او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بانو دختر ام البنین

او صدایم زد

بسمِــ اللّــــــهِ و بِـــه نستعینْ

گاهی دلت تنگ است
آرزویت کم
به عمق نَفَس
گاهی سلامت کافی
میشود مرحم
السّلام عَلیک یابنـ الزّهراء


خدایا در امر ظُهور یگانه دورانْ قُطب عالم امکان فریادرس بی کسان و بی پناهان
آنکه دست پُر مِهرش هر آنچه درد و رنج است از گیتی بَر می کند
نگاهش آنگه که بمُحِبَّت باشد تعجیل فرماْ
هر چه رنج، محنت دارید به مولایمان عرضه دارید
او هَمیشه نگاهتان می کند
برای فرجشان دعا بسیار کنید



"اهل کوفه نبودن" یعنی
بدانیم تا وقتی حسین (ع) نیامده
مسلِم "ولی امر"است.

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹، ۱۷:۲۹ - 00:00 :.
    +++++
  • ۳۰ آبان ۹۸، ۰۲:۱۱ - سایت تفریحی چفچفک
    احسنت
نویسندگان

۲۰ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

سِرُّالهِجر..!

سِرُّالهِجر(در اتفاقِ طبعِ بیماری)
حال زارم را مپرس چون خوبم هنوز
از خداوند میپرسم از کویت هنوز

دِل بشُد کافر به خویشتن چون تو دید
شُکر گُفت و با جانانت همراهست هنوز

از سراپای تنم رنجور میگویم نرو
روح که بیرون افتاده از افسارم هنوز

عشق را جز درد این بستر نسوزاند به تب
گرچه بیمارم ولی دِلدارم هنوز

با خُدا هر شب به غیبت خواستم
عفو فرما این گناهی که اُمیدارست هنوز

راه هموار نبود و تا آمدی
دید داری میروی ،از کاسه ریخت ،دِل آب است هنوز
گرچه زود خوابم میبَرَد در این شبهای سَرد
دان که با یادت بیدارم هنوز

حال از من چه میپُرسی که جان
بعدِ تو از کهکشان افتاد و حیرانست هنوز

سیِر گشتم تا همراهت شوم
بین که تو نشناختی و در اغمایم هنوز

من از خُدا قول گرفته ام که یک روز خیالِ آینه ها را بشکنی..
آیینه شکست و آنقَدَر سخت بود که در این خانه ی محبَس بیمارم هنوز...

مرا گرچه دگر به حضورِ تو التیام نیست
امّا به کلامی خبر بده از ساعتِ آمدنت،چون خُدا گفته اُمید داشته باشم هنوز

عاشق مگر میشود به حضوری تمام کند فراق را؟!
وقتی هنوز بیشتر به شناختنت کنجکاوست هنوز


با عشق میا که عشق نمی آید
باید نور شوی در هلالِ جان و تنم،چندیست ز آغاز اشکها ..خفقانی کورم هنوز

چَشمهایم رمق میخواست و راضی شُد به خود
کور باید شُد،ولی مُشتاق میمانم هنوز

این خودخوریِ تلخ،چنان،شیرینست
که دعا کرد فرهاد نیاید هرگز

دِلِ تنگ بهانه ی خوبی برای فراموشی نبود
میروم ولی دُچار به اُمیدت زنده ام هنوز

دلواپسِ حالِ دگرگونم مشو ،چندیست
از ابتدا آموختم فارغ ز دنیا باشم که دورت میگردم هنوز

عاشق کرده مرا بعد از عاشقانه مُردَنَم،
دلواپسم که تیشه بر سنگ میزنی هنوز

چقدر دلت بزرگ بود و اکنون یقین کردم
شوقی نبوده ز تو و بازیِ دنیا ،ضعیفه کُش است هنوز

بگذشتم و دگر مدارا ز تو مرا حاجت نیست
اما میسوزم از خیالِ جهنمی که بپا میداری هنوز

دیگر نمیشناسمت و این ریا چه خنده دار بود
بازی دنیاست که ما را مضحکه میکند هنوز

با دل شکستن مرا نهیب زدی که دور باشم
اما تو دوری و من چشم میدوزم به درب هنوز

در قلبِ من هر لحظه سالهایِ بعید است
ساعتی که در تاریخِ قلبت به ابَد مانده است هنوز

از صحبتِ دلم ،دلت چه میشنود؟
امّا،حسود؛دِل،به کوچه ی چپ زده است،هنوز

این مکالمه ی من و خُداست،در تصورت
تصویریست که ندیده ای هنوز

هرگاه دگر قصد عشق نمودی اینبار به خودت نهیب بزن
عاشق نباشد کس،که عاشق فرهادست هنوز

فرهاد بودن اگر مُشکل است باور کن
عشق مُحال است به این افکار هنوز

صبر ز شیرین و کوهکن ؛فرهاد
عشق متاعیست که خط میخورد هنوز

چوبخط عشق پُر است ز بی وفا
کُن استغفار که دروغست عشق کجا و بی وفایی کجا؟!که نصبتی ندارند به شُکرش هنوز

دیشب ندانی من به چه تبی سوختم
دِل سِپُردم به خُدا،به رهنمونِ فرهاد که سِر او عشق است هنوز

شیرین بودن اگر این تب است به صبر مداوا میشود
با یک چراغ بیا و عشق،آنقَدر خیره شُدم که خوب نمیبینم هنوز

یادت بِشُد رازهایی که گفتم به تو
چون عِشق رازیست،که نباید گُفت هنوز

من هنوز یکی از آن ضعیفه های محبوس به اذن پدرم
که با تو مرا عهدیست که خودت نمیدانی هنوز

باید شوم کافر که اگر مروت نکنم
چون یارِ حق من نیز گذشتم ز تو و افسوس که بخشیده ام هنوز

اما وفای دوست تو چگونه بجا آوری؟
رفتی و خیره ماندم و خوب نمیبینم هنوز!

بیمار به مرگ رِسَم خوشترست
چون اسباب زحمتت بوده ام هنوز

این غَم نه غَم است نه حالی دگر
بدبخت ز جوانه ی خلقت بسته مرا هنوز

بیماری و ضعف به یک طرف
روحی نمانده که ز خود در آیینه نیز استقبال کُند،هنوز

من چرخ گردون دنیا را دیده ام
چرخیست که خُدا میزند و آدم فرار میکند هنوز

بدبین نمانده ام و دُنیا را دیدم..
که رحمی ندارد به خویش و به خویشتنان هنوز

این چرخ هم گُذَرَد و ما نیز مانده ایم میانِ این همه اصوات
قلبی است به سینه ام که دعا میکند برای هدایتت هنوز

شاید که مستجاب شود و هدایت شوی به عشق
چون عشق هدیهء سِردانانست هنوز

همراز با خُدا اگر تو فهمیدی سِرِّ این راه باز آ
گرنه الطافتت به عشق جز ندانستنش،گناهست هنوز

خموش باش میدانم چه خواهی گُفت
شک نزدیکِ کفرست هنوز

جایی که خُداست نورست و جایی که بشر،ظلمت
ظالم عاشقیست که بندگی نمیکند هنوز

انسان اگر دیدی و خُدا ندیدی یقین بدار
این عشق نیست، ز هوس ابتر است هنوز

انسان مُحالست به عشق وفا کند
وقتی به عاشقش بی وفاست هنوز!

در ذات خلق خُدا میجوشد و می ریزد
چون باطنش به ظاهرش تراوش کرد

کِتریِ دِل اگر مست گردید باید مُرد
سرما و جوشیدن هر دو اسباب اند(وسیله امتحان) هنوز

عشق جوشید و بیمار خُفته ام در بستری خُشک
رنجور ز زکامی که دِل برون می آید هنوز

دیگر سخن گفتن چه حاصل که آنچه نباید گفته شُد
باید که عشق یادبگیرد که خود درمانست هنوز

من توشه بسته ام و قصد سفر ندارم چنان
پیکی خطاکاراست که دیر میفرستد پیشکاری هنوز

با عشق بازی مکن که عشق بازی کند تو را
با یار بندگی جوانمردانه است هنوز

هجران مرا به سود که دلواپسِ عشق
تا کِی به سنگِ دلت سنگ میزنی هنوز؟

عشق مُرده است سالها پیش همان دَمِ مرگِ شیرین
فرهاد بیا،و عشق بجا بیاور قربتاً الی العِشق(خُدا یعنی با ذات و حضور کاملِ روح)،که دِلست ،سِرِّ آفاق هنوز

هِجر خطاییست که دِل اندر جان رود

دلواپسم بر مرگِ جانان..َم، هنوز

 

گر عِشق بمیرد بگو هیچ نباشد به عالم

شاید ز هِجر ،عِشق بخواهد جان بگیرد هنوز...





















 

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

خانه ی بی رنگ

دِلِ آدَم گُلدانیست،
تزیین شده بر تاقچه ی یک اتاق
دست میخورد
و بند به بند میشکنَد
و تو میمانی و یک حسرت و آه؟
نه
دور می اندازی
گُلدان را....
و چقدر انبوه است تزیینِ اتاق!
آه
گُلدان افتاد و شکست
کمتر از آنی
دِلِ آدم شکست..
همه گفتند دِل بگذار کنار ..تا خوب شوی..
.
و دگر تاقچه خالی شده بود
از عِطر
از عِشق
و منظره اش هست تا ته دلتنگی ها..
و چه بی تابی بی رنگی شده این خانه ی آدم ها..
دِل میکنند
شیشه هایش را هم پهن در کانونِ اتاق
آه جمع شد در سطلِ زباله ..
دل شده بازیچه ی آدم ها..
و تنی که عاری ز دِل است..
گرچه نه سیاه..
شده بی رنگ ترین اندوه ها..
و به آن تاقچه بعد هر چه بگذارند..
میشود
آماده
برای
عاقبتِ
آن
گُلدان..

آه گفتیم شکست کمتر از آنی و
برای آنکه شکست....
و چه عُمقی تَهِ دلتنگیِ گُلدان افتاد..
رنگِ تاریکِ اتاق بود
و صِدایی
بی درمان
..
مشکنید دِل
که به آهِ گُلدان..
خانه از زینت و زینت و زینت.... افتاد!

آه که اکنون دوره ایست که حتّی

نیستند

بندزنها..

دِلِ بی رنگ در این خانه به نوری خوش بود

ریختندش دور..

چون شکسته بود!

 


 

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

یکبار میروی و چشمها فکر میکنند نیستی
فقط خُدا دیده است..
تویی را که هر چند قدم برمیگردی و پشت سرت را نگاه میکنی..
دیگر
نیستم
پنهان میمانم از نگاهی که تا پا در جاده گذاشت
پایم سُست شُد..
روحی که وا رفت بر تن خویش
و تو
گمان کن
دِلی نیست در من..دِلی که فراموش کرده اشک ریختن را
و به بُغضی حرف میزند که برای گوش های اطرافش عادی شُده این صِدا..
بُغض اسیرست به نگاهی که خمیده شُده و همه دیدند خوابیده اُمیدی که فراموش کرد دِل میتپد که باز دوباره پا بگیرد..
برگردد..
و بداند کجای نگاهش افتاده ام..
و کِی بِخواهی بدانی که کجای نگاهت افتاده ام..

تو پُشت سرت را نگاه میکنی و

دلم

را نمیبینی..

دید دِل دِل میکنی چشمهایم نتواست ببیند..

خمیده شُدند

خوابیدند..

همه دیدند که چشمهایم خوابیدند....!

شاید فقط شاید در خوابی

نبینم سر برگردانت را..

و صِدایی که مرا از خواب صِدا میزد

و واقعا هم داشت صِدا میزد

تو..

در خوابی که شاید اینبار که چشمهایم خمیده شُد

دیگر براستی بخواب رفته باشم!

این خواب

را نمیدانم

چندمین پلک زدنیست

که دِل

دِل است هنوز

و چَشم هایم باز میشود برای جواب دادن!

پس از تلقینی که بدانم آیا خواب است یا بیداری!!

در این خواب و بیداری که نه من میبینم

نه تو

خُدا دیده

و دِل را بیدار کرد از صِدایی که

در خوابِ شیرین ...فرهاد را دیده..

دِلی که اُمید را فراموش کرده بین قدم هایی

که دِل دِل میکرد..

ولی ..میخواهد بخوابد ..شاید دوباره خوابی ببیند..

شاید ببیند شیرین..،

فرهادش را

در خوابی که دوباره دِل داد

و

از خواب برخواست.... 

#خوابِ_شیرین

#چشمهایی_که_خم_شد_ولی_نگاه_میکند_قدم_هایی_که_هیچکدامشان_تیشه_ای_ندارند_(نشانِ_فرهاد)

#دِلدادگی_های_مُعطَّل_بین_شلوغیِ_مردمی_که_شلوغ_کرده_اند_بین_من_و_تو_را_تا_نه_تو_بببینی_و_من_چشمهای_خمیده_ی_دلواپس_را_

#اینهمه_جنگ_و_جدار_چه_میخواهد_از_جانِ_من_از_تو_از_دِلدادگی!؟..

#حرف_و_حدیثِ_این_مردم_بین_دِل_دلم_را_میزند

#میخواهم_بخوابم

#تو_صِدایم_کُن_در_این_خواب_هیچکس_صِدایت_را_نمیشنود_که_حرف_بزند_تا_من_صدایت_را_نشنوم

#در_خوابِ_شیرین_هم_انگار_آدمها_فرق_میکندد_صدایت_را_شنیدم_ولی_داد_زدند_گفتند_چرا_خوابیدی؟؟!

#حتی_نمیتوان_چشم_بست_همه_حواسشان_هست_که_خواب_نبینم..!

#تو_به_خُدا_بگو_مردمِ_زمین_را_خواب_کند_من_برای_استجابتِ_دعایت_آمین_می_گویم

#خوابی_سخت

#همه_چیز_در_خوابِ-شیرین_حقیقت_دارد_زندگی_ای_که_انگار_خواب_است!..

#خوابِ_شیرین_فرهاد_میخواهد_تا_انقلابی_کند_شاید_که_زنده_شود_ازین_خوابِ_مرگبار

#خُدایی_که_ناخُدایی_بفرستد..

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

دیگر دلتنگی را نمیشناسم
یک روز بیدار شدم..
و همه چهره ام را دیدند.. یک مُشت دلتنگی
می دیدند
دوباره خوابیدم
و من دیگر نشنیدم که چه گفت
دلتنگی را باید خُفت!
تا بیدار شوی..
بعدش..
بفهمی کابوس بود..
دلتنگی حجمش اندازه ی یک خواب است..
نه..
یک کابوس..
مثل اینکه هرشب کابوس ببینی و در خواب راه بروی..در دلتنگی خیلی معیارها مشخص میشود..
مثل عشق..
که وقتی بیدار شدی ..
هم..
آن..
کابوس..
ادامه..
دارد..
..
ولی دیگر دلتنگی را نمیشناسم
..
به یُمنِ عشقی که هنوز بخاطر می آورم!
ای کاش..
پس از..
این..
بیداری..
بیاید و بگوید خواب دیدی!چیزی نیست!
تا وقتی گاهی یادمان می رود عشق..
خوابی..
کابوسی‌..
ببینیم..
ترس بخوریم..
و پس از بیداری ..به خاطر بیاوریم.. قلبی که سالهاست به خواب رفته..
و ما یادمان نیست..
و کاری با آن میکنیم که روز بروز بیمارتر شود
و قلبِ بیمار
سرایت میکند
به روحمان
و کابوس میبینیم
اما یادمان می رود
..
قلب تمام زحمتش را کشید..
کابوس دیدیم..
ولی باز هم رحمی به کلمه ی عشق نداشتیم!

و خداوند قلبمان..

اگر کابوس 

در ما متلاطم میکند..

تو یادت رفته..

که به خدای قلبت ظلم کرده ای..

خطا هم نکرده ای اما

قلب را آفرید تا انسان بتپد..

برای عاشق شدن..

و خداوندِ او چطور نگاه کند به زمینیانی که عشق هم دریغ کردند و

دیگر از زمین رانده نشدند..!

کابوس دیدند..

امّا هنوز عاشق نشدند..

و حیوانیتِ عشق چیست؟

جز رانده شدن از عشق..

و انسانیت همان عاشق شدن است

بهشت آنجاست..چه در زمین چه در آسمان!

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

تجزیه از خود

باید منتظر میماندم فقط
تا چشم سومم
باز شود..
عشق..
من با عشق تعویض شوم..
میتوان انتظار را تقدیس کرد!
که ناگهان
خدا نیاید پایین..

که عشق..
در جانم تعریف شود..
و من عشق باشم..
که خدا بودن در زمین
یک حیات طیبه است..
خواه اگر برای تو مرگ بخواهد..
تو پیش از گفتنش آرزوی مرگ میکنی..
عشق
خداست..
چه تعریفی ازین ساده تر؟..
وقتی او را
او را
او را
بدون هیچ دیداری میبینی هر زمان..
و خودت را هرگز نخواهی دید
ای خدای کوچکِ زمین
که عشق(خدا)
را دیده ای..
پس از آنکه ..در آیینه محو شدی..و تصویر..فقط او بود..
صداها او بودند..
و عشق ..زمین و آسمانی ندارد..عشق هرکجا باشد
اوست..
که عشق را راست میگوید..
و سرانجام هیچ عشقی تلخ نیست....عشق همیشه وصلت است به حقیقتی و معبودی و معشوقی که باید تا ابد پرستید

چون عشق پایان نمیپذیرد و جایگزین هم نمیشود عشق وسعت میابد در چَشمی که به حقیقتِ آن باز شده..

به سَری که آن را پرستیده..

و پایانِ این عبادت مرگِ خُداست..و خُداوند ابدیست..و عشق ....

 

و بنده ای که کافر شود..زندگی میکند ..دیگر از خودش به هیچ دلیل و خاطری نمیگذرد..

و بدون عشق..

جهان چه خطرناک میشود

و دیگر امن نیست جایی که عشق در آن نیست

و ای کاش همه عاشق باشند

و این تجزیه..از عشق،تکاملیست ..نامحدود..

..

و باید منتظر بمانم..

براستی این خُداست که میخواهد منتظر بمانم..

آزمونِ اوَّلی که در تمام مراحل سوال میشود!

....

  • بانو رضوی
  • ۱
  • ۰

خود دیدن..

به تو رسیده ام در تقدیری
که
از گذشته ای آمده بود..
از قلبی
که میخواست بتپد..
اما
باید میماند
باید
در آن کُما
قلبش را سر به نیست میبُرد..
..
شُوکی میخواست
تا دوباره بتبد..
برای همین اگر تقدیر این تپیدن نبود..
هیچ گذشته ای
قلبم را به کُما نمی بُرد..
و من از حسرتی
آمده ام
که آرزو بود..
از همان روزی آمدم که بهشت در حسرت انسانیت
بود
..انسان ولی نبود..
ولی اکنون انسان هست باز هم..
دیگر حسرتی نیست..
و دوباره انسانیت دستِ فرشته ها را میبوسد!،
انسانیت است آرزو....

خُداوند تقدیری است
..که برایم رقم خورده است..
از روحِ خود
بِدَر شوم..
مرگ است..
چه در زندگی..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

هر کس تو زندگیش ممکنه با فراز و نشیب زیادی روبرو بشه که شاید هیچ وقت نمیخواسته
ولی مطمعنا قبلش یه روزی
تو دلش
از خدا
خواسته..
بله..خواسته..
اون چیزی که شما میخوایید دقیقا تقدیرتون میشه نه اون راهی که میرید
گاهی در زندگی آرزو میکنیم
شمع روشن میکنیم
باید منتظر بمانیم
صندلی را کنار میزنیم که بنشینیم..
کسی می آید که باید منتظرش بمانیم‌.‌‌.
اما پیش می آید که برویم..
جبر زندگی مسیرمان را عوض میکند
اما
ما
اگر
واقعا
یک هدف مطمعن داشته باشیم
..
به راهمان ادامه میدهیم..
میرویم..
وقتی او میرسد ..با یک صندلیِ خالی مواجه میشود ...


..اما تقدیر واقعی ما اینجا رقم میخورد که ما میانه ی راه میانبری پیدا میکنیم..
برمیگردیم..
اما..
ممکن است با یک صندلی خالی مواجه شویم..
یا شاید هم یک نفر که با یک شاخه گُل آنجا روی همان صندلیِ خشک خوابش برده..
تقدیر ما
انتخاب هاییست که ما هر زمان به سمت آن برویم هست..
اما شاید دیر برویم..
آنقَدَر
که در خواب بمیرد..
ولی آنکه رفته تقدیر حقیقی ما نیست
چون تقدیر و حق هر انسان عشقی هست
که چشم به راه اوست
و بزودی به او ملحق میگردد
فقط لازمه ی این سفر
قلبی ست
که بتپد..
که یادش نرود کسی که قرار بود به انتظارش روی آن نیمکت بماند..وقتی رفت..
او نشست روی همان نیمکتِ انتظار....

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

نثارِ رفته..

بگذار سربسته بماند معنی عشق

دلتنگ مشو

که دلت هم بیگانه شده..

بگذار راز بماند رازی که هیچکس یادش نیست..

حلول کند

به جانت

آهسته آهسته

،بماند..

..

عشق نثار قلب نشده بود

بلکه،

قلب 

و جان

نثارِ طبعش

شُده بود

دلتنگی ات

را جا گذاشته ام

در قلبی که..

عشق در آن مزاحمِ

هیچکس نشود..

 

من مانده ام

و تنی که ثانیه به ثانیه میلرزد

از 

صِدای قلبی 

که

درون

صندوق شش قُفلِ سینه،

پنهان ست

..

تو خوب مدارا میکنی

با قلبت

جوری که باور میکنم

من عشق را خیالاتی شده ام..

دل

چیست!؟

وقتی بین این همه چَشم

..

نورِ امواجِ چَشمانت هنوز در حافظه ی احساسم،

انعکاس میآبد..

بگذار دیگر حرف نزنم

ادامه ندهم..

تو خوب میدانی..،

زبانی برای سخن ندارم..

نثار شده..

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

خوابنما

این کلافگی بیهوده نیست
خبرهایی هست که خبر نمیکنند
ولی ناگهان
حواست را پرت میکند
به دلت آشوب می اندازد
به فکر وا میدارندنت
و فکر میکنی چه شده؟

در این بی خبری
خبرهایی هست
که مرا به فکرت وا میدارد
چشم بستن فایده ندارد..وقتی همه ی این احساسات در وجودت قِل میخورد
وقتی باور داری او دِل آشوبست ولی نمیدانی،
خبرِ دِل آشوبیست
ولی همه اش در بی خبری..
و در همین بی خبریهاست..که آدم دِق مرگ میشود
و دِل که آشوب شد
کلافه گی از سر و رویت جریان میگیرد
وقتی دستت بند به هیچ باشد
وقتی خُدا هم از تو انتظار داشته باشد
وقتی همه چیز بهم میریزد
همّتی میخواهد که جهان را بهم بریزد
و انگیزه ای که حرفی بگوید
خبری کند
فریادی بزند
تا حواست را سرجا آورد
همان دِلی که دِل دِل نکند..
کلافه گی
خبر از دلی ست....
و در وقتِ غروب چقدر دِلم میگیرد
این غروبی که
خیلی زود هر چند ساعت یا هر چند لحظه یکبار یا بارها اتفاق می افتد
ولی امان از بی خبری..
...
آنقدر هم ناگهان نبود این دِل آشوبی..
فقط من کمی زودتر
چشم بستم..
ولی این خواب..
همان دِق مرگ شدنیست که..
خبر نداده
بی حرف..
و حتّی بی خداحافظی..
ترسید..
ترسید و زودتر رفت و خداحافظی نکرد تا جوابی ندهد.!
و مدتهاست منتظر یک خبر خوب است
در این کابوس!

  • بانو رضوی
  • ۰
  • ۰

دسته ی چرآغ

حالا که هستی
من میروم
تا بروم و بیایم و یک چراغی روشن کنم و نورش به چشمت،
به دِلت بتابد
کُلّی باید بروم
از یکجا بروم دنبال چراغ
تا وسایلِ
سفر،
کُلّی راه است
کُلّی جاده است که باید به تنهایی طِی کنم
نور اُمید را هرجایی ندارند
چراغش نزد خُداست
....
مبادا که خاموش کنی
مبادا که دلت را تاریک تر کنی
..
آخر فیتیله ای که باید این نور از آن چراغ
بتابد
قلبِ توست
نور حقیقی از باطن آدمی سرچشمه میگیرد
این راه زیادی که باید بروم دنبالش وسیله است
وسیله ی صبر
وسیله ی یادگیری دعا
وسیله ی استقامت
وسیله ی وصل به شعورِ حقیقی
و دیدن مَحَبَّت ِ عالی ،است
،
من چه جوابی دارم برای تو
تو که خودت خوب میدانی
بیخود میپرسی
بیخود نگاه میکنی
....
باید بروم....
کسی منتظر است
یک جایِ این جهان
که بی تاب
کرده مرا..
او نیز گرفتارِ این تاریکی شده
همه ی دلها
می روند به سوی تاریکیِ جهالت باری که میدانند اشتباه است یا حداقل مطمن اند که کامل درست نیست ولی
روز بروز جهان خاموش تر میشود
تیره برق ها هم یک در میان روشن اند
میگویند انرژی در حالِ نابودیست..
اما
فکر نمیکنند که خودشان مسبب اند..
چرا..
اکنون میدانند..
کمتر لامپ ها را روشن میگذارند..
اما چه فایده
باز هم جهالت..
او که جهان از او انرژی میگیرد را در تاریکی گذاشته ایم
هیچ کس برای فقط او
کاری نمیکند
میمیرید مگر؟!؟
آقایِ ما
انرژی کاعناتِ عالم
تنها است
تنها که نه فقط..
در تاریکی ای بسر میبرد که هیچ کس او را برای حضرتش نمیخواهد
آقا منفعت میخواهی؟زندگی؟آب؟نان؟حیات؟،....
(او ).

،او، تنهاست
در تاریکی ای که هیچ کس به نفعش نیست دِل به این دریایِ تاریک بزند
آن هم در این نیمه ی شبِ سَرد..
که لازمه ی رفتن..راهش زیاد است
و ...
دِل دادنش مطلق



حالا من میروم
دنبالِ چراغ
میروم ..
در راه،دعایم را بدرقه ات خواهم کرد
اما تو خودت باید دعا کنی
که رهروان راه
سرآخر
به منزل میرسند
اما
تو که نشستی و بیکاری به جز سربار ماندن رویِ دِلم چه برایم داری؟..
بی نفرتم اگر؛
که دِل به دریایش زدم
شست
و رُفت
و
دِل را جلا داد
و ...
دیدم دوباره گرفت قلبم
که تو نه در راهی
نه داری چراغی...

رجوع کن به دلت
مگر دِل نداری؟
خدا را که داری
دیگر چه نداری..
در این شب که از نیمه میگُذَرَد
دعایی کن که از او استجابتی داری

حالا که هستی
گوش کن
که قرار نیست جای دوری بروم
..
می روم
صبر می کنم
تا تو نیز با #دسته_ی_چراغی بیایی
..

مطلب#مهدی_یاوری

#اللّهم_عجِّل_لولیک_الفرج

#آقایِ_تنها

#یاران_کجایند؟!

#نیمه_شبِ_سَرد#بی_یاوری

#اُمیدم_گره_گشایی_اوست_اگر_چراغ_به_دست_باشیم..

  • بانو رضوی