او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان

۶۵ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

سلاحدار

حالم خوب است

باید خوب بود

خوب خوب 

حتی در اوج بدحالی!

شاید که نه

قرار است

کمر بدحالی بشکند یا من؟ 

بالاخره برای خوب بودن 

از یک جایی باید برای همیشه خوبِ خوب بود

نگران نباش 

تباهی و تلخیِ این تنهایی هرچقدر هم پُر رو باشد..

خوب بودن را آنقدر وسیع کن که رنگی از تباهی نماند 

مگر جز اینست که این امّید سلاح ماست؟ 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

فرشتگی کن!

فرشته ای بود

کردار مینوشت 

و بالهایش زخم شد 

بعد..

یکی را مینوشت یکی را نه 

به او شکایت کردیم 

گفتیم ای فرشته.. 

خوب بنویس! 


فرشته نالید 

سرش داد زدیم 

خُدا گفت خطا کردی 

تاب نیاورد 

باورش نشد 

وقتی که داشت مینوشت بالهایش تکه تکه شد 

خراشید

و دیگر فرشته فرشته نشد 

شکایت کن 

اما... 

فرشته هنوز منتظرست شُکر کنی به خیر بخوانی اش 

آخر آمدنت، 

شفایِ این کوچک است... 


اما... 

بالهای فرشته دیگر بال نمی شود... 

باز شکایت میکنی..

اُفتاد دیگر..

بالهایش.. 



  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

گَرد کویر

دلت را خوش کن

زود بگذر 

از این هوا بُگذر 


یک کویر لازم است تا تمام عُقده هایت را روی بی آبی وسیعش هق هق کنی.. 


بُگذر 

کمی خودت را بسپار به کویر 

تا رهایت کند در باد 

تا محو در گردباد آنقدر گُم شوی 

مخفی شوی 

که مثل گردباد دور خودت بچرخی 

و گریه کن 

بُگذار اثرش روی دل این کویر بماند 

بُگذار بداند 

بداند خُدا، گُم شده ای در او 

هم هق هقهایت بریزد و بوی خاک پُر شود از دِلِ خُدا، 

و همراه بااو 

اووسعتش تنهاست 

و تنها مکانی که خُشکیده انگار به ابد 

..

و....

دیگر جایِ امنی برای گرییدن نیست 

فقط اینجا اینقدر خُشک است 

تو هر چه میخواهی گریه کن 

آنقدر خُشک است که کسی بویی از رطوبت  اشکهایت نبرد 

و آنقدر عاشق که تو را خلیفه ی خود کرده در زمین 

تا اشک بریزی 

و جایش جایِ تمام اشک ریختن ها میشود 

طوری که انگار از ابتدا خُشکیده بوده 

_زمین.

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

دیگر این حرفها فایده ای ندارد..

من رفتم بنشینم..

استراحت کنم

تجدید قوا کنم

کلایم را سفت ببندم 

نظاره کنم و نظاره کنم

گاهی که بی رمق میشوم حق دارم که چشم به زمین به دوزم.. 

حق دارم میان آدم هایِ زمین به جستجوی تو بپردازم.. 

حق دارم..

ولی..

چشم میبندم 


وقت استراحت بوده، داشتم پیاده روی میکردم 

مگر بقیه مردم موقع پیاده روی به زمین نگاه نمیکنند؟!


.

.

همچنان که لا اله الا اللّٰه زمرمه کنان از جایم بر میخیزم.. 

دلم هورّی میریزد.. 

می افتم.. 

سرجایم.. 

روی همان نیمکت می نشینم 

..


هوا پسه! 

دارد شب میشود 

باید بروم 

اما.. 

مگر لا اله الا اللّٰه نمیگُفتم

که دلم هورّی ریخت

نشستم 

خُدا پس مگر مرا ننشاند؟



نشاند.




باید بمانم همه جا را زیر نظر بدارم 

شب بشود 

شُغال ها می آیند.. 

و.. 

آنوقت 

من

هرگز

نمیفهمم 

تو خواهی

آمد. 


بی رمق چشمم را میبندم 

و هر بار که دلم می ریزد 

با خودم زمزمه کنان می گویم:

باد اگر بر دل من میزند بیخود نیست 

آسمان حُکم کند باد را چونکه چنان که مینماید، دور نیست 


دل که میریزد و عشق به خود می آید 

جز خُدا کیست به دل؟حُکمه افتادنش انکار نیست 


صدبار اگر پیک آمد و ملول کرد تورا

بار صد و یکم بین که چون خُدا خواهد قاصد جز مُلوک نیست 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

برگ ریزانِ دلم هست..

زمستانِ دوست داشتنی آمده 

آمده برگ برگ بریزد و بریزد و بریزد.. 

کو تا بهار؟!


اما دارد میریزاند برگ های خُشکیده در من را.. 


باید تحمل کنم 

بهار دور هست.. ولی می آید..

باید تحمل کنم!

اصلا اگر زمستان نباشد، بهار کی آرزو شود؟

باید تحمل کنم..

این برگهای خشکیده دارد میریزد.. برگ های خُشکیده! 

این بریز و بپاش ادامه دارد..

تا بهار دل نزند.. تا بهار بهار بماند..

برگهای دلم تند و تند میریزد 

دلم خالی

منتظر شکوفه زدن است

همان شکوفه هایی که هر سال همانجا میروید 

همانها را میگویم که همیشه ترس تمام شدن بهار 

تمام برگ های تو را 

خُشک می کند....


  • بانو رضوی