او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۰:۳۸ - سارا سماواتی منفرد
    💖💖💖
نویسندگان

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

هویتِ توفیقی

ذکر نامَت همان کفایت من،

در این برهوتِ دلواپسیست

که شُکرم این است

اگر نیامده ام اگر چندیست که خسته ام؛

نامَت قُوَّتم باشد

و حالِ خوشِ بیتابی هایم،

اگر من از شُما دورم

این دور نیست که شُما هر اکنون

،پناهمی

 

 

 

..وقتی نفَسَم بند می آید 

..

نامَت می شَوَد نَفَسَم..

 

شُکر که خُدا محبتت را هویتِ نامم و راهم نیز کرده

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین 

#اربعین_نوشت

#از_دور_دلتنگی

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

بی نصیب

مقابل به مقابلِ جهانی تلخ
قرار گرفته ام
من چای دم میکنم
آنها مُدام دور میریزند
..
این مقابلهء تکراری
را هرروز
هر شب
و هر بامداد
نگاه میکنم
،
به تکرارِ رفتارهایی مزاحم..

#تلخ_بنوشم_کافیست
باشد که چندی طعمِ چایِ تلَخ
به حافظه ی سلولهایم بماند،
باشد که تلخیِ هرروزه ی این
اسراف،
و حسرتِ شیرینی در حافظه ام بماند

و نه قلبی بشکنم
نه سرد کنم چاییه کسی را که به شوق
و زحمت دم گذاشته بود

من در این مقابلهء تلخ
دیدم که
خُدا
شیرین نگاه میکند
و آنها که حاصلِ این تلخی بودند
؛
نسبت به خداوندِ خود
چه رزقِ تلخی را نصیب خود کرده اند.... .

من شاید به تلخی

این زمانه

عادت کنم

اما آنها که بدی و تلخی را برای یکدیگر رقم میزنند

خود تحملِ این چنین که کرده اند را دارند؟

که خداوند اهلِ عدالت است

به بهترین وجه میبخشد؛؛

،رزقِ کَسی را کِه #هرکَس_خودش_آفریده_است..

#رزقِ محفوظ

#حسرت_نخور

#بالا_و_پایینِ_روزگار..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

میتوان بدی آدمها را بخشید
میتوان دیگر ندید
بدی ها را ندید
و در این جهان شلوغ
در این وسعت
تنها،خود را دید در محضر خدا
.....

دیگر هیچ کینه و نفرتی نخواهم داشت
میتوان دیگر خود را هم ندید
میتوان به صراحت گُفت از خدا..
که هر چه داریم هستو نیستمان خودِ خداست
که وِردَش بما خواند و جان گرفتیم..
از او


میتوان بخشید
چون هر بدی نزد خدا
روزی کمر خم میکند
چه در این دنیا
چه در سرای باقی
،،
میتوان همه را
تمام زمین و آسمانیان را ...خوب دید
و خوب بود
و متوقف نشویم از خوب بودن،

میتوانیم بخاطر خدا ،خاطره خیلیها را بزنیم
و بدانیم بدی ها
و خوبی ها
طرف حسابشان با خداست

هر چه خوبتر بمانیم نظر او میان این همه بدی
ظاهر ومخفی بما خواهد شد
و ....
بدی ها
روزی مغلوب خوبی
خواهد گردید
چون #دیو_چو_بیرون_رود_فرشته_درآید



در چهره ی هر کسی،خُدا
حقیقت دارد،
#اگر_خوب_ببینیم
و#خدا_را



سخت است بخشیدن اما ببخشیم بدی ها را که #میدانیم از خدا نیست
،و تلقین به بدی کرد
تا بدی آنقدر زیاد شود
تا دیگر کسی دنبال بخشیدن هم نباشد
تا نبخشوده انسان رانده شود
از درگاهی که بخاطر ذاتِ خوبمان،آن رانده شد..

ببخشیم که سرآغازِ بدی ها؛
انتقامی بود
برای اینکه
خداوند
ما را از لطف و بخشش آفرید
..
و ذاتِ ما حُرمت دارد
..
آنها که بدی میکنند
همان را تلقین میکنند
و ما با بخشش
رحمتِ خدا
را..
میتوانیم خوب باشیم و ببخشیم اگر طرف مقابلمان را خدا ببینیم
آن که بدی میکند هم روزیِ خود را از خدایش دور کرده است
انتقام شاید حق ما باشد
ولی #خدایی_نیست
ما بنده ی اوییم نه فقط مخلوق...




  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

مجبور به ....

من تحمل نداشتم ماندن در آن فصل را..
نفهمیدم چه شد
فصلی بود از سکوتت
..
غم از چشمانت میبارید
آن فصل برایم رخ داد ولی
نفهمیدم معنی اش
را
انگار پاییز ،برگها نریزند
همه فکر کنند حالِ درختان خوب است
و..
از ریشه بزند
..
..
من در انتها ی فصل صدا زدم باران را..
..
خدا جاری کرد
از صدایِ چشمانِ بی تفاوتت!....

و تو نخواهی فهمید که منم لبریز از سکوتم..
و در این فصل
قلبم را گذاشتم
و رفتم
تا با خُدا درد ودل گویم
و بپرسم از روزِ آخرِ فصلی آکنده از بی تفاوتیِ
مرامِ پاییزی! 

من نمیفهمم این صِدای شکستن برگهاست یا دلهایی زیرِ لگدهایی که نمیدانند،

دِل زیر پایشان است یا برگهایی مجبور به 

بی تفاوتی!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

ذهنم مملو میشود از حرف و حدیث
سرم داغ میشود از پرسش هایی که مثلا جوابش را داده ام
قلبم به تپش در می آید
در رویایی که به چشمانت خیره میشوم سوالها دور سرم می پیچد
و دوباره به نگاهت خیره میشوم
و سوالهایم را رها میکنم
..
تو چه انتظاری داری
..چشمانت حرفش چیست؟
..
از آشفتگی پتو را به سَرَم میکشم
و در خواب و بیداری
دوباره به خودم هجوم می آورم
انگار خوابی بود سیلی بر صورتم
نکند حرف چیز دیگرست
و سوالهایم را جواب داده باشد نگاهت..
نگاه آن انتظار توست
که آنقدر کلافه شدم که سمتِ نگاهت را تا الان ندیدم..


همه حرف میزنند سوال میپرسند
تعیین تکلیف میکنند
و هیچکس معنای نگاه های آشفته ات را ندید..
من نالیدم‌..
آنها هم بریدند و دوختند..
#تو_فقط_نگاه_کردی
و هیچ چیز نگفتی‌..
#هربار_وحشت_زده_از_خواب_می_پَرَم
#سمتِ_نگاهت_چشمانم_بود
#من_از_خودم_بیشتر_انتظار_دارم

کلافه ام از جواب هایی که به سوالهای بیهوده ی ذهنم میدهم

من خودت را میبینم

..

دیگر سوال و جواب را کنار میگذارم

 

 

قلبم را فقط همین آرام میکرد..

و نمیدانستم این را؛

تا وقتی که نبخشیده بودمت..

به قلبم

 

و #قلبم_به_هر_سوالی_فقط_لبخند_میزند

ترجمه ی نگاهت تپش هایی بود که وقتی جواب میدادم به خودم

جواب هایی که فقط قضاوت بود!

کلافه ام میکرد!

#در_هر_شَرّی_خیری_هست

#روزیِ_او_بَد_نیست

#به_شیطانِ_درونمان_لبخند_بزنیم_خودش_لعنت_میشود!

#سبحان_الله

#آنوَرتَر_از_ترس_ها_چیزی_ذخیره_است_بنام_اُمید_به_خُدا

#تعبیرِ_آن_خوابِ_مشوش

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

گویند که گریه دِل بگشاید و غم را راحت کند
و من میپرسم؛
اگر غَم،
دایم روید؟
گریه تا کجا توان سرازیر شدن دارد،
که چَشم به هلاکت اوفتاده
و راحت نگردد مگر به کوری..

زلیخا علیه السلام آنقَدَر گریه کرد
که کور شد
دیگر توان گریه کردن نداشت
و اگر داشت هم اشکی نبود


که میتواند غَم این کوری را داند،
مگر کور؟
..
عِشق کور نمی کند
عِشق راستین،براستی که چَشم را به حقیقت باز کند
و انسان را به عِشق اولا هدایت کند..
گرچه
انسان وقتی به عشق کامل نایل میگردد؛
دیگر توان عاشقی بر او نیست..
دیگر ،
کور
است
دیگر حتی نمی تواند معشوقش را ببیند
نه که نخواهد
نمیتواند
انسان درک نمیکند..و عشق کامل را نمیبیند..مگر که جز عشق دیگر نبیند و نداند..
عشق ؛
دیدنی نیست حس کردنی هم نیست
عشق روزی انسان هایی است که آن را میطلبند و از کور شدن واهمه ندارند وگرنه عشق موانع و دشمنان بسیار دارد..‌..
باری که زلیخای درون انسان،
وقتی می بیند؛
که کور است
و عِشق را هیچکس نمیابد مگر در فنا شدن
و عشق کار مردان سخت است
که پس از این کوری شفا نخواهند چون ذات عشق را گذر از تعلقات
و حتی
گذر از عشق دانسته..
که ذات عشق یکی هست
همان خدا
و عشق حقیقی از هرکجا شروع بشود اینگونه است
و منزل نهایی اش وصل به اوست
آنقدر عاشق را بدنبال معشوق میکشاند که کور گردد
و پس از کور شدن
چشمش به عشق حقیقی باز میگردد
و دست از معشوق های دنیایی برمیدارد
و عاشق متعلق نیست
او فناست در ذاتِ عشق؛
حتی بی معشوق..

و گریه کردن هرگز فایده نگردد ،
برای عاشقی
که با هر دانه اشک
دلش
میریزد..
#و_گریه_دارد.._نگاهِ_تلخِ_معشوق_های_بی_وفا
#معشوقِ_خُداییم..

#از_این_به_آن

#مرا_به_عِشق_میکشاند_در_راه#زلیخایِ_خُدا_باشیم

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

راهی

وقتی قلب آدم پُر باشد از دردهایی که حقش نبوده
،
و سهمی در آن نداشته
آن دردها را میگذارد در حفره ای که
دِل نام دارد
دِلِ آدم امن ترین جایی ست که دردها را محفوظ میدارد

قُفلی به آن زده ام..
نمیتوان گفتشان..
انگ میزنند
حرف و حرف میزنند..
خلاصه که بَد،
دِل، میزنند

دِل هست جایگاه خداوندی که
در دست خداست کلیدش..
دَرَش باید که بسته باشد
وگرنه اسرار دِل که بیرون شُد..
دِل راهش را گُم میکند..
حرف در حرف میشود..
مردم زبان میشوند و دِل ،گوش..

دِلی که به حرف غیر رفت
دیگر رفت،
از خُدا..
رفت که رفت..

دِل دردشناس است
میداند آنها
آنجا
که
درد میروید..
جای ماندن نیست
جای خُدا را..
اینگونه میابَد

دردها را میبیند و راه خدا را میابد



درد هر دردیست که
باعث شُده دِلمان برای تنهایی خُدا بسوزد
از اینکه به کسانی بها دادیم
که هرگز درکش نکردند
وقتهایی را که فقط میشد
برای خُدا بنده بود
را هدر دادیم..

این دردها حقمان نبوده
اما شاید توفیقی بوده
که دوست واقعی را بشناسیم

تا راهی شویم

به جایگاه خُدا و دَرَش را قُفل کنیم جز برای اهلش
و بدانیم
غیر از خدا غیر از خدا غیر از خدا
.
.
.
.

همه ی جهان؛
دَرد است و
و
دَرد.#راهیِ_دِل

#جایی_که_به_دِلَم_برآب_شُده

#نزدیک_تر_از_رگ_گردن

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

گِلِه مَند

دلتنگم

برای فصلی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شُد

برای حرفهای ساده

ی دِلِ یک عاشق

که نیاز به توضیح و تفاسیرِ طولانی برای اثباتِ عشق نباشد

برای آدمی که اثبات نخواهد؛

اثبات کند

؛

مُعجزه کند از عِشق

برای فصلی از آدمهایی که بی منت خوب بودند

برای همه ی اینهایی که نمیدانم آیا واقعا روزی و روزگاری بوده یا نه

فقط همه ی ما اینها را به گذشته های دور

..

نسبت میدهیم

دلتنگم

برای عشق

که با آن عظمت

با آن قَدَر و 

آن همه بی تکرار بودن..

نبودنش تکرارِ ازلی ست

که بود

ولی

نخواستند که باشد

نشد باشد

به نفع هیچکس نبود و...

آرزوی همه کس بود..

 

دلتنگم برای تُ

که از آن بالا دیده بودمت

تا آمدم

تا پوشیه ام را بستم

کتانی های بنددارم را پا کردم

همه بودند

همه هستند

ولی تو

نَه دیگر

نَه آنجور،

دیگر،

دلتنگم برای خُدا..

که عِشق.....،را هدیه داد

به بهترین خلقش

به انسان

....

او اما راهش را گرفت و رفت و گله مند شُد بِخُدا!

 

....وَ تُ قرار بود بِمانی

گُفتی که میمانی

ولی من ندیدمت..

حَتی به چَشمهایم شک کردم

فکر کردم ضعیف شُده اند

ولی برگها هم خُرد نَشُده بود

گویی تو هرگز نیامدی

....

و گِله مند شدم به چشمهایم

به برگها

به زمان

........

به بی خیالیِ مردُمِ بی عِشق

که فقط آرزویش دارند

..و مردمی دیگر که آرزو بِه دِل میگُذارند

وگله نمیکنند به خودشان که ما چرا گله داریم از آنها!

 #از آن روز بندهای کتانی ام را نمیبندم

گِلهِ دارم از زمین و زمان؛

که چرا هر کس به خودش گِلِه نمیکند

..

 

 

او هم میگوید من دیر آمده ام؛

بندهای کتانی ام را که نه

..او چِقَدر کَم ماند

#نه حتی به قَدرِ بستن بندهای کتانی ام....

و #مُرتب_کردن-پوشیه_ام..!

 

من دلتنگِ سقفی هستم

که بدون عِشق آنجا نباشیم

و#عِشق_اگر_عِشق_باشد

اینروزها که پارازیتی از آن

عالم را مسموم کرده

عده ای خیالِ عاشقی ورشان داشت

عده ای دیگر از دستشان در رفت

عد ه ای هم حوصله اش را نداشتند

همه رفتند

..

و عشق شُد مُقدَّس؛

تنها

؛

خُدا

 

 

 

 

 

 

من عشق را نشسته ام

کتانی هایم را که نمیبندم

و گِله مَندَم از کسانی که نامِ عشق

را

نامِ حقِّ خُدآ را،بَد دَر کردند..

شاید برای همین است که من هستم

ولی تُو نه

،

نه دیگر آنجور!

 

دل تنگ نشسته ام 

من نمیدانم چرا هرچقدر این پله ها را طی کرده ام نرسیده ام به تو

نمیدانم از بند های کتانی ام گله کنم؛گرچه نبسته ام

یا نمیدانم از زمان

یا این پله ها....

اما بمن گفته اند که دیگر نروم

گفتند تو نیامده ای

گفتند تا ابد باید این پله ها را پیاده بروم

 

من نشسته ام؛

دلتنگ

و گِلِه منَدم نمیدانم از چند نفر..ولی چرا نیامدی

#تو_که_میدانی_پاهایم_دیگر_قوَّتی_ندارد

#از_خودت_گِلِه_کن،و_از_نیامدنت_به_این_بالا

 

و گِلِه دارم نَه از تُ 

از اینکه فکر کردی عاشقی

از اینکه عاشق بودن را اسمت گذاشتی

ولی حتّی معشوق هم نماندی!

 

  • بانو رضوی
  • ۲
  • ۰

حیرانی

من به این حیرانیِ مَحض دچارم
در میان پُلی که نامش دنیاست
و لق میزند
هنوز من لنگان لنگان
حیران
به عبور مردمی مینگرم
که سریع
میگذرند
هیچکس ولی
اثر انگشتش
هم عین تو نیست
باقی هیچ
آه آری هیچ..
من میان پُلِ هیچ..
میروم به دنبال جایی که بلد نیستم
میروم ولی
تو را نمیابم
تو گمان میکنی من هم رد شده ام
مثل همه ی مردم
که سریع
میروند و می آیند
ولی من هنوز روی همان یک تکه ی پُل لنگان لنگان میایم..
و در میان اینهمه تو کجایی نمیدانم..
من حیرانم..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

خیال راحتی

خیالَت جمع باشَد

 

او حواسش به همه چیز است

؛همینکه بدانی تمام اموراتت دست یک نفر

است

که آن یک نفر صاحب (کُلّ جهان) است

و در عین حال ،

در( ذات تو )هست..

کافی است

گله ای هم که هست از مزاحماتِ دُنیای عُقده ایست!

که نسلِ آدم را در خود جای داد..

#اَلیس_الله_ بکافِ_عَبدَهُ؟

 

  • بانو رضوی