او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۰:۳۸ - سارا سماواتی منفرد
    💖💖💖
نویسندگان

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دوده

از سیاهی های بخارِ حرف در حرفشان
تهوعی برمیخواست،
که قهوه ام را مینوشیدم،،
سَرد نشُده،
سرد بود..

دوده ای
مینمود بر قلبم
و مینوشیدم حسّی را که از خوردن این قهوه دِلزده بودْ
#بخار_َش_بر_پوشیه ام_سرایت_کرده
#فرار_از_قضاوتها..
#یادی سَرد
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

نا پیدا..

رد شد
آن قوطی شیشه ای کوچک،
در پهنای ناپیدایِ دریا،

آن عشق،
میرفت..

در حین رفتن در تضاد با عشق پیمان می بست
وقتی در حافظه اش چیزی
پدید آمده بود
به نام از یادرفتگی..

قوطی شیشه ای گم شده بود در دریای پهناور دنیا
آری عشق گم میشد
و من تماشا میکردم،
چینش دنیا را
که نامردانه عشق را در خودش میبلعد

و دست بسته،
عاشق و معشوق تماشا میکردند
غرق شدن آن قوطی شیشه ای
که ترک برداشته

میرفت

و کسالت عشق از نگاه های عاشقی
سرازیر میشود
که به گریه خندیده و بغضش را
سکوت کرده
چه انگیزه ای کند جز پیدایش معشوق
به دریا میرود..ولی نگاه در نگاهش
گُم..
و آن شیشه دیگر نیست
و یک خاطره تاوان غرق شدن پس میدهد
و عاشق
دیگر،
نیست.
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

ریایِ عابرانْ

گاهی فقط خودت را داری و خدای دلت را
هیچکس نیست
خود و خدایت
مثل عابری که خیلی ها از آن میگذرند
ولی فقط می آیند و میگذرند
ترسم از آن است که تنها باشم خودم
خودم
خودم..
عجب ترس بی تشبیهی ست..
آنروز چه بر سر م می آید
جز اینکه مـــــنم
یکی از رهگذران باشمـ

آنهایی که می آیند و می روند
..

ترس دارد


دیگر هیچکس صدای هیچکس را(خُدا... را)
نخواهد شنید

و از خُدا
فقط یک اسم می ماند
.
.
.
اصلا هرچه که به خدا مربوط
است میماند
جز خدا


#الفرار از این

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

مینویسم..
که
نوشتن مرا در میان کلمات خودم شناور میکند
نمیخواهم در بازی کلمات مردم باشم
غرق اگر شوم،
آنها فقط حرف دارند همچنان..
نه نجات..

شآید دام..

#خُدایی_نکنیم_بنده_بودن_ما_را_بس
#آدمی_به_زبان_خود_مسلط_تَر_است

#نه_فقط_حرف..

#هرچه_برای_خودت_میپسندی_به_دیگران_بگو 

#گفتگو_با_وجدان

#اللّٰه اعلم..

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

در رویا

با خودم روبرو میشوم
خط خطی هایم را سیاه میکنم
دوباره پاک میکنم
به خطوط بهم ریخته ی درونم برمیخورم
میرسم به خودم
به خطی خطی هایم
به همه ی کسانی که تو نیستی
از تو میگریزم
از خودم
از خط خطی های که دنباله دار میمانند
از شهری که تو نباشی
برمیخیزم و هجوم می آورم به خودم
به چپ چپ نگاه کردن
به بی حرفی
هجوم می آورم به انگارِ نبودن
چشم میبندم و انتهای حالِ این بهم ریخته
علامت سوال هایی بی مهابا به خواب اجباریِ این
،فصلِ رو
به سرما میروند
تا بیداری
بلکه کابوسی میان سرای خواب و بیداریِ
همان دم که عده ای غرق رویا اند...
من در خطوطی موازی
چه ناموازی
باتو،
پریشان میشوم..

مینویسم پاک میکنم مچاله میکنم
نمینویسم
و میپرسند شکنجه بانت کجاست؟...
در پشت سوالهایی به خواب رفته
خفته میگویم؛
در رویا..
  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

وارونگی

همیشه آنهایی درد بر دلت میگذارند
که میگویند دوستت داریم
نه نه
ما درد آنهایی را به دل میگیریم که دوستشان داریم
و گیج گشته ام به چرایی درد
که اگر دوست داشتن درد است
چرا دوست داشتن..
بگویند مرض
بگویند خون و خونریزی
بگویند جنگ
بگویند فریب
ولی نه
دوست دارند ولی درد تنها یادگارشان میماند بر دلت
و تو از بی رحمی عشق
آنرا دروغ میپنداری
ولی عشق بی رحم نیست
بلکه اگر عشق
عشق باشد
باید در درد است
چون به زعم اثباتش به دنیا باید جواب پس بدهد
و در برابر دنیا
باید جواب پس بدهد
و جواب عشق چیست جز سکوت
که فقط عاشق و معشوق ترجمه اش دانند و بس
و وای به روزی که معشوق را تلقین دگر کنند
جز معنی سکوت عاشق..
و درد از این جا شروع میشود
از نفهمیدن
..رد شدن
و عشق این می شود ؛
سکوتی بی پایان از صدازدن....
درد هایی بی سایه که برای اثباتش
برای وجود داشتن عشق
به خاموشی مطلق میروی
میروی
میروی
پر ز درد..

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

حرف های مهجور

گاهی میخواهیم حرف دلمان را بزنیم
ولی گاهی واقعا نمیشود
هی میگویم هی میگویم
هی نمیشنود هی نمیشنود
گاهی فکر میکنم همه ی حرفهایم را زده ام
در متنی طولانی
بعد ولی هیچ چیز تغییر نکرده
تعجب میکنم
من که حرفهایم را گفتم پس چطور نمیفهمد نمیشنود...
اصلا بی تاثیر است
خودم هم نوشته هایم را میخوانم هیچ چیز جا نیفتاده
ولی خودم هم که میخوانم
بعد مدتها که دوباره میخواهم بخوانم بعضی جاهایش را نمیتوانم بخوانم
اما میدانم در همان لحظه که آن حرف را زدم میتوانستم بخوانم
و این ینی احساسی که در آن موقعیت داشتم
الان میتواند بهتر یا بدتر شده باشد و همان نیست
برای همین میتوانم بفهمم چرا وقتی به او همه ی حرفهایم را میگفتم و انتظار داشتم بفهمد آنها را چرا برعکس متوجه میشد
چون او همان احساس را دقیقا نداشت
البته گاهی ما احساس های مشترک زیادی داریم اما اکثرا باورش نمیکنیم
اما من فقط مانده ام
دیگران چه میکنند که احساساتشان سازنده ی رفتارهای بعضی افراد است؟!
#احساسات_مثبت_را_انتشار_دهیم
#احساسات_مثبت_موثر_است
#دل_به_دل_راه_دارد
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

واگذاری مطلق

ظلم میکرد ولی هیچوقت نمیگفت آدم ظالمی است
اما فعل ظلم بود
آدمها هیچوقت خودشان را ظالم نمینامند حتی ظالمترینها
راستی آدم ها چرا ظلم میکنند؟؟!
ظلم میکند تا به او ظلم نکنند
چون قبلا به او ظلم شده؟
یا شاید ظلم کردن برای هر کس درجه ی متفاوتی دارد؟!
شاید هم ظلم میکنند چون فکر میکنند کسی که به او ظلم میکنند مظلوم نیست
ینی میتواند از خودش دفاع کند؟
پاسخ هر از این ها چه اهمیتی دارد
وقتی در نتیجه همه و همه با هر دین و قومیتی میداند ظلم گناه است
و ظلم میکند
به نظر من کسانی که ظلم میکنند از حقیقت خویش گم گشته اند و میدانستند یا نمیدانستند اکنون یعنی در زمانی که هر گونه ظلم میکنند(هر گونه گناه)یادشان رفته چه ارجی برای خداوند عزیز دارند
نمیدانند چه مقام زیبایی دارند مقام انسان بودن اشرف مخلوقات بودن
مقام بندگی
وگرنا انسان اگر بداند خدا با او فاصله ای ندارد (هیچ فاصله ای)...نمیتواند ظالم باشد و هم در محضر احدیت خداوند بماند...
مثل دو خط موازی
اصلا گناه با ذات مقدس خداوندی که هیچ کریمی به گرد او نمیرد چه نسبتی دارد؟..
این است که سرنوشت انسان گنه کار همانطور که در کتاب آسمانی قرآن کریم آورده..
جهنم است
یعنی ای انسان انتخاب کن یا گنه کار باش ظالم باش و به خودت و نفست ظلم کن یا بنده باش و سرور عالم..
انسانی که به زبان ظالمیت را از صفاتش انکار میکند چه فایده وقتی خودش هم میداند چنین ظلمی کرده..
ظلم هر گناهیست هر #ذره _صدمه ای که به خودش یا دیگران میزند
چه هزاران سال بگذرد و همه یادشان رود چه اکنون..
آنوقت این یک گناه دیگر هم میشود هزاران سال هم که بگذرد حتی اگر مظلوم هم یاد نیاورد.. خدا که در یادش فراموشی نمیگنجد و این نسبتی ست که همه ظالمان به خدا میدهند و دست از توبه برمیدارند و نیز خیالشان را آسوده میکنند
همه میگویند خدا کریم است بخشنده است و....اما همین خدا در جای خودش شدید ترین انتقام گیرنده است...برای همین است که روایت است اگر ظلمی بشما شد به خدا واگذار کنید
و اگر جز این بود عدالت خداوند کجا بود..
و نیز روایت است که بخشنده باشید ببخشید تا خدا بشما رحم کند
زیرا همان آدم های مظلوم هم گاهی ظالم بوده اند..چه دل کسی را بدرد آورده باشند که بزرگترین و سخت ترین حق الناس است..چه ضررهای کوچکی که حتی بچشم هم نمیاد


در نهایت تمام این صحبت این را میخواهد عرضه دارد که انسانی که خودش را بشناسد که چه ذات شریفی در او نهفته است دست از ظلم برمیدارد
و دیگر که ظلم نکنیم تا ظلم نبینیم
گاهی انسانها دچار عواقب اعمال خود (چه کوچک یا بزرک)مشمول حوادثی میشوند که در دل یا به زبان از خداوند شاکی هستند
بعضی ها هم میگویند امتحان خداست
خیلیها دعا میخوانند،صدقه میدهند
بلا رفع میشود
ولی حق است هر چه بما میرسد حق است
در مملکت خدا ناحق نداریم
قول خودش است او حق است و با ما حق میکند
ما اگر دچار بلا شدیم نگردیم دنبال اسباب و علل
بگردیم دنبال خودمان
چه جا گذاشته ایم در کوچه پس کوچه های اعمالمان..
ما کی هستیم که بخواهیم شاکی خالق خود باشیم؟؟
ولی مگر او را ظالم شناخته ای که نسبت ناروا میدهی و شکایت به چه؟جز خویش
که از او جا مانده
از خودِ واقعی خود...

ما نمیتوانیم ظلم هایی را که کرده ایم را لیست کنیم و یک به یک جبران کنیم؟
ولی اگر هیچ نتوانیم میتوانیم از این ببعد خیر برسانیم به همه
مثل خدا باید باشیم اگر میخواهیم بنده ی او باقی بمانیم
خیر برسانیم چه با یک پیام خشنود کننده چه با.... خدا بودن یعنی همه ی سهمت را بگذار
هر چه داری
یعنی همه ات را بسپار به خودش
خوبی کردن حد و مرز ندارد
چون حد و مرز همه چیز خداست


و خدا زمین را بهشت میکرد
اگر همه ی زمین را به خدا واگذار میکردیم.....

خیالت راحت،
مترس که اگر همه ات را برای خدا کنی
همه ات رها شود
که این نیز ظلم است به خلوص حقیقتت
که خدا را هر آنچه بیابی
و درک کنی
او همان را روزیت دهد
#هر لقمه ای که برمیداریم همان روزی ماست
همان
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

سوال اندود

و چرایی دوست داشتن
یک سوالیست
و چرایی دیگر دوست نداشتن یک سوالیست،
مبهم
وسوال اندود
که جوابش مرا به یغمآیی سرد میکشاند
دیگر نمیدانم کجا میروم
ولی جواب آن به یک نقطه پایان میپذیرد
#مرگ
وقتی در بی جوابی به هزار هزار جواب شاید قانع کننده میرسم
و باز تو جواب نداده ای و من در ابهام
جواب پیدا میکنم و به جواب نمیرسم تا دلم فصل بسته شدنش را آهسته آهسته حس میکند
و من از تو جواب خواسته بودم و
و حتی نمیدانم وقتی میگفتی چشمانت بسته بود یا باز
ولی #مرگ در دلم نفوذ کرد
نه با قهر و آشتی
نه با تلخ گویی
نه پرخاش ها
نه هیچ
و نه امضای پایانی ات
نه
همان که گفتی دلم را خوش نکنم
و اما این قتل را چه دانم که چگونه عمدی بود یا اجبار
و هزار سوال که نمیدانم خودت جوابی برای آنها داری یا نه
و من نمیدانم چرایی ابهامات رفتار تورا
که بس نشسته ام به انتظار مرگی که آن
نیز جوابی برای گرفتن جانم ندارد
انگار
همه میدانند جواب را
و فقط من و
تو
در ابهام
سوالهایی هستیم که نمیدانیم چیست خوب میدانم
که اشتباه پاسخ میدهند ولی هر دوی ما
نمیدانیم خودِ سوالها درست است یا غلط..!
و دوست داشتن را به مرگ میاندازیم با یکسری جواب که نمیدانیم درست است یا غلط
و دوست نداشتن ها را بی جواب میگذاریم
انگار همه میآیند که فقط بیایند
خیلی زود اقناع میشوند به جوابِ مبهمِ نماندن
اینست که هر آمدنی را گفته اند یک رفتنی دارد..
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

تنها،تنهایی را احساس میکنم، میان احساس های خموش دریایی که در جزر و مدّ احساس ها
،احساس خویش را گُم کرده اند
تو تنها بمان!
تا وقتی که به خودت ملحق شوی،تنهایی ام را
شریک نمیخواهم..
تو از خودت میگریزی و
من از تو به تو
فکر نکن مزاحمت هستم
تنهایی است
در گرداب احساس تو از من
از خودت رفته ای
و من تنهایی هایم (احساساتی که در اطرافم به من القا میشوند را)قایم میکنم
تا تو از بزرگی این گرداب بیش تر مترسی
تا تو تنها،تنهاییم بمانی
نه تنها،یک تنها....

  • بانو رضوی