او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۰:۳۸ - سارا سماواتی منفرد
    💖💖💖
نویسندگان

۶۲۹ مطلب توسط «بانو رضوی» ثبت شده است

  • ۲
  • ۰

روزهایِ آخر..

اینروزهای آخر پاییز
برگها می ریزند
خالی خالی میشود احساسِ درختان بیچاره،
دلتنگی را زار می زنند روی زمین
راه میروم..
دل تنگی را لگد میزنم آهسته ..
و خش خشِ اشکهای زمین خورده
در گوشم میخراشد
در قلبم..
میریزند برگها ..از چشم درختِ پاییزی..
خوب میدانند که فصلِ ریختن است
فصلِ خالی شدن از جهانی بی احساس
حتی بی احساس شدن..
وقتی زمستان در راه است
انگار دیگر طاقت نمی آورند
شروع میکنند به ریزشی تلخ،
به خاطره ای ....
و به انتظار نشستن
بر زمینی
که دیگران بروند و بیایند
بر زمینی برای ترک خوردن
باقی مانده ی این فصل..،

و ادامه میدهند به ریزشِ پاییزی خود
برای آخرین نفسی
که
مرگ درخت ،
آغازِ او باشد
به فصلی که از ناامیدی چیده شده است
برای استقبال از رویشی خَرَّم..

از دلتنگیِ تلخ این روزها
صِدای خش خشی
میپیچد
از صِدای آمدنِ
قدم های
عشقی بر خاک نشسته..

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

از فرط احساس

من از صبری شکایت کرده بودم که از ابتدا شروع شده بود
اما تو
میگفتی صبر کن
من نه از صبر
که از شروعی دوباره هراسانم
که هر بار میخواهد مرا به آخر برساند
به اسمِ صبر،
و صبور بودن را چگونه آغاز میکردم دوباره
که با آن متولِّد شدم
صبر چیز بدی نیست
سخت اش هم خیلی دشوار نیست!،
اما
گاهی که هر بار از من میخواهی دوباره شروع کنم
به صبوری،
چگونه صبر کنم بر این که تو آن همه صبر را
صبوری نمیدانستی،
باشد
حرفی نیست
باز هم شروع میکنم به صبوری
اما
چه کسی میتواند غم انگیز تر از حالِ کسی باشد که قبل از هر پایان به او می گویند
"صبر کن ،کمی"!

....
و من چه زود بزود عجول شده ام در صبر
در عادت به بی تابی
انقدر که هرگز منتظرت نبوده ام..
و تو چه میدانستی
من سالهاست در پاییزی بسر میبرم
که اگر تو.. بودی
از سرما یخ میزدی!
،من تپیدن را از عشقِ تو نه
که از قلبِ خویش آغاز کرده ام
به عاشق شدن،
من عشق را پُشت هر هایِ نفَسی که ناپدید میشود تجربه کردم
من همان شیشه ام که سالهاست از روزی که متولِّد شدم روی بلورین احساسم ها میکنند ، خط می اندازند،اما به دل نمیگیرم
دیدی چقدر صبورم
و بی تابی هایم را فقط خودم احساس میکنم
تو حتی براحتی میتوانی پشت این شیشه را تماشا کنی و فکر کنی من هرگز وجود نداشته ام
تو دلت تنگ می شود
و به پشت شیشه ای نگاه میکنی که نمیدانی این شیشه مدتهاست به تو خیره است
اما
از فرط سادگی
از بلورش تو نمیبینی مگر وقتی که خط بخورد
و تو نمیبینی احساس شیشه ی بلورین را
جز اینکه خراش هایی را ببینی
و
شیشه ات را عوض کنی
و گمان نمیکنم روزی بدانی این خطوط نابهنجار چیست..،

 

 

و تو عشق را تماشا میکنی اما

هرگز دلیلش را نمیفهمی

..

که شیشه را دیده ای

اما

گاهی نباید دید

گاهی چیزهایی که میبنیم

همانطور که هست نیست

گاهی که نه،

همیشه باید فهمید

تا معنایِ عشق

آنقَدَر هم بی دلیل نباشد

گاهی که نه،

همیشه عشق در تو نگاهی را بوجود می آورد که جز خودش 

تمامِ دنیای پُشتِ پنجره را

زیبا ببینی

گاهی که نه،

همیشه از عشق 

تنها خطوطی میماند

گوشه ی

چَشمهای

بی تابی

که

صبر کرد

تا فقط

عِشق را

دیگر از 

قلبش نگیرند!   ..  .

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

سزاوار

آنکه به پای عشق میماند
همدم سوزِ اشک میشود
کور میشود
آری تباه میشود
اما فقط دنیایش را تباه کرده
در عوض به هیچ مکانی تعلق ندارد
که عشق همه است
ودر عین هیچ کجا نیست
منزل عشق عالم است
اما عالم همچنان از عشق خالی..
و
آنکه عشق را منکر گردد
و سر بی آن به بالین نهد
سری بی سودا
سری بی عذاب وجدان
..هر کجا رود
هرچقدر به روی دِلش نیاورد
از عذاب عدالت ِ یکتایِ عشق رها نگردد
و سوختن کشندگان ِ عشق ،
سوختن خود است
قتلی که امتداد میابد
..
تا جایی که عشق هنوز درد است..
تا جایی که عشق
یتیم ترین احساسی است که آدابش است،خُدایش هست،سخت است ولی هست،ادب هست ولی حُرمت نه
مَرد هست ولی مَرد راهش نه..
امتداد دارد دردی پس از هر درد
که عشق رسالتی ست
که بر دوش انسان هست
ولی
انسانیت
را چه بگویم که انسان زیادند ولی انسانیت نه


کور میشد
چشمانش درد گرفته بود
از هرازگاهی به روزمرگی دچار شده بود،
دیگر میدانست
یقین داشت که بی ثمر گریه میکند
زجه میزند
ناله میزند
چنگ میزند..
اما
هیچ چیز مانع او نمیشد
چون او عصا را خیلی وقت پیش بود که گرفته بود
هدف را باید از حاشیه ی منحرف جدا میکرد،
راه را نمیشناخت دلیلی هم برای شناخت بیشتر نمیدید
میدانست برای عاشق ماندن یک قلب بی کلک ،کفایت میکند
امید در قلبش زنده بود ولی
دیگر آنقَدَرها هم فرقی نمیکرد؛
حالِ عاشقی که به فراز و فرود این مکان(عشق)
دِل ،خوش
کرده است

دیگر برای کور نشدن دلیلی نداشت
دیگر میدانست
عشق چشم ِسَر نمیخواهد
دِلی بینا میخواهد؛
دِلی بینا.
#مکانِ_ابدیِ_عشق_حاضر_بودن_در_محضر_دایمیِ_عشق_است#در_محضر_ربَّ_النّوع
#عرض_ادبِ_خاص
#با_عشق_مسعله_ها_را_حل_کنیم
#همه_جا_عاشقی
#انتخاب_میکنیم_ولی_جبریست_که_جایگزین_میکند

#کوری_بهتر_از_دیدن_های_فریبکار!

#عشق_یک_انتخاب_است_که_هیچکس_برگردن_نمیگرد_اما_ادعا_دارند

#توفیقی_است_که_همه_انتخاب_نمیکنند

#چون_همه_میدانند_بی_منتهی_سخت_است

#راهِ_بنده_بودن#از_همین_مسیر_شروع_میشود

#کورشدن_هایی_که_چشمِ_حقیقی_را_میگشاید

#بهشتی_خاص!،عاشق_بودنی_خاص_میطلبد

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

دِل ،هم سکوت کرد

پس از گریه ها،مُدَّتها..

 

یکبار دیگر به تلافیِ بی تفاوتی ها..

این بار

من نرفتم که سکوت کنم

اینطور قیمت زده اند روی شکسته ها..

 

 

آری شکسته است دلی که باز هم بند میشود!

امّا 

شهر

خالی 

شُده

از بندزن ها..

،مُدَّتها..

 

 

 

 

مثل جنسِ زیرِ قیمتی که همه پس میفرستندش!

آخر که بهانه می کند، و زخم میکند این شکسته ها..

 

هر بار منم که بهانه جور میکنم ..

تا دوباره گریه کنم..

،از وقتی که تُو دور شُدی،

مُدَّتها..

بُگذار ..گریه کنم دوباره ..مُدَّتها..

 

من نرفته ام فقط ..

چندیست که شکسته هایم زبانه میگیرد به این و آن..

 

کِه تُو جمع و جورم کنی..

مُدَّتها..!

من نرفتم ..

فقط سکوت کرده ام برای

،مُدَّتها..

 

 

 

 

قلب نیز شیشه های ریخته را میماند..

صدا فقط بمن میرسد از من

آنقدر که شکست گوشهایم

و کَر شُد

از نشنیدنها..

شکست..

ماند..

و میماند ....(که بریده..میبُرَد..

از ترسِ شکستن ها..)

مُدَّتها.. 

 

ادامه بده به سُکوتت که..

میخواهم در دِلَم نگه دارم..

همه ی آنچه را که گُفتنَش با خُدا

قَشنگ تَر است..

هربار به تُو می گفتم و پشیمان میشدم

..از تَهِ قلب هایی را که حتی نمیدانم چه اندازه باور میکردی..امّا ..

صبور بآش ..که خُدا خواهد گُفت ..به تُو..

مُدَّتها

..بعد از مُدَّتها!..

 

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

با تو گفتم چون تو اهل شنیدنی
تو پناه من برای تپیدنی
یار مگر چند بار باید وصل شود و امتحان کنی؟
ای کاش به یار مُرده ات،دوباره تر مرحمت کنی
بنشسته ام خیز بر زمین به تکاپوی تو
دانسته بودی که در فراق ز زجّه میمرم،
رئوف تویی و من میپرسم کِی قرار است با آهویِ فراری.. ، آشتی کنی؟!
من یکسره به زمزمه یا رضای تو مشغولم و
،
ای کاش شاه برای کنیزش دلداری کنی

یکسر خلاص فکر تو و دگر ندانم ،هییچ
چشم انتظار بنشسته ام خیز بر زمین،
تو،برای کار و وارم فکر کنی..
من در خودم فرو خورده ام بغضِ زخم های زمین گیر شدن را
ماندم خودت بیایی و دوباره مرا درگیر کنی!
روزها و شبها با هم مهمان نوازی میکنند
یا هشتمین امام؛
برای وصله های ناجور من
برای جبر زمین گیر شدن
و تمام جداشدنها ز انتظار نیز،،
چه میکنی؟
آمدم بیایم ولی قطاری نبود
کسی نبود
بلیط نبود
خستگی نمایش نیست ولی من خسته نیستم
اما تو برای خسته دلان چه میکنی؟
آهوی شهری غریب صدایش هم نمیرسد
از دور شاید تو پیکی حوالت کنی

یا حضرت رئوف آهوی دو ساله ات را یادت هست؟
شب به شب کودکی ام را منتظرم

من در میان آمدن و نیامدن ،
رویش مرگ را لابلای سپیدی های خسته ام میبینم
و شکوه میکنم
مثل جانی ها ی فراری
که چه حقی کف دستم میگذاری؟
و من پس میفرستم هرچه داده ای جز تو
همان بس بفرست...!

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

هویتِ توفیقی

ذکر نامَت همان کفایت من،

در این برهوتِ دلواپسیست

که شُکرم این است

اگر نیامده ام اگر چندیست که خسته ام؛

نامَت قُوَّتم باشد

و حالِ خوشِ بیتابی هایم،

اگر من از شُما دورم

این دور نیست که شُما هر اکنون

،پناهمی

 

 

 

..وقتی نفَسَم بند می آید 

..

نامَت می شَوَد نَفَسَم..

 

شُکر که خُدا محبتت را هویتِ نامم و راهم نیز کرده

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین 

#اربعین_نوشت

#از_دور_دلتنگی

 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

بی نصیب

مقابل به مقابلِ جهانی تلخ
قرار گرفته ام
من چای دم میکنم
آنها مُدام دور میریزند
..
این مقابلهء تکراری
را هرروز
هر شب
و هر بامداد
نگاه میکنم
،
به تکرارِ رفتارهایی مزاحم..

#تلخ_بنوشم_کافیست
باشد که چندی طعمِ چایِ تلَخ
به حافظه ی سلولهایم بماند،
باشد که تلخیِ هرروزه ی این
اسراف،
و حسرتِ شیرینی در حافظه ام بماند

و نه قلبی بشکنم
نه سرد کنم چاییه کسی را که به شوق
و زحمت دم گذاشته بود

من در این مقابلهء تلخ
دیدم که
خُدا
شیرین نگاه میکند
و آنها که حاصلِ این تلخی بودند
؛
نسبت به خداوندِ خود
چه رزقِ تلخی را نصیب خود کرده اند.... .

من شاید به تلخی

این زمانه

عادت کنم

اما آنها که بدی و تلخی را برای یکدیگر رقم میزنند

خود تحملِ این چنین که کرده اند را دارند؟

که خداوند اهلِ عدالت است

به بهترین وجه میبخشد؛؛

،رزقِ کَسی را کِه #هرکَس_خودش_آفریده_است..

#رزقِ محفوظ

#حسرت_نخور

#بالا_و_پایینِ_روزگار..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

میتوان بدی آدمها را بخشید
میتوان دیگر ندید
بدی ها را ندید
و در این جهان شلوغ
در این وسعت
تنها،خود را دید در محضر خدا
.....

دیگر هیچ کینه و نفرتی نخواهم داشت
میتوان دیگر خود را هم ندید
میتوان به صراحت گُفت از خدا..
که هر چه داریم هستو نیستمان خودِ خداست
که وِردَش بما خواند و جان گرفتیم..
از او


میتوان بخشید
چون هر بدی نزد خدا
روزی کمر خم میکند
چه در این دنیا
چه در سرای باقی
،،
میتوان همه را
تمام زمین و آسمانیان را ...خوب دید
و خوب بود
و متوقف نشویم از خوب بودن،

میتوانیم بخاطر خدا ،خاطره خیلیها را بزنیم
و بدانیم بدی ها
و خوبی ها
طرف حسابشان با خداست

هر چه خوبتر بمانیم نظر او میان این همه بدی
ظاهر ومخفی بما خواهد شد
و ....
بدی ها
روزی مغلوب خوبی
خواهد گردید
چون #دیو_چو_بیرون_رود_فرشته_درآید



در چهره ی هر کسی،خُدا
حقیقت دارد،
#اگر_خوب_ببینیم
و#خدا_را



سخت است بخشیدن اما ببخشیم بدی ها را که #میدانیم از خدا نیست
،و تلقین به بدی کرد
تا بدی آنقدر زیاد شود
تا دیگر کسی دنبال بخشیدن هم نباشد
تا نبخشوده انسان رانده شود
از درگاهی که بخاطر ذاتِ خوبمان،آن رانده شد..

ببخشیم که سرآغازِ بدی ها؛
انتقامی بود
برای اینکه
خداوند
ما را از لطف و بخشش آفرید
..
و ذاتِ ما حُرمت دارد
..
آنها که بدی میکنند
همان را تلقین میکنند
و ما با بخشش
رحمتِ خدا
را..
میتوانیم خوب باشیم و ببخشیم اگر طرف مقابلمان را خدا ببینیم
آن که بدی میکند هم روزیِ خود را از خدایش دور کرده است
انتقام شاید حق ما باشد
ولی #خدایی_نیست
ما بنده ی اوییم نه فقط مخلوق...




  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

مجبور به ....

من تحمل نداشتم ماندن در آن فصل را..
نفهمیدم چه شد
فصلی بود از سکوتت
..
غم از چشمانت میبارید
آن فصل برایم رخ داد ولی
نفهمیدم معنی اش
را
انگار پاییز ،برگها نریزند
همه فکر کنند حالِ درختان خوب است
و..
از ریشه بزند
..
..
من در انتها ی فصل صدا زدم باران را..
..
خدا جاری کرد
از صدایِ چشمانِ بی تفاوتت!....

و تو نخواهی فهمید که منم لبریز از سکوتم..
و در این فصل
قلبم را گذاشتم
و رفتم
تا با خُدا درد ودل گویم
و بپرسم از روزِ آخرِ فصلی آکنده از بی تفاوتیِ
مرامِ پاییزی! 

من نمیفهمم این صِدای شکستن برگهاست یا دلهایی زیرِ لگدهایی که نمیدانند،

دِل زیر پایشان است یا برگهایی مجبور به 

بی تفاوتی!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

ذهنم مملو میشود از حرف و حدیث
سرم داغ میشود از پرسش هایی که مثلا جوابش را داده ام
قلبم به تپش در می آید
در رویایی که به چشمانت خیره میشوم سوالها دور سرم می پیچد
و دوباره به نگاهت خیره میشوم
و سوالهایم را رها میکنم
..
تو چه انتظاری داری
..چشمانت حرفش چیست؟
..
از آشفتگی پتو را به سَرَم میکشم
و در خواب و بیداری
دوباره به خودم هجوم می آورم
انگار خوابی بود سیلی بر صورتم
نکند حرف چیز دیگرست
و سوالهایم را جواب داده باشد نگاهت..
نگاه آن انتظار توست
که آنقدر کلافه شدم که سمتِ نگاهت را تا الان ندیدم..


همه حرف میزنند سوال میپرسند
تعیین تکلیف میکنند
و هیچکس معنای نگاه های آشفته ات را ندید..
من نالیدم‌..
آنها هم بریدند و دوختند..
#تو_فقط_نگاه_کردی
و هیچ چیز نگفتی‌..
#هربار_وحشت_زده_از_خواب_می_پَرَم
#سمتِ_نگاهت_چشمانم_بود
#من_از_خودم_بیشتر_انتظار_دارم

کلافه ام از جواب هایی که به سوالهای بیهوده ی ذهنم میدهم

من خودت را میبینم

..

دیگر سوال و جواب را کنار میگذارم

 

 

قلبم را فقط همین آرام میکرد..

و نمیدانستم این را؛

تا وقتی که نبخشیده بودمت..

به قلبم

 

و #قلبم_به_هر_سوالی_فقط_لبخند_میزند

ترجمه ی نگاهت تپش هایی بود که وقتی جواب میدادم به خودم

جواب هایی که فقط قضاوت بود!

کلافه ام میکرد!

#در_هر_شَرّی_خیری_هست

#روزیِ_او_بَد_نیست

#به_شیطانِ_درونمان_لبخند_بزنیم_خودش_لعنت_میشود!

#سبحان_الله

#آنوَرتَر_از_ترس_ها_چیزی_ذخیره_است_بنام_اُمید_به_خُدا

#تعبیرِ_آن_خوابِ_مشوش

  • بانو رضوی