او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان

۳۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

پیدا میشود!

می زنم از بیم جان بر کوچه بیگانگی 
آشنایی چون مرا از دور پیدا میشود!
صائب 
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

کیست؟

کیست جز گریه به دلتنگی ما رحم کند؟

سیل بر سینه مگر چاک زند صحرا را

صائب
  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

تیمم تقدیر

پرسید ؛دلیل تعب  مجنون شدگان چیست! 

در جواب:کر گشتن حرّافان ز زهر  جام کیست؟


سوز آن فراقی که تو حکم راندی ما را به تب انداخت

حال میگویی این بیماری بجز بی احتیاطی نیست!


نرخ حبیب شدن را وزرا هم نتوان پرداخت

قصه بگو برایم ؛علت انتظار فرهاد چیست؟


میان رهگذران هرکسی طوری ابراز عشق میکرد

من اما دلواپس آنی شدم که دیگر جزء رهگذران نیست!


آش دهن سوزی نبود این آش پشت پا، ولی

تو بگو طعمی که تورا ز سفر بازکشاند چیست؟ 


راست میگویی به اعتراض جور و جفایی که روزی من نیز بود

خیال کردی این دو به شک های وسواسیست!؟ 


باری تو مرا متهم داشته و باری من

نقل است:که نمیرد سرزنشگر مگر دچار آن گناهیست! 


بیهوده نیست عاشقان وسواس صبر دارند

در مکان خدا، تعریف عشق فقط ندانی و چیست


در کشف عشــق،  تو تمام معنای آن شدی 

استاد!  هر بار بگو، الفبای عشق راستین چیست؟


در رویای صادقه ای به خود نگران شدم

شماره ء ذکر مراقبات عشق در این نسخه ها نیست


گمگشته در رهی که تو نیز گمنام آن رهی 

صبر میکنم که مهیای مقصد عاشقان دیریست


عاجزم به پیغام فرستادن بدست کبوتر نامه برت! 

ای یار،مکانی که تو در آن مقصود ما گردیده ای چیست



پندی که از ابتدا مرا تعلیم آن دادند؛

خموشی طوفان نیز جز رحمت الهی نیست!


گاهی اجابت دعا دیر میشود و دل دلدار تنگتر!

آن دست که ما را به هم اجابت کرد، کیست؟



هر آنچه  ز عشق آغاز ما گشت

آن عشق بیارای که هر وصل موجب وصلیست 


من بار امید بستم و وقت کوچ ز نَفْس میرسد

در خانه دنیا جز تباهی،نیست



در دست عشق، عاشقانه خدا را ببین!

آن دست سومی که هیچوقت دست سوم نیست 


این روزها که کبوتری قبول نامه رسانی نمیی کند


دعا میکنم و میشنوم ؛مسافرم، راهیست! 


بیماری تو درمانش آشتی ست

تب های من ز حساسیت فصل عاشقی ست! 


دراین بیماری نداشتنت مرا به ترک وا داشت 

عشق بر اهل آن همچون مخدّریست 


این پاک شدن و دیگر سمت آن نرفتن 

ای که اینبار پای تو،نشستنم شفاییست! 


قصه ی ما نیز روزی بسر میرسد

خوشبخت آن شخص اول قصه ی عاشقی ست!


مینگارد خدا، نیز از قلمش، قلم نیفتد 

تقدیر ؛عشقی ست که مدام جاریست 


آنکس که در دور دست ها دستمان را یکی کرد

اجابتش برای ضمانت ابــد، کافی ست 


عشق،  بلی،  از عشق آغـاز می شود

تیممی که کمتر از وضو نیست!






  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

پرسش مردم

در پرسش مردم از حضورت سکوت کردم

از هجر این عشق جنونم نشان بده


گشودن درِ حاجت میان مستضعفین شمشست 

ازین در برون افتاده ام، ره منزل خویشت را نشانم ده


بنشسته اند دست به دعا،  سر به زیران درگاهت 

درمیان این حاجت بازی،  حاجت ما را نیز بده


ای که یاران همه غبطه عشقت خورند 

ما را ز یار یار کن و روی زیبا نشان ما بده


دیگر گذشته ز ما دعا و قانع گشته ایم

از آب خوش یادت گاهگاهی عطش بده


روزی مدار!  دلبسته و محتاج عشقیم 

از نور النورت به قلوبمان نور بده





  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

توبه دلتنگی

ره را نشانم نموده ای و دراین ره پرخار اسیرم

باغمِ دل درِ دلها گشوده ای،  نعم امیرم


آیه ای حرز نموده ام از آفات عالم بر خود

مکرراً برای حضور قلب چلّه میگیرم 


چگونه بگویم تلاوت قرآنت دگرگونم نکرد

با واژه های حقیقت هنوز درگیرم


همه یکجور روی ز تو پیچیدند و اهل نفاق شدند 

آخر که من به دنبال شاگرد تو جهان گردم


دیگر تمام دِین من چشم به تو شده 

از جوشن کبیر هر سال فقط یک نام میخوانم 


از هر نهالی کاشتیم عشق رویاندی 

در لمس شاهرگم که تویی مبهوتم 


امر فرج را کی برسانی، کی به خود بیاییم؟ 

ازین فراق ها چه شده بر من که هنوز خشنودم 


وضوی یاد تو بر تنم نورپاشی میکند

به نور ماه شب چهاردهت محتاجم 


هربار که ذکر تو گفتم گفتند سخت نگیر

از بین خلایق به تو در خانه عشق پیوستم 


در خواب تمنای بهشتیان طاعت بود

باری که میان حوریان از هور تو مستم


خالی شود ای کاش بهشت از شلوغی ها

دمی که تو باشی و آن دمی که تا ابد با نَفَس خویش عبدم 


در پرونده گناه بجز گناه به خود نبود

ای کاش مدام برای تو بندگی میکردم 


اسیر نهال وجودم و ترس خشکسالیست 

توبه میکنم که با هر نگاهی بد،عشق تو می چینم


 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

دور

فرهاد نیامده بود و تیشه می زد از دور 

شیرین دیرهنگام ز بیشه زار کرد عبور 


شیرین ِ او به بند  خسرو شه شده بود

فرهاد سالها به تیشه زدن گشته بود مامور 


این عشق به کدام زمین میزد غلاف؟

شیرین، فقط داستانی شنیده بود از دور


شیرین مُرد  وقتی دیگر جایی برای تیشه زدن نبود 

فرهــاد آمد و چشمش افتاد به قصر و حور 


شیرین او یادگار ماند  به سینه اش 

فاتحه میخواند، قبر عزیزش مینمود پُرنور 


عشق را در قبر گذاشتند و همه رفتند

در قلب فرهاد ولی نشد عشق به گور





  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

آقای هستی من هستی

هستیْ تمام هستی م. لبیک، جان هستی. دور از تو، نیست هستی م . قرارِ هستی!،قرارْ هستی. 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

عشق پرنده وار

عشق را نهادند در قفس 

پرنده چشید


و دگر باره خواست

ندادندش گفتند نایاب ست 

پرنده چــشم فرو بست و به انتظار ماند


عمر پرنده نیز سر کشیده بود

در قفس ماند ولی اسیر عشق نماند 

عاشقان اگر پرنده بودند پس

خیال عشق مکن


آنکس که عاشق است بی درد مباد



پرنده های دیگر از پرنده ی مُرده پرسیدند ؛

نتوان سرّ عشق به هرکسی،چشاند '


سوال پرسیدند مگر عشق چیست 

گفتند اول عاشقان را ادب کنید 

سوال پرسیدند :مگر ادبـ ندارندـ؟

گفتند:

معشوقان را ادب کنید 

سوال پرسیدند ادب چیست زندانبان؟ 


گفت ند 

به زندان عشقـ عادت کنید



یادبگیرید در این زندان عاشقی کنید 

وگرنه سوالش نپرسید از هر کس


پرندگان یک به یک مُردند گفتند در ره عشقـ. صبووری کنید


فاتحه صاحبشان نثارشان بـاد    ای الحال روزگار خود را در عشق آموختن نیک کنید الاخیر انشاا...


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

موثر

ای کاش تو نیز حیا می داشتی کمی بیشتر

هرچند گاه گاه تو هم شبیه دیده های خراب دیگران نبود 


در حیطه ی خدا وساطت او کافی

در این میان که بسم ا... بود ولی موثر نبود


به عقب برگشتم و دیدم اندر عشق چه هاست

جامه عاشقی بتن داشتند ولی کسی عاشق نبود 


اینک هوسبازان، به جُرم عشق میبازند

تقاص عاشقی سزای این مردمان نبود 


در لوح تقدیری نوشت پروردگار 

هرکس مداخله نمود،  او را حق با جهان نبود 


در نفرین دیگر خون برای چه

عبس است داد و هوار،  مرد با غیرت، نبود


روزگاران بمن آموختند درون مچ های دست خالیست

وحـی آمد که نام کافران در قرعه نبود


ازآن زمان که بدیدار نامردان توبه نکرده بودم

گرسنگان را چنان دیدم که دیگر گرسنه ای نبود 


من بر تو روا داشتم این عشق 

از ابتدای آمدنت عشق آفریده را سخن نبود


دراین جهان آمار گرفتم بر سوءال عاشقان 

جز چه چه ای میانشان مگو(راز) نبود 


هربار که به خویش از تلنگر میماندی 

دعا میکردم و فهمیدم به جز خیال نبود


ناله های تو میشد نامه های دعای من

دوستت دارم تلخ من پشتش جز دعا نبودم


دل را زدم به دریا ی رحمت حضرتش 

آهسته زمزمه کردی خوشبختی بجز معجزه نبود


رهروی خواب تو و تو رهرو ِ من

بریده ام ز جهان که تویی در آن جهان نبود


یارا بیا و غریبی را دور کن ز خُلق خویش

در عشق روح عاشقان بند خویش نبود


قهر های تو درس آشتی بمن میداد

جادو زدند که نیایی،الحمد که جادوگر زبردستی نبود 


در این مدت که حوصله بر تو اندک شد

حمد و سوره زیاد خوانده ای که عمر بخیلان بدنیا نبود 


در پیش بیا  نو شکفتن عشق در پیش است

حیا کن در این بهار گل زیادست،اما گلی به جمال تو شبیه نبود


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

فرصت طلایی

وقتی بدنیا آمدید اولین نخ را به دستتان میدهند

زندگی فرصتی بس کوتاهست 

نخ زندگیتان را ببافید و آن را دوست داشته باشید

در کارگاه بزرگ زندگی تمام فرشها را آماده میخواهند

باید پست شود

زندگی تان را ببافید و گرنا بافنده زیادست 

دیگری برایتان خواهد بافت 

با سلیقه ی خودش

و اگر این فرصت و نخ را از شما بگیرند 

امتیاز بزرگی را از دست میدهید 

شاید فرصت های دیگر پیدا کنید 

اما بدانید برای فرصت های بعد مدتها باید دنبال همان نخی باشید که از دست شما گرفتند 

فرصت های طلایی زندگی را غنیمت بشمارید 

و قدر رحمت خدا را بدانید 

و هر وقت احساس خستگی کردید مدام 

برگردید به خدا 

و ادامه دهید....چون او همیشه منتظر است و قدر زحمت تان را با مِهر میدهد

خدا دوست دارد شما با قدرتی که خودش در شما نهاد 

بهترین فرش را ارائه دهید 




  • بانو رضوی