او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان

۳۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بوم رنگ زندگی

بر بوم نقاشی چه چیز رسم کنم

که من نقاش  نیستم 

خودم را نقاشی میکنم نه کسی نه چیزی 

آنچه حس آرامش به من دهد

و آسوده 

آنگاه که مطمانم راست راست 

خودم رنگ نمیکنم 

نقاشی نمیکشم 

رسم حقیقت 

و حقیقت چیست بالاخره باید نقاشی کرد 

آیا نقاشی یعنی رنگ کردن یا پاشیدن رنگ حقیقت بر بوم 

؟

بوم زندگی را میگویم 

بوم رنگ را 

آنچه رنگ میکنم رنگ من میشود 

یک دروغ آنقدر میتواند در ژرف انسان نشیند که حقیقت او شود


و بوم زندگی ما دقیقا همانی میشود که برای دیگران رنگ زده ایم

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

همسفر

سوءال از تومیپرسم و نگاه در نگاه  تو میشوم 

سکوت میکنی و حاضر جواب میشوم 


باریدی بر حقیقت خشک من بسان عبور باران از بیابانی 

من نیز شکر گزار  رحمت خدا میشوم


گمان بردند عشق فقط در اشعار فردوسی ست! 

در تقدیر ردپایت ازین زمین من عاشق میشوم 


عشق کلمهْْ اللّه ست،  من فکر میکنم ؛

با عشق از خود بزرگتر میشوم 


از حَوْل دوست افتاده ام به تنگ دستی 

من گدای خالق جهان خلقتت میشوم 


عشق را فقط بنگاشتند در کتابها 

اما ازین معانی دور افسرده میشوم 


عشق اگر لذت که مهلتش کوته 

از توبه ی آدم هم، حوّای خدا میشوم 


در باب بهشت باز شود و عطسه ام آید 

صبر میکنم،  با تو فقط همسفر بهشت میشوم




  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

بیا مهدی(ع)

دور از چشم همه،دنبال نگاه تو چشم چرخاندم مهدی

ای حضورت آب حیات مهدی 


در حسرت جمکران سلام می دهم از دور 

انشالله نگاه تو روزی هرروزه من باشد مهدی 


غریبی ات مرا به غریبی مشتاق کرد 

غریب نوازی ات مرا بس است مهدی 


زدن دانه های تسبیح تمام میشود 

انتظار دانه های تسبیح و مردمک چشم بدیدن مهدی


التماس دعا ز نماز خوانان جمکران 

که به نیابت دلشدگان بگویند مهدی 


نور تو برای سرمه کشیدنم کافیست 

ای سرمه ی چشم تارم بیا مهدی

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

مرا که زادهء عشق بودم معشوق نامیدند 

بنده ای که در جوارش پر از بستان بود و زندگی جاری


ناگاه معشوق در پس پرده فطرت به خود آمد به خود آمد برون


عشق را نگریست،،،،

و همچنان خیره،، 

نمی دانست چیست اما جز آن هم ندانست 


دانست که عشق وجود دارد 

و عاشقی در انتظار اوست


معشوق لبیک گفت 

به عشق و آنرا طلبید 

و از یاقوت خویش تلالوعی دید 

که آشنا 


و عاشق در رحمت گشود بر او

و بنده هنوز نمی دانست عشق چیست و چگونه 


ماتش برده 


عاشق صدایش زد اماباز معشوق در حیرانی 


خیزیزید که بُستان و زندگی بنهد 

و عشق برگزیند و هیچ عاشقی زور نکند 

که عشق خود قادر است 



و نیاساید معشوق را  و عاقل شود به انتظارِ شیرین! 


گویی تا معشوق لبیک نگوید عشق بوجود نیاید 

و سُکنی بماند 


عاشق هست همواره 

و هیچ این کاروان را منحرف نتوان کرد 


دریای رحمتش بی انتها 


از دنیا و بُستان های آن اثری از عشق نایافتم 

عاشقان دنیا در فراق جنون هم دارند و در وصال 

در پی بستانی دیگر 


او خدای عاشق ست که بی منت سالها 

و در جریانهای بلند زندگی به انتظار بنده و مخلوق خود روزگار بر ما می،گذراند 


و منتظرست تا معشوق در بزند و رحمت بگشاید و هرچه گنج  نهفته متعلق به او کند


خوب بنده نوازی کند خدای  عزیزی که دوست دارد معشوق نیز عاشقی را مثل او بلد شود 


تا ابد به انتظار لبیک عاشقی ست 

تنها عاشقی ست که از معشوق خود خسته نمیشود هرگز 

هر نگاه معشوق را برکت میدهد و دورش نکند

جز که بهشت را ابتدا در اندیشه او 

تصویر میکند و قوتش را عشق 

و نزد اوست عشق ابدی،،،،



  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

هر آنچه شد

گفتم در حصار تو کمین کنم 

در پی تو آمدم ولی حاجتم باب میل تو نشد


گفتی سرپناه می شوی تکیه زنم

نارفیق دنیا به کام ما نشد


گفتم شبی باب میل تو باشم 

رفتی و خیره ماندم که درب الاٌسرار وا نشد


گفتی سپری از بلاها به من

تیغه های این حصار می برد دستم حصار شدی و خون بند نشد


گفتم دلم لرزید در این جهان

خیال بد نکند نادان، عاشق دوباره عاشق نشد


گفتی از ناملایمات و گفتی 

قلب می تپید بی وقفه و حلقه اندازه ام نشد


گفتی برائت من،  مُهر تایید توست 

گفتم مراد من بی تو تمنا نشد 


راهی نا تمام در پیش است وقت هدر نیست

اگر هم جز دل شکسته دلیل نشد


گفتم خجل گردیده ام هراز گاهی 

خوشت نیامد و ناز کردنم نیاز نشد


گفتم غم جهان برکنم این بار

آه استغاثه به الله ز چشم بد،  در راه آمدن غلامم غلام نشد 


گفتی برو ز ما بیخیال شو

رفتم دعا کنم ندانی توحالم را و فرج نشد


گفتی از ترنم عشق درمانگر 

عشق آمد و سودای من حلال نشد 


گفتم بی حیات تو بی حیات میشوم 

شوخی تلخ من باور بر هیچکس نشد


گفتی امّید به خدا بَر 

نیز به آن خدا  امیدت دادم که قرارت قرص نشد 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

حـمدنامه

ای ناپیدا و ندیدنی که در هر کجای این دالان هستی 

نور تو می تابد

ای خالقی که مرا از خودت در خودت خلق نمودی 

من در کجای هستی در کدام ناکجایی به دنبال تو بگردم

و به تو چه شمایلی نسبت دهم؟

حال که در تواءم و من را به تو نسبت می دهند 

من اگر از هر کجای 

غیر خودم 

تو را چیز عجیب ناپیدایی یابم گمراهم


تو جایی خاص حکومتی خاص نداری 

من از تو آفریده شده ام و همه چیز نیز


حــمد که مرا در روح عزیزت آفریدی 

و نزدیکم مینمایی به خویشتنم. 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

چشم دل ورزی

چشم گفتن چه فایده وقتی حال تو بی ذوق است؟؟

چشم گفتن چه فایده؟؟ عاشق دلگیرست 


چشم ببند و بندگی کن بی منّت!!!

حرف بی عمل،  لبه پرتگاه ست


چشم بستگان نیز در راهند و عاشقی میکنند

بینا ترین چشم چشمی ست که چشم خُدای ست 


مگذار که از،چشم خُدا اُفتی 

این ز چشم افتادنیست که تا ابد به انتظارتو خُدا بیدارست 


دلدار! ببندد به خرمی جهان چشم 

اگر بحث خنده درمانی ست، پس،چرا چشم بیمارست؟؟؟ 


ما تو را به خُدا درمانی تشویق می کنیم

عاشقی کن و ببین سَــیر چشمت در کجا هست؟! 


چشم طمع را داشته ای روا،  بنام عشق؟؟

چشم به خُدا یعنی ؛معشوق به عاشقش گرفتارست! 


  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

ادعونی

بارش باران رحمتت وقتی ست ما این اندیشه را کنار بگذاریم 

که تقدیر تو خشکسالی ست وبه آن قانع شویم و اسمش را بگذاریم

....تقدیر


که اگر این بود هرگز ما را مختار نمی آفرید و نمی گفت 

:

قَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ


خُدای رحمت می داند چه میکند 

ای بنده! چشم بگشا!


چه شیرین به صبر نه که به عشق سمت بنده ات میخوانی 

تا در جان خود راستگویی پیشه دارم 

تا تو را نیک دریابم

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

ثواب این صور

در صور میدمد اذان به اقتدای عشق 


عاشق که خسته نمی شود! 


راست میگویی! 

حق با توست! 


امان از فراق عشق


این عشق نیز از سر فراق خوشست! 


رنج گرچه برنجاند ولی 


باور میکنی  که سخن عشق نوشست!


برخیز 


عاشق عاشقان منتظرست! 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

بطن

دیگر نه مزاحمی ست نه دوستی نه عاشقی! 


در مکتب عشق همه خُفته  ند!


عاشقان دور عشق می گردند مدام! 


فقط فرهاد ْ جای دیگرست! 


هر کس تیشه بدست می آید! 


شاید هنوز فرهاد چراغ قبر شیرین را روشن نگه دارد!


در بطن عشق یادشان می افتد کار دارند! 


فرهاد نیز،  تکرار نمی شود!





  • بانو رضوی