او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

_او مُنتظرِ خُدا بود
و خُدا مُنتظرِ او بود
_او میخواست ببیند خدا چه میکند
و خُدا میدانست او از پسش بر می آید!
_او به خُدا خیره بود
و خُدا به او!!
_هرچه بیشتر می گذشت احساسِ ترس بیشتر وجودش را فرا میگرفت
،بیشتر کنار میکشید
بیشتر بی حس میشد!
خُدا همه چیز را فراهم کرده بود..؛
او را با عقلی و روحی آفریده بود!
او خُدا بود در زمین!،
امّا منتظر خدای دگر بود!..
_بنده بود
اما بنده نبود!
لبِ چشمه به آبی گوارا رسید‌..
میتوانست بنوشد
میتوانست ..
امّا ترسید!
از گوارا نبودنش!،
و افتخار کرد به قوی بودنش در تحمل تشنگی!
..چشم بست
..
مکث کرد
و چشم بست
و دیگر منتظر خُدا نبود!
..او هلاک شُده بود
..وقتی چشم باز کرد
و رنجشِ آب را که در آفتاب میسوزد تازه فهمیده بود..
خدا آب را خلق کرده بود
که مایه ی حیاتِ او باشد
..امّا او..
تردید کرد ..
و تردید شُد او..
و دیگر ،خُدا نبود..!


_هر بار که به سختی چشمانش را میگشود و دعا میکرد باران ببارد
خُداوند اما نه از حکمت که از رحمتش باز استجابت کرد
؛
دعایی را که پیش از این،
به او
(هَدیه)نازل کرده بود..
!
#هر بار شک کردن و واگذاردنِ آن بجای حل مسعله ،صورت مسعله را پاک میکند
#بجایِ (خستگی) و درماندگی در ندانسته هایت،
دانسته ها و ایمانت را (تقویت) کن!
#غذای روح
و #غذای جسم در یک تن جمع است
وقتی به روحت نرسی جسمت بیمار میگردد
و وقتی به جسمت نرسی روحت..
#قدم_به_قدم_با_خُدا_همراه_شیم
#به شک هایت اعتماد نکن
جواب های درست و نادرست همزمان به ذهنت خطور میکند
فرمول و جواب اصلی را پیدا کن
#همه چیز یک جواب درست دارد اگر؛
خودت را زود قانع نکنی،
ولی
در در قانع شدن لجوج نباشی!
#فرمولِ تمام سوالهایت از خُدا،خودِ تویی،و جواب ها باورِ توست!
#بجای دلسزوی بر خشک شدن آبِ چشمه،
بنوش،
شاید این تنها شگرگزاری باشد
شاید وقتی دلت جلا گرفت؛
دانستی روحِ خُدا را..
که اگر خودت باشی در هر سختی آرامش خواهی داشت
اما اگر خودت را گم کردی
شاید دلت خنک شود
...!
اما جلا نخواهد یافت!
#مثالی_از_آرامشِ_محضون_با_خُدا
#ادبیاتِ_خاص!
#مشکل ما اینست که باور کرده ایم خُدا هست
..
امّا عآشقانه ای نداریم با او..
با او جوری رفتار میکنیم که دزدهای سرگردنه رفتار میکنند..!
یک چیزی میخواهیم از او او بایست اطاعت کند
آری ما چرا
..واقعا ما چرا؟!!
اوست که ما را آفرید
پس او عآشقِ ماست
..
ما نه بندگی مان تعریفی دارد
شُکر گزاری که دیگر پیشکش!..
حالا زور گیر شده ایم..
بد رفتاری میکنیم با مجموعه ی خُدا!
ما حالا با تمامِ این اوصاف حق هیچ نوعه سختی کشیدن اعم از اندک و زیاد را نداریم!
ما خُدای زمینیم..(مغرور پُزش را می دهیم)
،
اما خداوندی را نه بلدیم
نه یاد میگیریم؛
بندگی روکشِ مردم های امروز شده
،این خیانت است
به خود
به خدا
و به تمامِ آدمها و خلوقات،
خدایی کردن ادبیاتِ خودش را دارد
نمیدانم..میش ها را اصلاح کرده اند،
یا گرگ ها لباس میش پوشیده اند!
#هشدار!
ذاتِ آدم ها دارد یا دارند تغییر ژنتیکی میدهند
جسم شان که بیمار شده روحشان هم در میکشد..،
دیگر کم کم خودشان را هم نخواهند شناخت
جسمشان که بیمار و خسته شود کم کم روحشان بی حس میشود
و ماجراجوییِ حقیقت را رها میکنند..
عشق را کی حوصله اش را دارد!..
آدم ها را دارند تمام میکنند!
شاید چند سال دیگر بیایند بگویند آدمِ تغییر ژنتیکی شده ساخته ایم،
چمیدانم!
حالا هم که هر چه میگوییم هر غذایی که میخوری خودِ تو میشود
هرکس حرف به گوشش نمیرود!
،خُداوند در قرآن فرمود
هر چه برای سلامتِ انسان مضر است حرام است
تو برو فکر کن منطقی بدون رودربایستی
هرچه در قرآن کریم حرام نوشته شده
یکجا دانشمندان ضررش را درآوردند
یعنی خداوند جزعی نگر است به تمام جزییات خلقتش آگاه بود و گفت راه های سود و ضررش را‌‌...
نه اینکه به همه یک نسخه بپیچد و تمام نع
دستور کلی سرجای خودش!
ولی هر کس
تاکید میکنم هرکس مطابق شرایط و خلق و دیگر مسایل خودش،
احکام مخصوص به خودش را دارد
ثواب و عقابش هم کم و زیاد میشود!
خداوند عاشقِ خوبی است
بین هیچ کدام ز ما فرق نمیگذارد
ما هرچه قدر گره های کور زندگیمان بیشتر باشد میندازیم گرد خدا،
اما اگر خوب نگاه کنیم
و برگردیم
فیلم سرگذشتمان را ببینیم بی شک
بی شک
دستمان رو میشود
هر جا خیال آسودیم و فکر کردیم حالا که این حل شد دیگر با خدا کاری نداریم،
اصلا معلوم هم نبود آن استجابت دعایمان کار خدا بود و فلان و بهمان!
هر جا که از پناه خدا خروج کردیم!
و فکر کردیم اینجای زندگی دیگر منم!
خودم باید روی پای خودم بایستم!
به خدا نیازی ندارم که فعلا!
هر جا حالمان خوب بود یک کلمه گفتیم شکر
و الحمد..
سریع بلند شدیم از سر سجاده دِ بدو!
دعاهایمان کوتاه و سپس نیمه کاره رها شد!
هر جا شک کردیم که شاید خدا نخواهد حالمان را خوب کند..
گفتیم مصلحت خداست..ما که نمیدانیم..
آری..خدا پدر کشتگی دارد با ما..
(البته به پاسخ همه ی این رفتار ها حق هم دارد!)
ولی خداوند را گفتیم خدا؛
ولی ...
..رفتارمان را یادمان می رود..
عیب ندارد..
یک روز
که اسمش روز محشر است
از اول شروع میشود..
بی اهمیّت ترین سکانس هایمان هم از نو پخش میکنند
ثانیه به ثانیه اش را
هر لحظه که گفتیم اعتماد به نفس داریم و با خدا غریبه شدیم
و هر لحظه که اعتماد به نفس را نهی کردیم
ولی در رابطه با خدا هم دودل شدیم!

..
ما باید بزنیم بر سر خودمان؛
#که_چرا_پرواز_نمی_کنیم..
ما فرشته نبودیم
بالِ پرواز نداشتیم
ما روحِ بلند پروازی داریم
که اوجش بی نهایت
و سقوطش در اول به قعر جهنمیست که با خودمان دیگر روراست نه که نخواهیم..
بر حسب عادت..نتوانیم بود..!!


_آب را ریخت در کتری گذاشت روی اجاق منتظر ماند دم بکشد
چشمانش را بست
غفلت کرد
آب ریخت
کتری سوراخ شد
گاز خاموش شد
بویِ گاز در خانه پیچید
او بیدار نشد
او بیدار نشد
او بیدار نشد
او بیدار نشد
او بیدار نشد
بویِ گاز میپیچید
او بیدار نشد
او خفه شد!!

،خانه آتش گرفت!

هیچکس آب ننوشید
آب بخار شده بود
هیچ کس هم دیگر نبود که بخواهد آب بنوشد!(مردم ها اینگونه خودشان را از خدا میکشند بیرون!..اول جسمشان را بی حس میکنند
به دنبالش روحشان را..
آنها نخواهند فهمید چه بلایی بسرشان می آید
مردم ها خیلی خودشان را دستِ بالا فرض کرده اند!
آنهم در خواب
آنهم بدون هیچ نیرویی
آن هم وقتی در بی حسی به سر میبرند!....)

باید بدانم من
از من نیستم
از اوییم

چندی برگردیم به خودمان
..
بیرون از ما دروغ است
..ما به بیرون فرار کردیم
بیرونی نیست..دروغ است..
ما فقط احتیاج داریم به برگشتن
خدا در آسمان و زمین شبیه است..
در ما ست.




  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

احساسی که شُدی..
دوباره که احساست زنگ زد!
نگو نیستم..
نگو بی احساسَم!
نگو اینجا ویرانه است ،نه دِل..
..
بُگذار زنگ بزند..
بُگذار خودش را بُکُشَد!
بُگذار به دَست و پایَت بیُفتَد ..!
تو آرام،بیا بیرون از شنیدنِ زنگی مُکرر!
تو دیگر عذاب وجدان نخواهی گرفت از زنده به گوریِ احساس!
تو قاتِلی!
تو!
آری ،خودِ تُو!
..
همه دِلَت را شکستند..
باشد..
امّا تاوانش را..
انتقامش را ..
تو پس بدهی؟!..
جالب است..
هر کسی هر غلطی دلش خواست با دلت کرد و به او اجازه دادی!
حالا خودت مُقَصِّری!
حالا خودت را نابود میکنی؟!
که چه؟!
عزیزِ من!
اگر کَسی قرار است جواب پَس بدهد این تُو نیستی!
تو اعتماد کردی..!
باز هم اعتماد کُن..!
امّا نه به دیگران!
به خودت!
به خُدایی که حواسش به توست!
و او تو را گُذاشت تا زنده بمانی و ببینی میشود اینهمه احساست را بکشند و زنده بمانی..
آری ..
دیگر وقت صَبر گُذشته..
باید قَدَم کَند..
برای ساختن احساس!
برای شروعی دوباره..
برای اینکه حَسرت نماند..
برای اینکه تو ،آری با تو ام..
تو قرار است زنده بمانی..و دُرست کُنی..
تو خَلق نشده ای برای اینکه همان یک ذره عُمرت را در انتقام و احساس های مرگبار! تلف کُنی!

تُو خَلق شُده ای برای آباد کردن!
تو آباد ،خَلق شُدی..
..
احساس هایت را پس بگیر اینها مالِ خودت..
فقط حواست باشَد آنها مالِک تو ،نیستند!
تُو مالکِ آنهایی!
احساساتت را در قلبت روشن کُن..
تو آدم آهنی نیستی!
تُو قرار است به همه نه!نه!
فقط به خودت!
به خُدایت!
..نشان بدهی که با احساس میتوان بهتر آباد کرد..
تا بدانی جایی که احساس زندگی میکند..گُناه نیست!
..احساس ..قلمداد میکند از عشقی پاکیزه..از عشقی که برای هر کس تا اَبَد نُو خواهد مانَد..
احساس مرگ ندارد..
آن چیز که یک بار هست و نیست و... شهوت هست که انسان را اسیر میکند..
اما عشق..
و احساس..
تو را ..رها میکند..
دور نمی شود..
ولی..
دور می ماند....



.
.
احساس که زنگ خورد..
از خودت بپرس خُدا اگر بودم چه جوابی بدهم و او اگر خُدا باشد چه خواهد گفت..
!
احساس ..خُداییست ....خَلق شُده ..به اِسمِ ..انسان!

که..گرچه گاهی یک #تماسِ_بی پاسخ میماند..
گاهی زنگ میزند و از کار میُفتَد..
ولی احساس..زنگ که زد و از کار اوفتاد..
دیگر زنگ نمیزند..

..
دَر،می زند..
ولی
،
بُگذار آنقَدَر زنگ بزند که خسته شود!
شهوت خسته میشود..میرود جایِ دیگر زنگ میزند..
ولی
عِشقِ اعلاء،
خسته هم بشود..همان گوشه بساط میکند..میمرد اصلا!..
ولی همان جا!
خُدایی که همیشه چَشم براه هست برای گُفتُ و شُنُود با بنده ..اش.‌.
،عشق خسته میشود..ولی خسته کُننده نمی شود!
..
عشق(خُدا)،
تا جایی صِدایت میکند..
از یک جا به بَعد سایلنت میرود..تا تو بنده ی او..
معرفتت را نشان دهی!
عشق..معرفت است..
خودش را نشان میدهد،
و پنهان میشود میان تیلیارها ستاره ای که تو همه را به یک چشم میبینی..
و حالا باید بگردی برای پیدا کردن ستاره ای که سهمِ توست!
هرکس ستاره ی مخصوص به خودش را دارد..
و با آن جُفت میشود و به اطمینان و آرامش دایمی میرسد!
یافتن آن یک ستاره میان اینهمه کارِ حضرت فیل هم ...نه ..نیست!
چه برسد..!
پس صبور باش..
پس دست به دعا و ابزار!
به کهشان قَدَم بِکَن..!
به راهی که نرفته نگویی سخت است!
اما اگر آسانی میخواهی بمان و اولین زنگ دَر را باز کن!و دیگر آرامش نخواه از خدا!..
خودت انتخاب کُن..
نگذار دیگران یک اصولِ از پیش تعیین شده ی نا معلوم را به تو تعلیم دهند..
بزن به کهکشان..
و خودت پیدا کُن..



..
ولی اگر خُدا خبر داد..عشق را شناختی ..و هدیه کرد بتو ..نگو متشکرم خُدایا..
بلکه عاشقی را بیاموز..
بلکه عاشق باش..
این شُکرگزاری است..(عاشقی)...
..
..
..
..
صِدای ستارگان ..تابشی هست از احساس..
عشقی که بر قلبت اوفتاده..
و روشنش میکند..و روشنش میکند .. و روشنش میکند..
و...اگر شُکرگزاریِ عشق اینست که مگزاری خاموش شود..
و ..بروی..هر چقدر..از هر کُجا..
فقط بِروی و چراغ بیاوری..
عشق که برایت عادت شد ..مگزاری خاموش شود..
خاموش شد..
چراغ آوردن فراموشت نشود..

..
فقط اگر اهلِ عشق و عاشقی باشی..!

مُقصِّر هیچکس نیست!

نیامده ایم که دنبال مُقصَّر بگردیم!

ما آمده ایم که عاشقی را خودمان یادبگیریم و اجرا کنیم..تاریخ سکانس ما را پخش خواهد کرد..بازیگر خوبِ زندگیِ خودمان باشیم..

عشق را تقبیح نکنیم ،تقدیس آن کارِ کاردان است..

شاید شایسته ی بهترین لوح تقدیر..!

در قلبمان اطمینان باشد..چه لوحی بهتر از این!؟

 

آنوقت همه ..نه خودمان..خواهیم رسید ..به این نتیجه ؛

که عشق اصالت میاورد..نجابت میاورد..عشق اصلِ معنیِ خُداس..

..و بدانیم عشق خوبست.. و آن چه رذیله است ،رَدّ آن است

والسلام علیکم و رحمه الله!

 









  • بانو رضوی