او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۱۹ مطلب توسط «بانو رضوی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
بنویسم و خط بزنم
دیگر اثری ازش باقی نمیماند


تمام صفحات سیاه شده از بس خط خورده


هی گفتم فراموش کنم ،دیدم اشتباه ست ،گفتم نه
دیگر فراموش میشوی،اما از حافظه ام..
از صفحه ی سیاه حافظه ام که خط آخرش رنگ توست
در تاریخی که رنگ سیاهی اش تویی
و میگویند ؛
عشق 
رنگش سیاه است.
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

دل° راه°

دل تنگی بیراهه نگفت

دل° 

دل نیست.....

راه را نشان داد 

راه

آنجا

که دلم نیست

دنبال تو

مدتها به راه افتاده

،

پا به پای دلت 

....


در راهیست

که دلتنگی آنجا به اتفاق من ،

تو را نشان می دهد.... 



  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

شادیِ حقیقی

تو که میخواستی شاد باشی

از خوشبختی میگی

شادی اگه تا الان ندیدی بعدشم نمیبینی 

الان خوشبختی نیست؟

هیچی؟

پس بده منم، گلاهم بذارم رو سرم

سرده

برم بهتره 

از کجا نداره  

از پیش تو، از همه جا.. 

برم خوشبختی مارو باهم میبینه سکته میکنه! 

واسه همین نمیاد!


شادی، 

شادی یابی در اوج غمِ 

وگرنا هیچی من رفتم..


# و خُدا شادی را آفرید

در حجم نگاهت

که دنبال کنندهء آنم 

در اوج اخم!


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

بازدم

نفسی عمیق میکشند

خُدا را شُکر میگویند 

میگویند حالت خوب باشد..

.

.

انگار بازدمت کنند..

خوب میشوند..

و با هر نفس کشیدن.. 

فکر میکنند حالت دارد خوب میشود.. 

نمیدانند حال خودشان خوب است

که.. 

نمیدانند دیگر..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

مدارایِ درد

مدارا میکنم با من

در حالِ دلم،

که همه فکر میکنند حاشیه است

..

گرچه حاشیه ای که 

منحرف کرده مرا از مسیر احساس.. 

و دلتنگی

حتی برای خودم 

تابلو میشود!

در جادهء من

و مدارا میکنم 

حاشیه است احساس..! 

که خورده ام به آن،

سقوط..

مدارا میکنم با سقوط.. 

همه دوست دارند

اینگونه باشد 

..!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

قَدردانی

گُفتی هر چه تقدیر باشد...
معلوم نیست تقدیر چیست..
.
.
تو را به تقدیر که نه
به خُدا می سپارم 
.
.
تا آهنگ تقدیر قلبِ شکسته ام را به صدا درآورد
به گوشهایت برساند.. 
و قلبت از تلاطم دلم خراش بردارد..
خراش بردارد..
آب برود در دلت..
غرق شوی..
تا
.
.
تا وقتی به ساحل میرسی 
اینبار دستِ خُدا را محکم بگیری و رها نشوی
تا تقدیرت هیجان انگیزتر شود..!
شاید بفهمی تقدیر، قدردانی از مُقدّراتیست که هست
نه به آینده کار دارد که چه شود
نه به گذشته
اکنونِ زندگی ست
که جاریست، منتظر فردا نباش
تقدیر همین فعل است 

گفتم هر چه خُدا بخواهد..
خُدا..
نه تو..
نه من..
نه دیگری..
و حتی در این خُدا بخواهد 
تبعید شده ام به سکوت
به سکوت فراموشی 
که مملوء از تقدیر از یادرفته ایست، که در ذهن توست
از یاد رفته هایِ ذهن تو
ولی چکنم..
در این فراموش شدنم هم قدردان باید باشم

و دیر 
یا زود
به تقدیر خُدا نمیرسیم
اینجایی که ما ایستاده ایم، نشسته ایم،زندگی می کنیم، می نویسیم. .
تقدیر خُداست 
قدربدان و از ساحل نرو 
معلوم نیست تا آخر این دریا کجاست
چه میشوی 
تقدیر فردا هرچه که هست 
تقدیر امروزت حوالهِ خُداست 
سخت 
یا آسان 
فردا، فردا می آید
اگر امروز قدردان نباشی تمامِ فرداها باید منتظرباشی امروز دوباره تکرار شود 
و آن فردا هم نمیرسد 
بگرد..
تا شب فرصت داری، 
گنج تقدیرت را از این ساحل بیایی 
فردا زمان خوبی برای شُکرگزاری از این گنج است..
اگر فردا، فردا شود..

امواج احساسات قلبت که به جزر و مد می افتد صدقه بده!
بعدش دیگر هیچوقت امروز و فردا نکن..
قلبم که در کشتی غرق شده ات جامانده، 
در همین دریا گم میشود 
به هوا که نمیرود... 
در دریا..
در یاد تو..
گم میشود.. 
و در گوشت صدا میکند،خُدا 
.


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

 

انگار دلم مانده عمری به گذاردن..

در تفکر طولانیِ تو 

که مغز خسته میشود

و دلم جایی برای دِل بودن ندارد

مانده..

و حالِ دلم همان تفکر خسته ی توست

که مانده 

نه جایی نیست 

نه رفتن نه برگشتن

خانه بدوشی این نامِ پُر احساس را به تو واگذارم..دوباره..

وقتی جایی بجز دلِ تو ندارم

و مانده ام..  

 در میزنم..

چراغ روشن است

ولی.. 

دلم را راه نمیدهی 

..

مانده ام 

دلم را همینجا بگذارم..بروم..

بی دل.. 

..

تو دلِ منی 

من بی خُداحافِظی رفته ام..

تو که بودی 

فقط در را وانکردی 

و دلم بچّه بازی درآورد 

لج کرد

و ماند

و من رفتم

و

..

احساس گرفتگی دارم..خوش نیستم..

دلم را کنده ام..

اما.. 

در تو میتپد..

نمیبینی چه اُنسی گرفته با تو؟

..

حتی به این اسارت..

حتی به.. 

اما درد میگیرد جایش..

خودت را برسان

....

دلم عابر کوچه، خیابانهاییست 

که خالی از عابر و سواره ست

و مانده در صحنه ی جهان 

وامانده از تو

از دلم.. . 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

_دارد می آید....

_دیر کرده،

_چرا اینطوری نگاه میکنی؟! 

_می آید

_خُب، 

_چرا اینطوری نگاه میکنی؟! 

_من بروم جای آسمان و زمین عوض می شود؟! 

+نه 

_خُب،

_چرا اینطوری نگاه میکنی؟! 

+دیرت نشود!

_بد نشود؟ 

_بسم اللّٰه.. من رفتم 

+ روزی خُدا بشُما میرسد، حتی اگر در قعر زمین باشید

روزیِ خُدا برقرار است 

+اُدعونی استجب لکم 

_حالم بده،

+الا بذار اللّٰه تطمئن القلوب 

_راه و که بستن بازم منو از وسط جاده برگردوندند تموم شد دیگه راهی نیست گفتن حالا حالاها راه بستس 

+حسبک اللّٰه 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

کبودی

آقا دلم میسوزد ز شُعله ی عشق شُما 

زنجیر کرده ام دو چشمم را به انتظار گشودن دخیل،از شُما 


بیمارم و روحم به غربت کشیده از درد، 

پر کشیده ام و هر دم میشوم هواییِ شُما 


آقا مگر جواب سلام واجب نیست؟

نیز چیست جوابِ دلتنگ شدنِ شُما؟


مدتهاست ازین و آن خداحافظی کرده ام

دارم میآم ولی جور نشده بلیط قطار رسیدن بشُما  


دیگر دارم ز چشم آشنایان میروم از یاد 

آنقدر که گفته ام و آمده ام و دیوانه شدم و روح از تنم قصد پریدن دارد سویِ شُما 


دیگر چه صبر؟بحث بر سر چیست؟ 

شاید بحث گداشناسیست که دیگر کفاف ندهد عمرم، آقاا صله رحم واجب نیست مگر بر شما؟


مدتهاست خُداحافِظی کرده ام با همه

مرا دیگر آشنائی نیست بجز شما


مثل شمع آب میشود دلم، قطراتی که به پای تو میریزد 

باید بسازد مرا قطرات حوض سقاخانهء شُما 


بستند بر دخیلم گره کور یا رضا 

دستم به دامنت،خودت گفتی پناه میدهی که پناه بُرده ام بر شُما 



هرروز که خورشید ز مشرق بر آسمان نگارگری میکند

تمنا می کنم روز شود،ز خورشید هشتم، آستان شُما 


صبر کنم تا آخرین قطره ازین شمع بریزد 

شاید میخواهی مرا از نو بسازی شُما 


هربار ز قطارِ تو جا میمانم آخر

آقا مرا کبوترت کن،دیگر گمانم مگر هوایی بیایم نزد شُما 


دلبسته ام نه دخیل که پاره شود

اثر کبودی افتاده بر دلم بردلم که شُعله میکشد هر دم ز عشقْ و زبیماریِ شُما

#السلام_علی_الرضا 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

معادله

تنهایی را با انتظار سر میکنم
انتظار خودش را جمع و جور کرده 
حوصله اش سررفته 
مرا تنها میگذارد
انتظار نیست
تنهایی عقب میکشد! 

  • بانو رضوی