فقط راز نیست که باید برملا شود

راز من شیرین تو در قبر بود و بس


گاهی مثل شبه بی گدار می آیم

در قلبی که قلب من فقط آن هست وبس


موج های این ترنم تو را بیاد چه،انداخته؟ 

گاهی فراموش میکنم دلتنگم که باران ناله میزند بس 


صبح ها هنوز صدای کبوترها می پیچد 

فقط کبوتری نامه میاورد برایت،بس


خیاال، نامه نوشتن ندارد که 

ترنم عشق را به گوشت میرساند و بس


تو همان گله ی من از آدمها 

بگیر گوشهایت را و فقط بشنو مرا و بس



شبیه رد شدن بی صدا، نسیم!

گاهی طوفان بپا کن و بس


شنیدن و پای کار آمدن یک طرف 

آنطور بیا که خلاصه میکنی حرفها را و بس


بیا مگر این زمین نور می چرخد؟

هرروز بیا از هر بیامدنی و بس 


کبوتر گم شده بود میان شلوغی آسمان 

ولی طغیانی خبر مرگش را آورده بود و بس


شاید باید زودتر میگفتم ؛

در هجوم هوا، محـــکم تر بیا وبس! 



  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰
گوش ده این اندرز را و حفظ شو
زهی رو در طریق عشق، زینهار ز همنوایی با لِیلی های فریبنده و روان شو

باورمکن زمزمه های بلندآوازه را
درطریق عشق،بجز خموشی اسیر مشو 

عشقه خموش عجب چموش ست، بی مهابا
در آن مجنون میشوی ولی اسیر احدی مشو

گُل، میان خارها برایش اوهام پیش آمده 
خارباش ولی گُلی که ز عِطر اوفتد و پژمرَد مشو

یارِ مخلص، نیست، هرآنکه با تو خوش گوید
باشد که گُل ات،پُر از خار باشد،از آن روگردان مشو!



  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

«امروز، #زن در کشور ما می‌تواند

در میدان سیاست و فعالیتهای سیاسی

و اجتماعی و جهادی و کمک به مردم

و انقلاب و #حضوردرمیدانهای‌گوناگون

شخصیت خودش را با حفظ متانت

و وقار و #حجاب اسلامی نشان بدهد... 



🔥[در رژیم طاغوت] زن را وادار می‌کردند

که به وسیله‌ی جلوه‌گری و جلب چشمها

به سمت خود، برای خویش یک شخصیت

کاذب درست کند. این، برای زن #انحطاط

بود و پیشرفت نبود. آیا جنایتی بزرگتر

از این نسبت به زن وجود دارد که بیایند

سر او را با #آرایش و #مد و جلوه‌گری و لباس

و طلا و #زیورآلات #بند کنند و از او

به عنوان یک #ابزار و وسیله، در راه

مقاصد گوناگون استفاده کنند و

#نگذارند در

#میدان_سیاست

و #اخلاق و #تربیت

وارد بشود؟😖


این، آن کاری است که در رژیم گذشته

دقیقا و با برنامه انجام می‌گرفت.❌


#انقلاب آمد و رفتار خانمها

و جهت حرکت زنهای کشور ما 

را صد و هشتاد درجه عوض کرد؛

یعنی پشت به آن سمت

و رو به سمت #نور

 و رشد و فهم علمی

و اخلاقی و سیاسی و 

حضور در میدانها

و رشد شخصیتهای بشری 

و فایده بخشیدن

برای جامعه به معنای واقعی. 


✅مواظب باشید

 از این راه برنگردید....


زنها مواظب باشند این

#راه_مبارک_انقلاب را گم نکنند...


#زن_مسلمان، شخصیت

خودش را پیدا کرده است.

مواظب باشید این شخصیت را گم نکند.»


 ۱۳۶۸/۱۰/۲۶


🍂🥀🍂🥀


#نه‌افراط‌اسلام‌پهلوی

#نه‌تفریط‌اسلام‌شیعه‌انگلیسی

#اسلام‌پهلوی‌واسلام‌شیرازی_اسلام‌امریکاییست

#لباس_تقوا 🍁

#لباس_عفاف 🥀 

#برخامنهبرخامنه‌ای‌رهبرخوبان صلوات 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

سنگر

این سنگرست،،،، 

هر چند پارچه ای فقطــــ،،،

اما 

زن را 

از حصار زن بودن 

خارج میکند 

آزاده 

ولی بنده ای که فقطــ  در بند یک نفر است 

و رفیق آن سنگر پارچه ای

که حتی اگر به همین ذره باشد 

ذره ای شبیه مادر است

#سنگر پوشیه 

#سند تعلق من به مکتب حضرت زینب 

#من یک انسانم یک زن مقدس به زینت فکر،نه بدن

#پوشیه حجاب برتر 

#حرمت حجاب

#زبان عفت 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

فلسفه فطرت!

دیگر دلم درد نمیگیرد 

چه میکنم در ناکجاآباد 

ناکجاآبادی که بالای سرم خُداست 

و زیر پایم هستی او


در این پروژه رمز و راز گیتی

به راز با همراز مشغول میشوم 

اوج تنها ماندن را در ساحلی که من را بمن نشان میدهد و از خاک درونم چیره می گردد 

تا راه بروم 

جریان داشته باشم 

تنهایی را بهتر از هر انتخابی برای میچینم 

و رویان گردد در قعقرای جان 

به تماشای یک یک وجودیت خویش برمیخیزم 

آه مرا چه به دیدن اینهمه ردپا 

که هنوز در خودم قانع نشدم 

خودم را بارها می کوبم و بارها عفو میکنم

و به عدالتش حیرت 

آنی که بیشمار مخلوق گرداد خلق آفریده چنانی تمنا یک یک دارد 

که تک ستاره آسمان خلقت آنچنان عزت ندارد 

در شمارش روزهای تنهایی همراه با دردی از آشفتگی 

دلرا هم گاهی به دریا میزنم شاید میخواهم به حضرتش بگویم من بنده ام 

باور کن بُرد من تویی 

قدر این لحظات را میدانم و آنقدر آشفته تر میشوم که شُکر اندر احوال او به ترازو عظمتش نتوان برد 

آه این دست دست کردن..

در بن بستی سراسر حصار آشفته ام و هنوز نمیدانم رمز چیست 

عقل من مملو شده ازین که آشفتگی با زاد من قرین شده 

و براستی همزاد من عشقیست که آن هم آشفته تر سیر میکند 

آری عشق حقیقی وصال ندارد گویا

نمیدانم شاید همیشه عشق چیزی یک طرفه است 

خُدای عاشق 

وما فقط میتوانیم او را بپذیریم 

و این سیر عاشقیست 

آنجا که اوج تمنا از عاشق و معشوق را هم تا چه شود به اتفاق 

فرهاد عاشق

و شیرین؟! 

خسرو عشقش بود یا فرهاد

شاید هم عشق یعنی نرسیدن آن کلمه متشابه شاید این باشد 

وصاله ناکام 

شاید این ناوصال ها قرارست بما بفهماند اگر عشق دو طرفه رسیدنی وجود دارد خُدا س 

حتی اگر رسیدنی هم باشد این دنیا دوام ندارد بالاخره عاشق فدای عشق میشود

و این یعنی اینکه خدای درون ماست که عاشق است و جسم حقیر یا فدا میشود یا سر باز میزند


 وقتی عشق فلسفه افتد دیگر چه به گفتار 

در روح زنم ای جان عاشق تن گردد گرفتار..


چه تیریست این که خرقه نموده ای بر پوست؟

صفای عشق به راستیست ای مختار 


چو در حال عیانی دوست و در دل پریشان

بترس شاید حرام گشوده ای افطار


در سرایت عشق بکوش گرچه بیمار روی

دل بپوشان ز اجتماع و هوس بیازار 


در گنجایش مرداب نیلوفر است بوقت زکاوت 

عشق تدبیر کند که اینچنین تقدیر کار


در دولت خوبان ما افتاده ایم و شاگرد ناقبول 

استاد عشق

گویی در خودش ما را نموده انحطار 


ساقی برس به کام تشنگان از تباهی 

عشق کارنامه ما به تشویق کرد برقرار 


افسوس که در شُکر مرددیم پیشاپیش 

تب یار به است از وصال یار


در سخن ها فراز و نشیب آورده ایم و جویای علت عشق 

غافل که در طیف محبوب سنگ لحد شود تقدیم به فسرده بار

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

تنها راه نجات

دیگر تنها راه نجات ظهور 

است 

گریه های باران هم در حال اتمام است 


راه نور در این غار گیر کرده و میفشارد 

سنگهایی را که دستهای مردم شهر گذاشته است 


آن نور هنوز میل تابش، دارد 

تو امّا گمان میکنی که روز، برقرار است


بازتابید در وجود نور، نور تنهایی امان 

هیزم شدید پیکار سوختن است 


نور ندیده گفته روزها دراز شده 

هزار یلدا هم بر نور دیدگان، کم است 


هر بار نور پشت سنگها زخم میشود 

وقتی ز غم کوران به چشم کور در خود کور است


از بیرون غار ببین شاید روشن شود 

این روزها بی مه  و ستاره سیاه تر از شب است 


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر 

  • بانو رضوی