او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۰:۳۸ - سارا سماواتی منفرد
    💖💖💖
نویسندگان

۶۵۲ مطلب توسط «بانو رضوی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

آنروز هوا چه سنگین بود..
فکر کن حجم احساسی را که درون یک سینه میخواهد نفس بکشد
ولی درونش حبس شود
خفه آلود نابلد شود نفس کشیدن ساده را..
میداند نفسش نه حالِ او را جا می آورَد نه در حجم بی نهایتِ اکسیژن به چشم می آید..
فرو میخورد احساسش را..
نفَسش را..
هوا تنها شدنش را حبس میکرد..
اما سنگین بود..
انگار تمام آنهمه اکسیژن ،در برابرش قد خم کرده بود و کمبود آورده بود..
مه آلودی خفه آلود!
..
من نمیدانستم چه شده
اصلا وقتی در تلویزیون،برنامه ی (سلام صبح بخیر)!،شنیدم
،خنده ام گرفت
..
نه بابا!.. اشتباه شنیدم..
یعنی چه؟..مگر میشد؟..
یعنی انگار بین این همه آدم ،رفتن آن یک نفر..
اینهمه تنهاترمان کرد؟..
نمیدانستم و نمیتوانستم گریه کنم؟
مگر میشد که باور کنم این یتیمیِ عظمی را!..
نه..
خیلی توی دلمان خالی میشد ..
گفتند مراسم و راهپیمایی وووو همه گذشت
اما
هنوز باور نمیشود کرد..
باور نمیشود کرد..
چون او هنوز هست..
این باور نکردن شاید
غم آسمان بود..
که گیر کرده بود در چشمانش..
اشکی که نه میدانست و نه میتوانست چطور جاری شود..
اصلا جای جاری شدن داشت یا نه..
اما دوباره باید باورمان میشد..
باید برای یتمییمان هجله میزدیم..
که او هم آسمانی شد..
و چه خوب هم رفت..
همانگونه که آرزویش را داشت..
اما او رفت..
خوشبحالش هم که اینگونه رفت..
اما..
ما چه کنیم که هربار بار یتیمیان را بر دوش هایی
خمیده تر از قبل تحمل میکنیم؟..
میتوانیم تحمل کنیم راستی؟
(باید)،تحمل کنیم!..
هرچند دشوار..
اما توکل بر الله عزَّ و جَلّ
#ادامه_دهنده_ی_راه_او_باشیم
#سردار_حاج_قاسم_سلیمانی
#عمودی_بیایند_افقی_برمیگردند
#به_همین_زودی_خون_پایمال_شده_ی_حاج_قاسم_را_فراموش_کردید؟
#آسمان_زودتر_فهمید
#اشک_برای_یتیمیِ_این_روزهای_ایرانِ_اسلامی
#به_آمریکا_باج_ندهید
#ضد_صیهونیست
#انتقام_سخت_از_پایمال_کنندگان_خون_اسلام
#اخراج_سفیر_انگلیس
#زنده_باد_خامنه_ای
#توکل_بخدا
#مشت_محکم_بر_دهان_خاعنین_اسلام_و_وطن
#وای_بَر_مردم_فراموشکار
#نیازمند_تعهد_ملّی

#سلیمانی_ها_سلیمانی_بمانند..
#اندکی_تامل
#خدا_را_در_همه_ی_امور_در_نظر_بیاوریم
#توسل_به_شهدا
#ضد_فتنه
#آسمان_عزادار_است
#ذکرِ_سلام_سردار

....

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

آرامم کن
ای عطری که در فضا پیچیده ای..
من آرامش ابدی ام را از تو انتظار دارم..
از تو که خداوند
تو را برای آرامش من و امثال من
فرستاد
،مگر جز عطر نرگس ،زمستانم شفا دارد؟..
..
تو را از عطر بهشت خود
فرستاد
و
زمین بوی تعفن
بوی گناه
و دلشکستگی میداد
تو برگرد دوباره
ما از زمین مهاجرت خواهیم کرد،
..
ای دلیل
و ای آرامش حقیقیِ انسانیت!
درست است که زمینیان جایی برای تو نه ساختند
..
و بوی آلوده ی زمین را نتوانی تحمل آورد..
اما
بعضی هایمان
این زمین را بدون ظهورت
تحمل نخواهیم کرد..آنهایی هم تحمل میکنند بُلُف زده اند!
بیا و آرامش بهشت را به عطری
رد شو از زمین..
تا
یک دقیقه هم که شده
آرام بگیرد،

دیگر نمیتوانم بگویم که قرار است زمین روزی مه شود تا زمینه ی حضورت باشد..
این زمین خراب شد..
آبادش بنما
که
هجرانت
،تهوعی سخت است بر صحنه صحنه ی دیدنِ این خاک
که
غریبت کرد
و ما آنقَدَر غریبه شده ایم
که به انسانیت هم دیگر هم شک میکنیم
چه برسد به شناختن موالی خود..
در این درماندگی!،
در این زوال انسانیت!،
در این روزهای تاریک!،
در این زمستانِ استخوان شکنِ چهارفصل!،
عِطری میخواهم
از نرگسِ نگاهت
تا
به نور دیده گانت
از این یخبندانِ پُر سودا
من نیز نور
گردم
و گرم شود دستانم...
و مست از عطری که شفا آن است
و نرگسش بهانه است!
..

#مطلبِ_حِزنُ_الفِراق!

#ظهور_به_زمینی_غایب_چگونه؟!

#عَصریِ_غروب_کرده

#تنهایش_نگذاریم_دیگر_بس_است..

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

#یَابن_النَرجِس!

#مطلب_مهدوی

#فراق_پس_از_فراق!

#هِجران_تمام_میشود_اگر_به_خودمان_برگردیم_و_مُنتظر_نمانیم_قدم_بگذاریم_برای_یار_بودن..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

آدم باید از آدمهایی که دوستش دارد تشکر کند
به نظر من هر روز تشکر کردن هم کافی نیست
مدام باید شکر گزاری کرد
شکر گزاری باعث میشود
دوست داشتنمان را آنها و البته خودمان بیشتر باور کنیم
بعضی مواقع پیش می آید که ما از یک نفر انتظار داریم که از ما تشکر کند چون دوست داشتن صرفا کافی نیست انگار یک لباس نویی را بخریم و سالها مقابل چشمانمان بیاویزیم تا ابد نو بماند
تا همیشه جلوی چشممان باشد و حالمان را خوب کند
ولی یادمان می رود شکرگزاری کنیم یادمان می رود که لباس در تن آدمی زیباست نه مقابل چشمانش
دقیقا مثل یک عاشقی که میخواهد هر کاری کند تا بچشم معشوقش بیاید
ولی اصلا مسعله بچشم آمدن و نیامدن نیست
مسعله اینست که ما کارکردهای همدیگر را اشتباه فهمیده ایم
آدم ها عشق را ثنا میگویند
اما نه عاشقی را میدانند نه عاشق را ..
عشق را میخواهند مثل لباسی که داشته باشند
اما باید یادبگیریم
عشق لباس نویی است که وقتی در آدمی بوجود می آید و به تن او میدوزد همزمان که میتواند او را زنده کند توان فرسایشش را نیز دارد باید یادبگیریم که لباس نویی را بپوشیم که مراقب آن باشیم
لباسهای قیمتی براحتی خریداری نمیشوند حواسمان نباشد لکه میشوند و حالا دیگر حتی خودمان هم تماشایش نمیکنیم!
بهمین راحتی!
پس قدر عشق را بدانیم
و قلبمان را به عاشق واقعی خود یعنی خداوند
هدیه دهیم
این به معنی پایان یا مرگ ما نیست
بلکه به معنی این نیست که عشقی زمینی نباید در قلب ما وجود داشته باشد
وقتی قلبت را هدیه کردی
خودش میداند و قلبت
آنوقت میدانی چه گفتم!

شکر گزاری یکی از بهترین عنایات خداوند به ماست تا یادبگیریم بندگی کنیم
و گرنه مسلمانی را خیلی ها علم کرده اند و باعث شدند تا خیلی دیگر از راه اسلام خارج شوند

شکرگزاری عشقی هست که بجای می آوریم
هر روز
چند مرتبه
سر سجاده،
چه این سجاده برای اقامه ی نماز باشد
چه نگاهی پُر تمنّا


سجاده ی خدا همیشه باز است
فقط
شاید باید گاهی آن لباس نو
لکه شود
تا بدانیم
چه کرده ایم!
اگر قلبت را به خدا سپردی
دعا
کن
که نگهش دارد مدام دعا کن
چون حتی اگر غفلت هم کردی باز یک دل تنگیِ سیر
کافیست
تا دومرتبه عاشقت کند!
تا این لباس لکه شده بشود خاطره ای از تعصب خدا
نه که عشق را برگرداند
بلکه حادثه ای تا بخواهی ببینی!


ما از آدم ها انتظار نداریم که از متشکر ما باشند
حتی بد و بیراه گفتنشان هم تاثیری ندارد
مگر اینکه
از یک آدم عاشق جز عاشقی انتظار برود!

عشق گاهی باعث میشود بیشتر از عاشقیِ دیگران از آنها انتظار داشته باشیم
ما قدر و اندازه ی عاشقی هیچکس کس را دقیقا نمیدانیم ولی این را مطمنم که او که عشق را تقسیم کرد عادل ترین بود
و او که عاشق تر است
لزوما
باید بخشنده تر هم باشد
پای عشق که در میان باشد
آدم عاشق خودش را میگذارد کنار هر چه دارد حالا هرچقدر هم کم
میماند و خدای خودش
میماند به انتظار
آدم عاشق فقط چشمش به دهان خدایش است!
بی معرفت نیست میداند او عشق را روزی اش کرده است
میداند برنامه ای بوده
تا رزاق را بی واسطه بنده شود
آدم عاشق را گفتم بخشنده است
اما اگر پای بندگی اش را فلج کنید
عشق را میبخشد
خوب هم میبخشد
عشق وفادار است
صبور هم هست
اما تو خودت فکر کن کسی که از پا در میاید
با کدام دل بایستید و از عشق بگوید؟
نگو عاشقی که عشق را میبخشد شکرگزار نیست
او میرود
تا
فقط خودش را زنده کند
میرود تا امیدی را که از او سلب کردند را زنده کند و برگردد
میرود تا پایِ عاشقی اش موقع وصال لنگ نزند
خسته نیست نا شکر هم نیست
جایی برای عاشقی نیافته
تا زیلویش را پهن کند!
تا یک دِلِ سیر از تو انتظار داشته باشد
و تو بفهمی که آنهمه انتظاری که از تو داشت
حتی از یک نگاه شکرگزاری هم آسان تر است
تا عشق را به تو بفهماند و برود ..
تا شکر گزاری یک بیتِ نا تمام بماند
که بعد از این همه بیایند
و
هرگز تمام نمیشود
این مفهموم!

شُکرگزاری معنای واضحی ست بر اینکه،#هنوز_زنده_ایم،#هنوز_عاشقیم..

#یک_موفقیتِ_دو_طرفه برای اثبات عاشق بودنمان!

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

اشک در چشمانم حلقه میزند
من این بی تحملی را هر لحظه دارم طاقت میاورم
تو
باز هم قرار نیست فراموش شوی
انگار تا ابد همه تا من را میبینند دربارهء تو کنجکاو میشوند
دوباره روز از نو روزی از نو
اشک قفل شده گوشه ی چشمانم میان ریختن و ماندن
میان گریختن و جاری شدن
میان ...
و وقتی تو قرار نیست پاکشان کنی آبی به دست و رویم میزنم ..آب از آب هم تکان نمیخورد..اصلاً معلوم نیست دیگر!
طاقت می آورم ولی این من نیستم که دارد انتقام میگیرد زمانه است که بو عشق در اوفتاده است
دقیقا نمیدانم از کِی
اما میدانم خیلی ها از عشق گِله دارند‌.
البته خیلی هم نیستند..
همانها هرچند که بودند هم سر گذاشتند به کوه و بیابان
تا دیگر خودشان نباشند هم
کسی که ذاتش درامیخته با عنصر عشق است
و برای عاشقی آفریده شدست..عشق را چگونه انکار کند؟
چگونه فراموش کند؟
حال که هر عشقی پس از آن هم اینچنین داند که غریب ماند..
پس در کوی و بیابان نهد..
حاشا که عشق را با دنیا چه نسبتی؟!
و اشک در چشمانم دیگر نمیمانند
باید بسرویند برای تو..
همان حواله ی آبِ پُشتِ سَرَت!
و عاشق نماند مگر به عاشقی
و عشق اگر نماند عاشق را از حال مپرس
که مُحال است زنده ماندنِ او
در این سرای گریز آدمها از عشق
..باید از عشقی آتشین سرود
و گُفت که سوختن دَرَش ،کم خُنَکایی نیست!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

سَخت دلگیرم ازین دوباره مُردَن!
پس از آنکه چشمهایم تو را دید خواستم زنده بمانم
زنده شدم
اما حال دوباره مرگی برایم قلمداد میشود
در درونِ رگهایم
در سینه ام که از هوا خالی میشود
در نفس تنگی ای درمان شده که دوباره برگشته است..
دلگیر تر از من مگر میشود؟
چه کسی این مُردَن را دوام خواهد آورد؟
که پس از بازکردن چشمهایم
پس از دیدنت
..
چشمانم را دوباره ببندم و بگویم....
این یک کابوسِ شیرین بود!

در این دلتنگیِ عجیب که به مُردن سرایت میکند!،

حال پرسیدنت کارِ دشواریست

وقتی چشمانت بامن حرف میزنند

ولی مجبورم انکارشان کنم

نمیدانم#شاید_این_انکار_بیشتر_حقیقت_دارد

این چیزیست که همه دوست دارند اینطور فکر کرده باشم!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

 

 تو نیز چند روزی صبر کن
بگذار
تا طلوع کند عشق
بگذار این شبِ دراز بگذرد
بگذار پروانه ها سر از پیله درآرند
بگذار جهان از خواب برخیزد
تو نیز صبر کن
دندان به جگر داشته باش، بیشتر!
آخر خیلی وقت است پروانه ها در پیله مانده اند
روزی که خورشید دیگر نتابید
،آن خسوف
آن فراق
عادتشان داد به تنیدن...
پروانه ای را به شوقِ بال زدن در پیله طلوع کرد..
دیگر تنید و تنید به دور خویش
..
دیگر طلوع نکرد
..قلبش دور ماند از دریچه ی نور..
بگذار ..
..
بندها باید از سرش بیفتد
اما#به چه شوقی؟،
کافی نیست صدای صبح..
برای پروانه ای که با هر صدای تو.‌.
سر از گوشه ی پیله بیرون می آورد
و نور نمی دید
کافی نیست دیگر حتی#طلوعِ بیرون..
چندی صبر کن
شاید بند هایش از سرش بیفتد
چندی به جیرجیرک ها بگو بلندتر بخوانند
تا بدانم وقتِ رهایی را..
#آنقدر خبر بَد شنیده ام (،خیال میکنم) فقط، خوشبختی را..
#صبحایی که امیدم در پنجره ی همین اتاق کور شُد..
#کاش چندی تو نیز پروانه شوی و من شمع!
#خداوند عشق را به پروانه هایش می آموزد..
#اینبار تو طلوع کن، بیشتر،تا پیله هایم آتش بگیرند
#پروانه ی محبوس
میخواهم بُگذَرَم ازین پاییزِ ریاکار
که در ظاهر آنچه میبینی خوشی زده بجانش!
چند روزی صبر کن تا این پاییز بالاخره تمام شود
و از این حالِ دوگانگی رها شوم
از پیله ی پاییزی ای که دورم پیچیده اند
باید یک به یک نخ های تنیده به دورم را رها کنم..
آسان نیست‌...
باید منم حرفی برای گفتن داشته باشم در این نفهمی پیله های خسته ...
باید بفهمند که قرار است رها شود روزی،
پروانه ای که
برای پروانه شدن در پیله آمده..
نه برای در پیله ماندن!
بگذار تا تمامِ برگهایِ وجودم
و آخرین برگِ اُمید بریزد
و عاشقانه نیایم
و دوباره عشق را عاقلانه تدبیر کنم
پس ازین فصلی
که خُدا به ترتیبی قرار داد
تا پس از آن
در حیرتی سرما زده ی خُشک
بزرگ شوم
و بزرگتر
و جوانه های خوش طبع در من برویند
تا عادت کنم به فصل های روبرویی با مردمی بیشتر از چهارفصل!
تا زنده بمانم پس از رنگ عوض کردن فصل ها!
تا دلنبندم به فصل هایی که میدانم می آیند که بگذرند و من باید به گذشتن عادت میکردم
تا تو را
اگر میخواهم ببینم
در جاده بمانم
در مسیری که
تو از آن عُبور میکنی
مگر که در این عُبور و مرور ها
تو فصل نباشی
زندگی ای باشی که فصل هایم در تو نقش میبندد
و من در تو زندگی کنم.

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

گاهی هم را منتظر میگذاریم
و هیچکدام هم نمیدانیم حالِ دِلمان را

که چه دلواپسی ای
دارد؛

در انتظار گذاشتنِ...
ولی زورش نمیرسد!
و هم را نمیبنند
و نمیرسند هم
تا این ها
را بهم بگویند
و درباره هم فکر میکنند
که چقدر
،خودخواهند!! ...

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

از ازلی مَحض

در کنارِ همهء دغدغه هایِ زندگی

من دغدغهء دیگری دارم

بنام عِشق

حروفِ مقدسی که مجنونم میخوانند

و من به این جُنونِ پُرافتخار! دُچارم

در هر شبی که اشک همخوابه ام میشود

و هرروزی که با یادت راه می روم

می نشینم

بلند میشوم

صبحانه میخورم

لقمه دستت میدهم!

با من از دیوانگی حرف به میان نیار

که مجنون هم ،بیچاره مجنون!دوباره جُنون می یابَد

در هر سویی که من میتوانم وجود داشته باشم

شعری

برای توست

و سایه ای در روانم

و قدومی در این پُرسرو صداییِ اصوات که گُم اند

و تو اما همه ی این شعر را میدانی

میخوانی

و تویی دغدغه ای که زندگی را پُشتت جا می گُذارم هر دفعه

و اما تو ،تو کُجایی

در این راه

در این نقشه 

که هر دفعه خواستم پا بُگذارم به به راهت،

بازماندم از سخن

و تنی مریض

بازماندم به فراموشیِ راه

راه ها را گُم می کردم

همه جا شبیهِ هم میشُد

میماندم

سَرَم گیج

و دِلم ..ماتم

آری ماتم..

آری ماتمِ خیره به چشمانت که دست و پایم را گُم میکنم

نمیدانم شعرم را چگونه بخوانم

و اما میانِ این همه چَشم پیدا کردن نگاهت،سخت...نه سخت نیست..تو زودتر میبینی و سُراغم را میگیری

و اما لقمه با خودم بیاورم ..از همان لقمه های خوشمزه ی مخصوصِ خودم!

به کدام دستانت بدهم

و با کدام دستم!

و پُشتِ خیالپردازیِ لرزِ دستانم شعریست که برملا شُده

از حقیقتی مَحض

از ازلی که چشمم دید چشمانت!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

چه قدر کم مانده اند از ساداتِ حضرت زهرا سلام اللّٰه علیها...
چه آن دختران و زنانی که به تازگی آراسته شُده بودند به عِفَّت چه آنانی که #برقع بر چهره کشیدند..
انگار تنها اضافی دِل گرفتگیِ شان همین است
که تا #تقّی_به_توقّی میخورد
مظلوم تر از حیا پیدا نکرده اند..
خیال ورشان داشته کسی ککش میگزد از این بی حیایی و گناه که قُبحی در سایه مانده
انگار وقتی هوا بهم میزند گناه هم عادیِ روزمره میشود
نمیدانم پرستیدن خُدا را چه دانسته اند که وقتی اوضاع باب میلشان نباشد کوتاهی که نه ترکش هم که نه کُفر می آورند...
خُدا را محتاجی دانسته اند به نماز و حجب و حیایشان..(نعوذ باللّٰه..)
شاید اینان باید گرفتار شوند در آتشی که آدم را به زمین پرت کرد
از اوجِ بهشت
و چه بود جز خیالی پلید که خُداوند را مُحتاج دانسته بود نه مُحافظ..
انسانِ پلید،پاکیِ ذاتش را با پرت شدن در زمین معاوضه کرد
همان به راحتیِ که از گندمِ ممنوعه خورد
در عوضِ یک هیجانِ آن سُقوطِ آزادی
..
که جهنم شُد
وقتی در بهشت بهشت را ندیدند و نمیدانستند جهنم چیست
به طمعِ بهشتی وسیع تر.. رانده شُدند..
همه ی جهنم همین شکستنِ قُبحِ گناه است
همین که حرف روی حرفِ خُدا می آورند
مگر نمی آورند؟
حتی به ظاهر متدینانی که الگوی خُدا را به نفع و ضرر خود تقسیم می کنند
همان کاری که آدم را از بهشت راند
آه! از این آدمیزادگان بعید هم نیست که همانند پدر خود بهشت مقرر را نبینند و خُدایی بخداهند نه خُدا را...

آدمی که در اوجِ بهشتش، آنرا نخواست..و چه عجیب است آن سُقوطی...
وچه رحمی دگر که خود کرده را تدبیر نیست!
خواست و به آن رسید!
حال ما عواقب اعمال خود را نمیدانیم و هر چه باداباد رفتار میکنیم
که اگر خُدا را خُدا ببینیم
خوب میبینیم که او در انتظارمان است
و اعمالمان را تنبیه میکنیم!
حال اگر انسان وسوسه شُد..
اگر گناه را دید و خُدا را نه..
در عواقبش هم عواقبِ گناهش را ببیند نه خُدا را!
اگر چه خُداوند چه زود میبخشد آنانی را که خود را هم میبخشند به خُدا..
نه آدمی را که خود را به #یک_دانه_ء_ارزن_فروخت
که گرچه جهنم سزاوار او بود
امّا چون فهمید.. توبه کرد..و چون توبه کرد به زمینی وِی را فرستاد
#جهتِ_آزمون_و_خطا
تا لایقِ آن به درجات عالیِ آن برسد و در آن جاویدان باشند
چه در بهشت چه در جهنم
حق او به مُحِقَّش می رسد،
.
.
.
چه می کنند با خود؟ چگونه دستبرد می زنند به روح و جسمی که پاک آفریده شُد؟و چه حق النّاسی بدتر از اینکه آدمیزاده به خودش ظلم می کند و وقتی پای حرفشان می نشینی دارند از آدم و عالم انتقامِ ندیدن و کمبودهایشان را می گیرند!!
وقتی کسی پاکی و خوبی هایشان را ندید با ناپاکی شان میخواهند کسانِ دیگر را آلوده کنند و بعد میگویند آن ها نگاه نکنند! در حالیکه خودش هم گفته نیتش انتقام از نگاه هاست!
میدانی اصلا هرچقدر میتوانی گناه کن و کِیف کن..
چه اتفاقی می افتد..
جز اینکه به زمینی آلوده تر ازین رانده شوی..
اصلا خُدا هم رحم کند و دیرتر مجازات شوی درجهنم...
این همه سالها که زودتر میتوانستی در بهشت در امن و امان باشی..باز هم باید در آزمون و خطا بگذرانی!
و امّا پس ازین زمینی برای راندنِ آدم نخواهد بود
جز آتشی که تو را مگر بیادِ خیانت هایی که به خودت کردی بیاورد؟
و اسم گناهانشان را گذاشتند؛خوشگذرانی!
،
و ضررِ گناه را کسی نمیداند جز #آدمی_که_پس_از_گناه_خود_را_در_بهشت_ندید_و_در_زمین_فقط_خفت_دید_از_همان_روزی_که_فرزندش_قابیل_هابیل_را_کُشت_به_خاطر_چند_خوشه_ی_گندمِ_دیگر!! که پس از گناه هیچ در چنته ندارد!
و روز بروز مُحتاح و خفیف می شود در زمینی که هر کس برای نفعِ خودش
حتّی
آدمکُشِ نفسی میشود که برادرش هست#خودش_هست#عاقبتش_هست...

پرسیدمش چرا دیگر نمیخواهی پوشیه بزنی؟
گفت میخواهم بی خیال باشم!
..روی خودش #خط_کشید
ندانسته یک روز آمده بود و چادر برداشت و خودش را در آیینه وارسی کرد..
خوشش آمده بود..
آنروزها می گُفت نمیخواهد هیچ نامحرمی او را ببیند..
کم کم دیدم لقمه ی حرام خوردن برایش فرقی ندارد..دیدم به سلامتی خودش اهمیت نمیدهد...
یک روز چندوقتِ بعد ازش خبردار شدم که حجاب بر سرش نبود..
معنی محرم و نا محرم یادش رفته بود!
ظاهرش را درست کرده بود روزی ولی حواسش نبود شاید هم بلد نبود که حرامی که در باطنش معده اش نگاهش وووو می ریزد..
..
آیینه چه صداقتی دارد..درست همان که هستی را نشانت میدهد.. او هم دیگر مثل قبل نبود..
خودِ الآنش بود..
خودش که ساخته شده بود

..
نگاه میکردم که آدم ها_چه_زود_عوض_می شوند
اما نه
آدم ها همان میشوند همان بلایی میشوند که خودشان بر سر خودشان می آورند

انتظار دارند در واپسینِ سبک سری هایشان همان آدمِ روزِ اوَّلِ تولُّد بمانند...

..
در حالیکه آدمی که بی حُرمتی کند دیگر حریمی برای خودش هم ندارد آدمی که غذای حرام یا شبه ناک بخورد (چه از نظر معنوی چه مادی)روزی مُبتلا به لاعلاجی خواهد شُد
چه سرطانِ گُناه باشد..
چه سرطانِ جسم
چه روح
چه روان
چه دنیا
چه آخرت،
و دُخترِ حضرت زهرا س....
سادات نماند..
و چه رُخدادی بدتر از یتیمیِ دُختری که میتوانست باز هم بنتُ الزَّهرا س..باقی بمانَد....

و در آن انتقامِ سهمگینِ دُختر..
از خودش انتقامی گرفت..که کُشته شُد..،
و جهان را دومرتبه تر سیل گرفت،
اشکهای مادر..
زمین و آسمان را عزادار کرده بود..،
کاش این لقبِ دُختریِ حضرت زهرا سلام اللّٰه علیها اینقَدَر.. ارزش شود که
جهان را به لقبشان بفروشند،نه لقبشان را به #دُنیا آن هم..

#پوشیه_و_چادر مکمل هم اند
برای اینکه زنان و دُختران همان زنان و دُختران بمانند
تا هیچ حوریه بهشتی هم مثلِ آنان نباشند..در تمام صفاتِ ناب و پاکِ زنانه
که حوریه ها نه به اختیار.. اما زنان پاک در این دنیای ناپاک به اختیار و به تحملِ خیلی در حرز بودنها پاک میمانند تا حوریه بهشتی هم به زیبایی باطنی شان نرسد..
و ان شاءاللّٰه همه ء زنان و دُختران قدر گوهرِ ناب وجودشان را با هیچ متاع و جواهرِ چشمگیری عوض نکنند..
،
که گرچه یاقوت و دلربا هردو سنگ اند و براق..
اما هیچ سنگی هرگز به سرسختیِ یاقوت نبود در تراش و همچنین در خواص و در باطن که گرچه دلربا ظاهرش براق تر است
اما هیچ سنگی یاقوت نمیشود و هیچ باطنی مثلِ یاقوت، فریبا..!
ای کاش همه زنان یاقوت بودند!
در عفتشان سرسخت که بی عفتی خودشان را گردنِ این و آن و بی عفافی دُنیای سوء استفاده گر!،نیندازند
در اشعه ای بلند مرتبه که به نور خورشید نفوذ کند و هرکس بانوی پوشیه ای را می بیند به راستی کور میشود..#اگر_نا_محرم_باشد(دیگران) و هر کسی که به عفتِ زنان کمک نمیکنند و ادای دلسوزی در این گرما و سرما بهانه دستشان میدهد که بانو
را بجز نور
به مقصدِ نابینایی برسانند!...
اینان کور میشنوند وقتی بانو #پوشیه_اش_را مُحکم_تر_میبندد
..




بانویِ مسلمان!
پوشیه ات را ببند
خوب هم ببند!
حتی اکر مجبور شوی برای دیدنِ مسیرت در خیابان و ترافیک چشمهایت را ریزتر کنی تا بهتر ببینی!
بانو!
اینان دست گرفته اند میخواهند پوشیه را بعد چادر را بعد عفت را بعد زن را حذف کنند
تا آنجایی که انسان انسانیتش را خودش با دست خودش حذف کند
و آدمی که غرق گناه شُد دیگر کدام راهِ راست را ببیند که غرق است و راهی برای خود نگذاشته است..
و وقتی به حرام گرفتار شُد آن نیز لایقِ پرهیز است و حرام!
پوشیه ات را نگذار باد ببرد!
باد میسازند این اواخِرُالزَمان!،
صِدا بر صِدا کرده اند که صِدایِ ناله های حضرت زهرا س..به گوش تو و به گوشِ هیچکسی نرسد..
بانو..
با قدم های بلندتر راهت را بگیر و برو و چادر و پوشیه ات را محکم بگیر
و به درون خانه
برس!
خانه امن نیست این روزها خانه ها را دستبُرد میزنند، شهر که جای خود دارد!
دُنیا دارد گلچین میکند..
عفتت را بردار
و برو
#پناه_بر_خُدا
#بهشتِ_اعلاء
#پوشیه_ات_را_دوباره_ببند_نه_نزن_محکم_ببند،
#هدیه_ء_پیشکشیِ_زنانِ_عزیزُ_اللّٰه_برای_زنانِ_بهشتی

#لایقِ_بهترین_نگاهِ_خداوندگارِ_عالی_باش
#حیا_عادی_نشود!
#حجاب_مادرمان_حضرت_زهرا_سلام_اللّٰه_علیها_را_احیا_خواهیم_کرد
#زنانِ_پوشیه_ای_گنج_حیاتند!
#زمینی_آباد_بهشتی_لایق!
#از_حقِّ_اشکهایِ_غریبِ_مادرمان_سلام_اللّٰه _علیها_نمیگذریم!!
#خسته_نمیشویم_نامحرمان_را_خسته_میکنیم!
#ساداتِ_آتشین!
#پوشیه_ء_حجاب
#لباسِ_مقام
#لباسِ_عشق
#در_عشق_جان_فدا_میکنیم!
#روبند_القجری_و_العراقیة
#هذه_(الجُنون_العٰشقین)

#لا_اله_الا_اللّٰه
#تنها_برای_خُداییم_و_خدا_تنها_برای_ماست!!
#پوشیه_ای_هایِ_العصر
#سال_98
#ماشاء_اللّٰه!
#اللهم_الرزقنا_ثبت_قلوبنا_فی_دینک
#یا_عِشق_یا_مرگ
#یا_فاطمه_را_فریاد_می_زنیم
#باید_بخواهیم_تا_خدا_ما_را_به_معرفتِ_فاطمی_برساند_#الهی_آمین!

#بانو_خودتی_وخدایت_باقی_رهگذرند!
#از_بی_حیایی_خجالت_بکشیم_نه_حیا
#با_فرهنگ_بودن_حیوان_بودن_نیست!
#حیوانات_در_برابر_غریزه_تسلیم_اند_ما_انسان_بمانیم_لطفاً!!!!
#پوشیه_را_مُد_کنیم
#پوشیه_ای_های_سوپر_خوشتیپ!!
#محجبگی_از_نوع_باکلاس
#لباسهای_پوشیده_لاکچری_تر_است!
#فرهنگِ_انسانیت_در_فرهنگِ_بنده_ی_خُدا_بودن_تبدیل_به_یک_فرهنگ_میشود!#فقط!
#مغرور_نباشیم_خدایی_باشیم_این_یک_فرهنگِ_نه_احساساتِ_بی_پایه#دلمان_به_خُدا_قُرص_باشد
#مردانِ_پاک_برای_زنانِ_پاک
#توجیه_ممنوع!اختیار_داریم!
#لذتهای_حلال_چه_اشکالی_دارد؟!!
#خودت_را_حفظ_کن
#برای_گناه_کردن_دنبالِ_بهانه_نباش_راهِ_بنده_ی_بهتر_بودن_را_پیدا_کن
#برای_بنده_بودن_زحمت_بکش!
#از_انسان_حرکت_از_خُدا_برکت
#مسجد_خانه_ی_خداست_مسجدی_پیدا_کن_تا_روحت_صفا_یابد..
#برای_بندگی_ات_شرط_نگذار!
#عاقبت_را_امروز_میسازی
#توبه_مالِ_فردا_نیست_شاید_فردا_وجود_نداشته_باشد
#از_دین_و_روح_پاکت_دفاع_کن#خدا_ما_را_با_بهترین_مزاج!_وپاکترین_خصلتها_آفرید
#به_خودت_ضرر_میزنی؟!!
#خوشگذرانی_هایِ_وسوسه_های_وسواسی!
#اگر_درمان_نشوی_میمیری!
#جهنمِ_روحانی
#جهنم_جسمانی
#خدا_بر_همهء_لحظات_بیناست
#حکیم_وتواناست_
#خدا_از_گناهِ_بندگانش_شرم_میکند
#با_اختیارِ_خودت_باعثِ_افتخارِ_خدا_میشوی_یا_جبر؟#خوشبختیِ_عالی
#عصرِ_تکنولوژی_یاجهل؟!!
#هنوز_چند_نفری_پوشیه_مبزنند
#یارانِ_جامانده_ء_ظهور_کجایید؟_بشتابید_آقا_به_تعداد_انگشتان_دست_مبارکشان_اگر_یاور_داشتند_ظهور_میکردند
#یارانِ_بی_وفا
#منافعِ_خودت_برای_خودت_هم_نفعی_نداشت
#نفسِ_انسان_سگ_است_هار_یا_با_وفا_کدام_میشوی؟
#تا_فرصت_داری_توبه_کن
#حدیث؛امام علی علیه اسلام فرمودند فرصت هایتان را غنیمت بشمرید که فرصتهای خیر مثل باد در گذرند.
#نفسِ_هار_را_نه_که_میتوان_باید_رام_کرد!هرچند_به_توبیخِ_خود!
#نفست_را_کتک_بزن!
#تا_عشق،_اصالتت_شود
#السلام_علیک_یا_بنت_رسول_اللّٰه
#یا_فاطمة_الزَّهرا
#اللّٰهم_صَلَّ_علی_محمَّدٍ_و_آلِ_مُحَمَّد_و#عَجِّل_فَرَجَهُم
#عِفافُ_الزَّهرا_س
#پوشیه_یا_روبنده
#یادگار_حضرت_زهرا_س
#یادگاری_برای_یادگاری_شدن
#یک_رو_باش
#مثالِ_بارزِ_خُدا
#در_آیینه_خودت_را_میتوانی_تحمل_کنی؟!
#منشاء_دوامِ_همهء_خوبی_ها_خُداس
#به_دینت_حال_بده!#چادر_و_پوشیه_ات_مثل__روزِ_اوَّل_برایت_تازگی_دارند
#هر_لقمه_ای_نخور!
#فاصله_ی_یک_حلال_وحرام_(فقط)_یک_بیخیالیست!
#حواست_جمع_باشد
#اینبار_آخرین_بار_است_که_تو_میتوانی_نه_بگویی_وگرنه_در_اجباری_که_لجبازیِ_غرورت_بود_شیطانک_وجودت_سودایِ_حاکمیت_میپروراند!
#خدا_حواسش_هس_توچی؟!
#تو_چی_!_؟
#کاری_را_که_نمی_توانی_قبلش_بسم_اللّٰه_ببری_انجام_نده
#ای_کاش_انسان_قدر_خودش_و_توفیقات_وفرصت_هایی_را_که_مطمئناً_از_عنایت_خُداست_بداند....وفرصتِ_انسانیتی_که_به_او_داده_شُد

#افتخارم_اینه_که_باعث_افتخار_حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها_باشم

#خواهش_میکنم_دلیلِ_اشکهایِ_یارِ_غایبمون_و_دلیلِ_غیبتشون_نباشیم

#یا_مهدی_العجل_و_العجل_و_العجل

#دُنیا_هم_طاقتِ_دوری_ندارد

#پوشیه_میزنم_قربتاً_الی_الله

#می_ارزد_به_یک_شاید_که_نگاهم_کُنَد..

#پوشیه_ای_ماندنمان_را_خودت_دعای_خیرت_بدرقه_مان_کن_یا_ولی_الله

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

قلبت را بگیر...
پُر از سیاهی آن بیرون منتظر توست

لقمه ی حرام مثل تیزی در قلب انسان ها فرو رفته
و ....
امان از قلبِ زخمی ای که حتی نمتواند از تیغه های غل و زنجیر و حصار کرده رها شود
مگر به خلاصی
مگر به آب شدن قلبش
آه که در این دوره ی آخرالزمان
قلب مومن اگر نخواهد در چنگِ حرامی ها باشد باید ذوب شود
باید ذوب شود
باید ذوب شود....

قلبت را بگیر...
دُنیا سیاه است
مردمان هم خر را میخواهند هم خدا را..
و خودشان نه مالِ خر هستند..
و نه مالِ خُدا

نقاب ها را بر رُخ بیفکنید..
آماده ی سفر شوید...

دُنیا جایی برای ماندن نیست..
باید گُریخت
از چهره ی فریبی که زر میماند
اما تیغه هاییست
که
وقتی برید..
آنوقت
قلبت سیاه می شود..
قلبی که دیگر هیچ سفیدیِ را حتی نمیشناسد
و چگونه ضربان بزند
میان این همه سیاهی..
و حسرتِ فانوسی که با خود نیاوَرد..


..
قلب هدیهء خُداست
برای نجاتِ او از گُمراهی..
و حرام دریچه ی قلب را خواهد بست..
قلبت را نگه دار..
میانِ سینه ای که هنوز نور دارد..
بشتاب به نوری که هنوز به نورِ چشمت میآید..
نوری که دور است..
اما
این حوالی
و این نزدیکی ها
را
یکمی دیگر بمانیم
سیاهی میآید
...
باید رفت..
باید گریخت..
باید حرام و حرامی ها را کنار زد،
خُدا
پُشتِ این پرده ی ضخیمِ خاکالودِ دُنیا..
به بنده ای نگاه میکند
که
هرآن ممکن است از ضخامت این پرده های سنگین بپندارد نوری
نمیتابد
و کسی آنسوی پرده منتظر نیست...







و خُداوند همواره مُنتظر است
فقط
از پُشت پرده های وابستگی
از دُنیا بیرون آ
خُداوند همین جا در قلبِ توست پس پرده ی قلبت را اوَّل کنار بزن.

 

حتّی در عمیق ترین تاریکی های شب هم دقیق بنگر

..

آسمانِ شب هیچگاه خالی از ستاره نیست..

ماه می تابَد..

و روزها روشن خواهند بود..

و پُشتِ همه ی این انوارِ آسمانی

نوریست

که جنسش فرا آسمانیست..

نوریست

که نه تو میدانی چیست نه ستارگان...

و خُدا را همه خواهند دید

نوری را که همواره می تابَد

اما در حجمه ی سیاهی

و تحملِ شبی سخت

دیدن نور چشم نمیخواهد

دِل میخواهد

و قلبی که

از سیاهیِ تابوی دُنیا بیرون آمد

و نور زمان و مکان نمیشناسد

زمانش بی نهایت

و مکانش همه جاست

و فقط باید پذیرفت

و دِل زد به تاریکیِ شبی شاید ترسناک

باید رفت

باید حسرتِ ستارگان را شناخت وقتی روشنی شان را تو میبینی و خُدایش را نه!

نور باش اما نه غرق در ستاره نه روز..

مثلِ نور باشد

آنکه حقیقت است

آنکه نور وجود انسان را عَبد میکند نه ذلیل!

 

و این سیاهیِ پِی در پِیِ شب

دلم را بُرده..

من نورِ خُدا هستم و اگر نبودم خلق نمیشدم

در دُنیایی که دست برگردن خویش گرفته به تباهیِ خودش،

و به نور زدن این پا آن پا کردن ندارد..

این مقصد گرچه بی مکان است

گرچه تردید است..

امّا نور است

نوری که می رود

و نور که اگر بماند

و اگر بایستد و تماشا کند..نور نیست

نور بودن ،خداوندگار بودنِ در دُنیاست

و شکستنش 

در آیینه ی خُدا!.


  • بانو رضوی